Saddy Birthday
امروز دقیقا یکسال از شروع وبلاگ "این روزهای آرتاخان" می گذره . برنامه های زیادی برای این سالگرد تو سرم بود . می خواستم یکسری از عکس های جدید آرتا رو بذارم و هدر وبلاگ و قالبش رو عوض کنم . می خواستم فایل صداش رو بذارم و البته اگر می شد ویدئویی از آرتا رو .
اما نشد که بشه . . . نشد که بشه . . . نشد که بشه . . .
شروع این وبلاگ با پیشنهاد مامانی بود . این یکسال برای من که صبح هام آلوده به خماری و خواب آلودگی و ناسزا به زمین و زمان و اخم و بداخلاقی بود یک جور متفاوتی بود . جوری که با تمام ده سال گذشته فرق داشت . دیگه صبح ها صبح های بد و بیراه گفتن به بخت و اقبال نبود . دیگه صبح ها تنها به فکر کردن در مورد موضوع جدیدی که راجع به آرتا خواهم نوشت و البته چگونگی این نوشتن می گذشت .
نوشتن از آرتاخان مزیت دیگری هم داشت . یکی از دوستان روزی پرسید : "پسرت چند سالشه ؟" عرض کردم : "یکسال" . گفت : "تا چشم به هم بزنی می شه بیست ساله . اصلا هم نمی فهمی چطوری گذشته "
غلط می کرد ! مامانی و من نمی خواستیم لحظه لحظه ی بزرگ شدن آرتا رو از دست بدیم . مامانی و من سعی کردیم که تو این سال بیشترین توجه رو به روند رشد آرتا داشته باشیم و اون رو با دقت هرچه تمامتر تصویر کنیم تا نشه اون روزی که از خواب پاشیم و ببینیم بچه مون بزرگ شده و ما چیزی نفهمیدیم !
تو این یکساله دوستان زیادی پیدا کردیم . عزیزانی که به صورت روشن و خاموش پست های آرتاخان رو دنبال می کردن و عاشقانه و صمیمانه به بزرگ شدن آرتاخان احسنت می گفتند . دوستانی که اگر نبود نفسشون و حضورشون در این وبلاگ و اگر نبود کامنت های پرشورشون شاید این انگیزه برای مرتب نوشتن وقایع اتفاقیه هیچگاه ایجاد نمی شد .
سی و چهارسال از خودم عمر گرفتم . تازه چهارساله که فهمیدم دنیا خبیثیه که مغز درست و حسابی نداره . تازه فهمیدم که چشم تنگ دنیا به زندگی آدم هاست . می خواد چشم بندازه و ببینه کجا یکی داره خوشبختی می کنه و حالش رو بگیره . دنیا به خودی خود نمی تونه بفهمه کی خوشبخته و چطوری خوشبخته اما اگر بفهمه ریشه ی اون خوشبختی رو می زنه .
سالهای زیادی از جلوی مرکز سنگ شکنی کلیه عبور می کردم . اما حتی یکبار هم به یاد ندارم بابت گرفتار نشدنم در چنین مکان دهشتناکی شکرگزاری نکرده باشم . اندکی بعد همون بلا سرم اومد چون دنیا فهمیده بود از این نظر خوشبختم ! چهار سال گرفتاری و سنگ های کلیه ی مداوم و دردهای عذاب آور بهم یاد داد که خوشبختی ها رو نباید تو گوش دنیا فریاد کشید . نباید بهشون پرداخت . باید یواشکی باهاشون بود و ازشون لذت برد .
من آدم خرافی ای نیستم اما به جهت نوع کارم آدم هایی رو می بینم که به علت استیصال به انواع و اقسام خرافات روی می آرن . شاید برای شما این یک خرافه باشه اما آرتاخان تو این یکساله خیلی زیاد مریض شد . خیلی بیش از حد توان ذهنی و عصبی من و مامانی . و ما درست در همین نقطه به استیصال رسیدیم و وقتی کار به استیصال بکشه پای خرافه ها میاد وسط .
وبلاگ آرتاخان آیینه ای بود از خوشبختی های زندگی من . همونطور که وبلاگ شخصی خودم آیینه ای هست از تمام بدبختی های من ! این روزهای آرتاخان رو دیگه ادامه نمی دم . آرتاخان به گردن من حق داره و اون هم نوشتن از اوست تا روزی همه ی اینها رو با نام " آن روزهای آرتاخان " بخونه اما حالا دیگه می دونم چطوری بنویسم تا گوش دنیا چیزی از اون نشنوه .
از همه ی دوستانی که این چند وقت همنفس و همراه وبلاگ بودند تشکر می کنم و می دونم نوشتن در فضایی بی مخاطب مثل نفس کشیدن در اتاقی بی هواست ! چاره ای نیست . من دچار ذهنیت منفی شدم و این یعنی دیگه امکان نوشتن از آرتاخان در فضایی عمومی نیست . هرچند این بسیار خاطر من رو مکدر می کنه و درخت جوانی که حالا شاخ و برگی گرفته دچار خشکسالی عمدی می شه اما . . . نوشتن از آرتاخان دیگه کار من نیست .
از این به بعد علاوه بر روزنوشته هایی که برای شخص آرتاخان و البته مامانی خوهم نوشت فعالیت بلاگی خودم رو تنها در وبلاگ قدیمی خودم دنبال می کنم :
سال خیلی خوبی بود و به من زیاد خوش گذشت اما انگار خوشیِ زیادی با ساختار بدنی من سازگار نیست !