تبليغاتX
این روزهای آرتاخان

این روزهای آرتاخان

Saddy Birthday

امروز دقیقا یکسال از شروع وبلاگ "این روزهای آرتاخان" می گذره . برنامه های زیادی برای این سالگرد تو سرم بود . می خواستم یکسری از عکس های جدید آرتا رو بذارم و هدر وبلاگ و قالبش رو عوض کنم . می خواستم فایل صداش رو بذارم و البته اگر می شد ویدئویی از آرتا رو .

اما نشد که بشه . . . نشد که بشه . . . نشد که بشه . . .

شروع این وبلاگ با پیشنهاد مامانی بود . این یکسال برای من که صبح هام آلوده به خماری و خواب آلودگی و ناسزا به زمین و زمان و اخم و بداخلاقی بود یک جور متفاوتی بود . جوری که با تمام ده سال گذشته فرق داشت . دیگه صبح ها صبح های بد و بیراه گفتن به بخت و اقبال نبود . دیگه صبح ها تنها به فکر کردن در مورد موضوع جدیدی که راجع به آرتا خواهم نوشت و البته چگونگی این نوشتن می گذشت .

نوشتن از آرتاخان مزیت دیگری هم داشت . یکی از دوستان روزی پرسید : "پسرت چند سالشه ؟" عرض کردم : "یکسال" . گفت : "تا چشم به هم بزنی می شه بیست ساله . اصلا هم نمی فهمی چطوری گذشته "

غلط می کرد ! مامانی و من نمی خواستیم لحظه لحظه ی بزرگ شدن آرتا رو از دست بدیم . مامانی و من سعی کردیم که تو این سال بیشترین توجه رو به روند رشد آرتا داشته باشیم و اون رو با دقت هرچه تمامتر تصویر کنیم تا نشه اون روزی که از خواب پاشیم و ببینیم بچه مون بزرگ شده و ما چیزی نفهمیدیم !

تو این یکساله دوستان زیادی پیدا کردیم . عزیزانی که به صورت روشن و خاموش پست های آرتاخان رو دنبال می کردن و عاشقانه و صمیمانه به بزرگ شدن آرتاخان احسنت می گفتند . دوستانی که اگر نبود نفسشون و حضورشون در این وبلاگ و اگر نبود کامنت های پرشورشون شاید این انگیزه برای مرتب نوشتن وقایع اتفاقیه هیچگاه ایجاد نمی شد .

سی و چهارسال از خودم عمر گرفتم . تازه چهارساله که فهمیدم دنیا خبیثیه که مغز درست و حسابی نداره . تازه فهمیدم که چشم تنگ دنیا به زندگی آدم هاست . می خواد چشم بندازه و ببینه کجا یکی داره خوشبختی می کنه و حالش رو بگیره . دنیا به خودی خود نمی تونه بفهمه کی خوشبخته و چطوری خوشبخته اما اگر بفهمه ریشه ی اون خوشبختی رو می زنه .

سالهای زیادی از جلوی مرکز سنگ شکنی کلیه عبور می کردم . اما حتی یکبار هم به یاد ندارم بابت گرفتار نشدنم در چنین مکان دهشتناکی شکرگزاری نکرده باشم . اندکی بعد همون بلا سرم اومد چون دنیا فهمیده بود از این نظر خوشبختم ! چهار سال گرفتاری و سنگ های کلیه ی مداوم و دردهای عذاب آور بهم یاد داد که خوشبختی ها رو نباید تو گوش دنیا فریاد کشید . نباید بهشون پرداخت . باید یواشکی باهاشون بود و ازشون لذت برد .

من آدم خرافی ای نیستم اما به جهت نوع کارم آدم هایی رو می بینم که به علت استیصال به انواع و اقسام خرافات روی می آرن . شاید برای شما این یک خرافه باشه اما آرتاخان تو این یکساله خیلی زیاد مریض شد . خیلی بیش از حد توان ذهنی و عصبی من و مامانی . و ما درست در همین نقطه به استیصال رسیدیم و وقتی کار به استیصال بکشه پای خرافه ها میاد وسط .

وبلاگ آرتاخان آیینه ای بود از خوشبختی های زندگی من . همونطور که وبلاگ شخصی خودم آیینه ای هست از تمام بدبختی های من ! این روزهای آرتاخان رو دیگه ادامه نمی دم . آرتاخان به گردن من حق داره و اون هم نوشتن از اوست تا روزی همه ی اینها رو با نام " آن روزهای آرتاخان " بخونه اما حالا دیگه می دونم چطوری بنویسم تا گوش دنیا چیزی از اون نشنوه .

از همه ی دوستانی که این چند وقت همنفس و همراه وبلاگ بودند تشکر می کنم و می دونم نوشتن در فضایی بی مخاطب مثل نفس کشیدن در اتاقی بی هواست ! چاره ای نیست . من دچار ذهنیت منفی شدم و این یعنی دیگه امکان نوشتن از آرتاخان در فضایی عمومی نیست . هرچند این بسیار خاطر من رو مکدر می کنه و درخت جوانی که حالا شاخ و برگی گرفته دچار خشکسالی عمدی می شه اما . . . نوشتن از آرتاخان دیگه کار من نیست .

از این به بعد علاوه بر روزنوشته هایی که برای شخص آرتاخان و البته مامانی خوهم نوشت فعالیت بلاگی خودم رو تنها در وبلاگ قدیمی خودم دنبال می کنم :

http://arashaminzadeh.blogfa.com 

سال خیلی خوبی بود و به من زیاد خوش گذشت اما انگار خوشیِ زیادی با ساختار بدنی من سازگار نیست !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/31ساعت 8:58  توسط بابای آرتاخان  | 

پاچه خاری

1- تغییر دادن جهان کاری است بس دشوار و زجر آور . تنها تجمع اراده ی انسانها اون هم به رهبری آدم های بزرگ و خاص تونسته در برهه هایی از تاریخ تغییراتی با ماهیت های علمی ، اقتصادی ،هنری ، روانشناختی و . . . در جهان ایجاد کنه .

 

2- تغییر دادن جامعه ی انسانی کاری است بس دشوار و عذاب آور . تنها انسان های بزرگ در زمان های خاصی موفق به تغییر موضوعی در روند زندگی انسانها و تعاملاتشون با جهان پیرامون شدند .

 

3- تغییر دادن یک انسان کاری است بس دشوار و فرساینده . تنها انسانهای بزرگ با رفتار و منش های فراانسانی خودشون می تونن تاثیراتی کوچک در زندگی و نحوه ی تفکر بقیه بگذارند که اون هم بنا به اعتقاد من نمی تونه دوام زیادی داشته باشه و نهایتا هر کس و ناکسی به اصل خویش باز می گرده .

 

4- اما تغییر ندادن افراد و قبول تفاوت های اونها و انعطاف پذیری هم جهت با ماهیت وجودی افراد در تعاملات روزانه ، کاری است بس دشوار اما نتیجه ای شادی آور و آرامش بخش داره .

 

وقتی به هر دلیلی شلوار پای آرتا نیست و حالا تو داری شلوارش رو پاش می کنی بیچاره ت می کنه . اونقدر بازیگوشه که عمرا اگه بتونی در عرض چند دقیقه اینکار رو انجام بدی . با اینکه دستش رو می گذاره رو شونه هات و مثلا تعادل می گیره تا یک پاش رو بلند کنه و بکنه تو پاچه ی شلوارش اما اونقدر حواسش به این طرف و واون طرفه که هیچگاه پای مناسب رو بهت نمی ده تا تو پاچه ش کنی !

فرض کنید شما پاچه ی سمت راست رو گرفتی و همچین مچاله کردیش و آماده ش کردی تا نامبرده لنگ مبارک رو توش فرو کنه . در این حالت هرچی اصرار می کنی باز طرف اونقدر بی حواسه که پای دیگه رو می ده به دستت . حالا تو هی حرص می خوری و هی سر و صدا می کنی که : " این پا نه ! اون پا ! . . . می گم اون پا ! . . . این پات رو نمی گم . . . بیار بالا ! . . . آرتا ! حواست کجاست ! . . . بیار بالا اون پاتو ! . . . ای بابا ! آرتاجان یه دیقه سرجات وایستا ! . . . کجا رو داری نگاه می کنی ؟ . . . این پا نه ! این پاتو بنداز ! . . . اینقدر وول نخور بچه ! . . . چه گرفتاری شدیم ها ! . . . آرتا ! اون پات رو بده به من ! . . . اصلا ولش کن ! نمی خواد شلوار بپوشی ! همینطوری لخت بگرد . "

 

اما پریشب که از مستراح همایونی نزول اجلال فرمود و افتخار پوشاندن شلوارش نصیب این حقیر گشت پاچه ی راست شلوارش رو به طریق معروف مچاله کردم و آماده کردم تا پاش کنم اما آرتا طبق عادت مالوف پای مخالفش رو حواله ی من کرد . رفتم که زیپ دهان اعتراض رو باز کنم که ناگهان به فکرم رسید پاچه ی مربوطه رو ول کنم و پاچه ی سمت دیگه رو آماده کنم . کار شلوار پوشیدن آرتا بدون هیچگونه خون و خونریزی به آسونی و با آرامش به انجام رسید !

 

یک چیزهایی رو می شه تغییر داد اما اتلاف وقت و انرژی و اعصاب برای تغییر دادنشون به صرفه نیست ! در ازاش آدم می تونه خودش رو تغییر بده و . . . همه چی آروم باشه !

 

5- تغییر دادن خود ، کاری است به مراتب آسونتر از تغییر دادن هرگونه موجود زنده و مرده ای در کل هستی !

 


الف ) این پست مختصر و مفید رو تقدیم می کنم به ارباب رجوعی که همین چند دقیقه پیش در حین آپ کردن وبلاگ از در اتاق اومد تو و از من پرسید : " ببخشید ! خانوم نقیبی شمائید ؟ "

 

ب ) قالب پیچک رفته واسه خودش . نمی دونم چی شد اما یهو اومدیم دیدیم لباس تن بچه نیست ! لطفا تا پوشاندن لباس جدید شکیبا باشید .

 

ب ) در پاسخ به دعوت شازده کوچولو 5 لحظه از لذت بخش ترین لحظه های زندگیم رو در ادامه مطلب       می نویسم . چون موضوع مربوط به من می شه و نه آرتاخان خوب نیست این چیزها در صحن علنی وبلاگ مطرح بشه !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/17ساعت 9:8  توسط بابای آرتاخان  | 

تقویک

خیر سرم داشتم می خوابیدم !

در رو باز کرد و اومد تو ! . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/15ساعت 9:44  توسط بابای آرتاخان  | 

لقمان

ادب از بی ادبان

مردی از نامردان

عاشقی از بی عشقان

کار کردن از بیکاران

گریستن از بی خبران

خندیدن از افسردگان

دوستی از دشمنان

صداقت از دروغگویان

مهربانی از ستمگران

زندگی از مردگان

آموختم . . .

 

حال وقت است

پدری

از پدرم

بیاموزم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/14ساعت 8:38  توسط بابای آرتاخان  | 

مستان سلامت می کنند

قبلن تر ها یه پست نوشته بودم که به دلایل امنیتی پاکش کردم . پست در مورد دستگاه محترم تن. اس. لی. و نوع درک بچه ها از اون بوده .

به هرحال اون پست پاک شد اما اگر بود و اگر شما خونده بودیدش حتما با اصطلاحاتی که الان می خوام ازشون بنویسم آشنا بودید .

خیلی تند و سریع مرور می کنم که :

مامیمای آرتا برای اینکه آرتا حرف بد یاد نگیره به آرتا یاد داده بود که برای اشاره به جاهای بدش از واژه ی " مستان " استفاده کنه . بماند که بعد از اون زمان وقتی آدم آهنگ " مستان سلامت می کنند " کیخسرو پورناظری رو می شنوه به جای اینکه حال و هوای عرفانی و آسمونیش جون بگیره قاه قاه خنده ش آسمون می گیره !

آرتاخان از اون زمان که زبان گشود با توجه به تلفظ دیگرگونه ی کلمات به این عزیزمون به جای مستان " مهیاس " می گفت و این باز زاینده ی مشکل دیگری برای من بود .

دختر یکی از همکارامون اسمش " مهیاس " هست . این دخترک اغلب میاد اداره پیش مامانش و نمی دونم چه حکمتیه که این مامانه همیشه بهش گیر می ده که : " مهیاس ! به آقا . . . سلام کردی ؟ " و اونوقته که من سرم رو می کنم زیر میز و آرزو می کنم مهیاس نیاد تو اتاق و بهم سلام کنه و بفهمه دارم از خنده روده بر می شم !

 

در راستای کشف و شهود بچه ها و راهنمایی های در لفافه ی والدین ، آرتا خصوصا وقتی چشمش به جمال مهیاسش باز می شه و مثلا وقتی در عالم بیکاری رو توالت فرنگی نشسته و داره از هرچی دور و برش هست اسکن می گیره از مامانش در مورد حال مهیاس های هم سن و سال هاش می پرسه .

از اونجایی که هر آنتی بشقابی نیست !!!! وقتی از مامانی در مورد مهیاس دختربچه ها سوال می شه با توجه به اعتقاد مامانی به توجیه و تفهیم بچه ها و دوری از پنهان کاری پاسخش این هست :

" فلانی ( دختر ) مهیاس نداره . . . ناز داره "

و نمی دونه که من باز با این واژه دچار مشکلات عدیده ای تو اداره می شم چرا که یکی از همکارای مَردمون دائم به این و اون می گه " نازتو بخورم . . . با پیاز "

اگر فکر کردید من تو گاراژ یا مثلا قهوه خونه کار می کنم سخت در اشتباهید ! هرچند ماهیتا فرقی با گاراژ نداره !!

عرض می کردم که آرتا با واژه هایی آشنا می شه که برای من دردسر سازن .

 

دردسر دیگری که من دارم اینه که از بدو طفولیت آرتا نوازش کلامیم در مورد این بچه با " ناز" و " ناناز" و " نانازی" بوده !

یعنی مثلا می گم :

" آرتا ناز منه ! " یا " آرتا ناناز منه " یا آرتا " ناز داره " .

به هرحال کسی از آینده ی خودش خبر نداره . اگر من می دونستم یک زمانی قرار هست از این واژه ی لطیف اینطور بهره برداری بشه از اول دهانم را به کلمات دیگری عادت می دادم !

 

چند شب پیش که برخلاف نود و نه درصد مواقع حالم خوب بود!!!!! همینکه اومدم آرتا رو ناز و نوازش کنم باهام برخورد شد !!!!!

-         بابا ! بیا تو اتاقم !

-         نه ! تو بیا اینجا .

-         نه ! تو بیا تو اتاقم . . . انقدر اسباب بازی دالم !

-         باشه .

بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم .

-         آرتای من ناز داره ؟

-         نه ! من . . . مهیاس دالم !

-         سکوت ! + نگاه مبهوت من و مامانی به هم !

 

و این نتیجه ی مستقیم تمام اقدامات روشنگرانه ی والدین است ! . . . آخه مهیاس ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/10ساعت 9:45  توسط بابای آرتاخان  | 

All roads lead to Rome

1- من معتقدم تمامی تفکرات و منش های معنوی و مادی ، تمامی مکاتب فلسفی و عرفانی ، تمامی علوم و دانش بشری و . . . به یک نقطه ی واحد می رسند . علیرغم تمام تضادهایی که به ظاهر در جهان بینی مکاتب مختلف وجود داره من مطمئنم که اینها در یک جایی به هم می رسند . جایی که دوست ندارم بگم آخر دنیاست اما مایلم بگم جاییه که بشر تبدیل به قادر متعال می شه .

در قدیم و در زمان امپراطوری رم مثال معروفی بوده که می گفتن : " تمام راهها به رم ختم می شوند " درسته که مسالک مختلف فرافیزیکی و ایده آلیسم به شدت با مکاتب ماده گرا و به قولی ماتریالیسم در جدال هستن و مثل این بیت مولانا تحقیرشون می کنن :

پای استدلالیون چوبین بود

پای چوبین سخت بی تمکین بود

اما نهایتا همین پای چوبین آرام آرام و با طمانینه به جایگاه بال پرواز عرفا خواهد رسید . یعنی به هرحال اینها در نقطه ای به اتحاد می رسند .

 

2- به شدت معتقدم بچه ها انسانهای کاملی هستن . به شدت معتقدم که بچه ها عرفای کوچکی هستن که به مرور زمان به آدم هایی با نقایص فکری متعدد تبدیل خواهند شد . نوع جهان بینی بچه ها بسیار بزرگ ، پاک ، عمیق و درعین حال ساده و بی پیرایه س !

 

1و 2 - داشتیم می رفتیم خونه ی خاله بهاره . صبح روز جمعه بود . از اینجا تا اونجا یکساعت راه بود اما قبلش باید می رفتیم خونه ی بابیلبا اینها تا به اتفاق اونها بریم .

آرتا تازه از خواب بیدار شده بود و حسابی بدخلق بود . مثل خودم که کمی طول می کشه تا موتورم گرم بشه و راه بیفته دائم نک و نال می کرد . از اونجا که همه چیز رو به صورت اختصاصی می خواد ابتدا غرولند کرد که : " خونه ی بابیلبا نلیم . . . بابیلبا و مامیما نیان تو ماشین ما ! "

گذشت و ما 6 نفری راهی خونه ی خاله بهاره شدیم . اتفاقا جاده هم حسابی شلوغ پلوغ بود . می دونین که ایام الله عید هست و همه به سرشون می زنه برن مسافرت !

به هرحال تو این جاده ی پر ماشین می روندیم تا اینکه آرتا کم کمک سرحال شد و چشماش به دنیا باز شد و دید که به ! به ! تو این جاده ی پیزوری چقدر ماشین هست ! یه نگاه عاقل اندر سفیه به منِ راننده و ماشین های دیگه انداخت و بعد با کمال سادگی و بی پیرایگی رو کرد به مامانی و پرسید :

" مامان ! همه . . . این ماشین ها دالن می لن خونه . . . خاله بهاله ؟ " و بعد که شلیک خنده ی ما ماشین رو پر کرد اضافه کرد :

" مامان ! این ماشینا . . . نلن خونه . . . خاله بهاله "

 

3- شکی در این نیست که همه ی راهها به رم ختم می شه . اما نکته ی مهم اینه که اون رم و یا اون نقطه ی مشترک چیزی باشه که شما بهش فکر می کنید . یعنی شما اونقدر فکر وسیع و درک عمیق و جهان بینی متعالی دارید که می تونید نقطه ی مشترک همه ی راهها و همه ی رونده ها رو از هم اکنون - که هنوز راه به پایان نرسیده – ببینید . مهمتر از اون اینه که مقصدی که همه ی راهها به اون ختم می شه مقصد مستقیم و بی تردید شما باشه . . .

باید از آرتاخان یاد گرفت . . . باید از تمام بچه ها . . . از تمام این عرفای کوچک یاد گرفت . . . باید کمی از این جهان بینی عظیم رو در کوله بار معرفتیمون جا بدیم .

همین !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/08ساعت 8:42  توسط بابای آرتاخان  | 

ژوپیتر : رب النوع پشم

1- یه چیزایی دست خودم آدم نیست . بهش ارث می رسه . ارثیه هم خوبه و هم بده . ارثیه می تونه یه زمین چند هکتاری بالای شهر باشه می تونه مرض قند باشه ! ارثیه می تونه یه گونی اشرفی عتیقه باشه می تونه یه بدن پشمالو باشه . خدا بیامرزه مرحوم دایی رو . . . اگه کارخونه ی نساجی باهاش قرارداد می بست یه ماهه می تونست درآمد یکسالش رو بدست بیاره !

از اونجا که بچه ی حلال زاده به داییش می ره ما هم از ایشون ارث بردیم . . . کسی شک نداره که ؟

البته لازم به ذکر است که ورثه هیچگاه به جایگاه ارث دهنده نمی رسن ؛ بنابراین ما هم انگشت کوچیکه ی دایی مرحوممون شدیم . . . یعنی خدایی تا این حد هم نیستیم که حالا آرتا پشم و پیلی تنمون رو چماق می کنه می زنه تو سرمون !

من نمی دونم اصولا این بچه چه خاصیتی داره که نمی شه جلوش لخط شد ! همچین به بدن آدم گیر می ده که آدم فکر می کنه تو یه مهمونی رسمی لخط شده !

یاد قدیما بخیر که این محتسب ها دنبال آدم دراز می شدن تا یه جایی گیرش بیارن و ترتیبش رو بدن . . .  تا لباست رو در میاری ( که عوضش کنی ) چنان شاخک هاش کار می کنه که انگار وسط نماز جماعت یکی لخط شده و داره بندری می رقصه !

جدیدا که یاد گرفته مثل همون محتسب ها می افته دنبال آدم و با هرچی تو دستش باشه به پیکر بی جل آدم می کوبه ! تا ادب شه !!! بالاخره یه روزی ادب می شیم . همه ی این محتسب بازی ها رو می شه طاقت آورد اما توهین رو . . . !!!!!!!

 

2- شاید ژوپی رو یادتون نباشه . . . سگ خاله بهاره اینها . . . یه تریر پشمالوی فضول که اگه آرین نندازدش تو اتاق از سر و کول آدم بالا می ره ! و امکان داره حتی ترتیب آدم رو هم بده !!!! یه پنج سالی هست که تو خونواده شون هست و دیگه جزو اعضای مهم این خونواده حساب می شه . . . به شخصه ارتباط خوبی با ژوپی یا همون ژوپیتر ندارم و هنوز هم معتقدم یه نصفه قرص برنج تو غذاش می تونه خلقی رو از شرش راحت کنه !

 

1 و 2 – دیشب که از بیرون اومدیم در حین تعویض لباس یعنی در فاصله ی بین درآوردن لباس بیرون و پیدا کردن لباس درون!!!! ( کی می گفت من شلخته م ؟ ) تصمیم گرفتم دستای آرتا رو بشورم . بنابراین طبق روال عادی بغلش کردم . خدایی اگه می دونستم اینطوری می خواد تحقیرم کنه صد سال دیگه بغلش نمی کردم .

طرف بعد از اینکه یه کمی موهای بدنم رو هرس کرد روش رو کرد به سمت من و گفت :

" بابا ! تو مث ژوپی هستی . . . با آرین . . . تو با آرین مث ژوپی هستین "

یعنی خدا شاهده اگر اسم آرین رو نمی آورد از همونجا ولش می کردم تا سقوط آزاد کنه . همینکه یه شریکی برای من پیدا شد باز جای امیدواری بود . . . آخه غریبه نیستین . . . تنهایی و غربت اونقدر برام سخته که نگو !

 

3- آقا ما چیکار کنیم که به ما گیر ندن ؟ یاد چند سال پیش به خیر وقتی داشتیم می رفتیم کوش آداسی ! تیغ رو انداختیم به جون خودمون و یه وقت تو آینه نگاه کردیم و : " سلام خانوم آنجلینا جولی . . . قدمتون رو چشم . . . کی تشریف آوردین خونه مون . چطور سرزده ؟"

و از همون موقع به خودمون قول دادیم که همیشه داستان همین باشه و دیگه از این به بعد اگه پشت گوشمون رو دیدیم یه تارموی تنمون رو هم خواهیم دید ! اما امان از این قول های الکی .

آقا ما از همین الان خدمت تمام دوستانی که بدنشون مثل ماهی بی مو هست عرض حسادت داریم !

آقا ما از همین تریبون خدمت تمام پدرانی که پسرانشون اونها رو شبیه به سگ پشمالوی خاله بهاره شون نمی دونن عرض حسادت می کنیم .

آقا ما از همین جا و توسط همین وبلاگ خدمت تمام مردانی که به جای اینکه کلافی از مو باشن که مقداری پوست و گوشت و استخون رو در برگرفته ، از گردن به پایین ترکیب زیبایی از آنجلینا جولی و براد پیت هستن .

آقا ما از همینجا و توسط همین تریبون نشستن یکساعت و نیمه ی رئیس اداره مون رو تو اتاقمون در زمان آپ کردن وبلاگ محکوم می کنیم .

آقا ما از همینجا غرغر کردنهای همکار هم اتاقیمون رو در حال آپ کردن این وبلاگ محکوم می کنیم .

آقا یعنی چی ؟ . . . من هم بدنم شبیه ژوپی باشه هم مجبور باشم یکساعت و نیم حضور رئیسم رو بالای سرم تحمل کنم ؟

آقا من اعتراض دارم !

آرتا ! دمت گرم . . . یعنی مزد زحمات ما این بود ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/07ساعت 9:35  توسط بابای آرتاخان  | 

توجیه نکن . . . آجیلت رو بخور

اولا :

خساست بچه ها مقوله ی عجیب و غریبی نیست . در جایی خونده بودم که در مراحل رشد روانی کودک یه مرحله هست که "من" کودک بسیار بزرگ می شه و همه چیز از دریچه ی "من" دیده و سنجیده می شه . در واقع کودک خودش رو مالک همه چیز و همه کس و همچنین مالک زمان می دونه . در اینجاست که باید بدونیم مقابله برای به چنگ آوردن چیزی که جزو مایملک کودک محسوب شده کاری است بسیار دشوار.

ثانیا :

از کودکی یعنی فی الواقع از جایی که یادم میاد هیچوقت جواب رد به صورت مستقیم به هیچ کسی نمی دادم . البته هنوز هم این رو جزو نقایصم می دونم و در خلوت خودم دوست دارم این قابلیت رو می داشتم که می تونستم در برابر درخواست نامشروع !!! دیگران بدون دلیل و مدرک و بدون توجیه "نه" بگم !

کلا از توجیه کردن خیلی بدم میاد . . . کاری که درش استادم ! از محمد مایلی کهن بدم میاد چون در یکی از بازیهای ملی وقتی کریم باقری رو از بازی بیرون کشید خواست تا براش توضیح بده که دلیل این تعویض چی بوده و همین باعث شد کریم بطری آب معدنی رو بکوبه تو سرش . با اینکه از علی دایی متنفرم اما از یه چیزش لذت می برم :

خبرنگار می پرسه : علت تعویض فلان خر چی بوده ؟ و دایی جواب می ده : ببینید ! من اینطول تشخیص دادم و لزومی نمی بینم که توضیحی لاجع بهش بدم !!!!

 

رجوع به اولا :

آرتا از کوچیکی هر چیزی رو که داشت در اختیار دیگران می گذاشت اما خوشبختانه حالا دیگه به مرحله ی " من " رسیده و دیگه محاله بتونی چیزی ازش بگیری . اگر چه این مسئله از درون من رو راضی و خوشحال می کنه اما :

تو هال نشسته و یه کاسه ی بزرگ شکلات رو بین پاهاش گرفته و داره کارتون می بینه .

-          آرتا ! یکی از شکلات هاتُ می دی به من ؟

-          سکوت

-          آرتا ! یه شکلات بده .

-          نه !

-          چرا ؟

-          شکمت درد می گیله . ( رجوع به ثانیا )

-          زیاد نمی خورم .

-          نه ! شکمت درد می گیله اگه بخولی .

-          درد نمی گیره . یه دونه بده می خوام با چاییم بخورم .

-          شکمت آخه درد می گیله .

-          اگه یه دونه بدی من بخورم شکمم درد نمی گیره ها !

-          می گیله .

-          چطور تو داری می خوری ولی شکمت درد نمی گیره !

-          من شکمم درد نمی گیله ! باباها شکمشون درد می گیله !

خداوکیلی من دیگه چی می گفتم ؟ چطوری از دستان مبارکش یه شکلات مجانی می گرفتم ؟ البته خدا حفظ کنه دستان پرتوان رو که می رسن به داد این ناتوان ! یعنی یواشکی و با پریدن از دیوار خونه ی مردم !!!! اما حسرتش به دلم موند که خود آرتا با دستای خودش یه شکلات ! . . .

شب قبل از تحویل سال خونه ی مامیما بودیم . از همون دقایق قبل از حلول سال مبارک جدید و افول سال نکبت قدیم مراسم آجیل خوری شروع شده بود . مقدمتا یه کاسه آجیل جلوی آرتا گذاشته بودن و آرتا داشت با ولع هرچه تمام تر بادام ها و پسته ها رو به اسید معده ش اضافه می کرد . بدجوری هوس بادوم درختی کرده بودم . تو ظرف آجیل هم هنوز از آجیل خبری نبود و از طرف دیگه روم نمی شد برم سراغ آحیل های پلاستیک پیچ شده که اتفاقا در دسترس هم بودن !

-          آرتا ! یه بادوم به من می دی ؟

-          آخه دلت درد می گیله ! ( رجوع کنید به ثانیا )

-          یه دونه ! . . . اگه فقط یه دونه بخورم دلم درد نمی گیره .

-          می گیله. . . دلت درد می گیله .

از شانس بد ما مامیما یه دیس بزرگ میوه آورد و صاف گذاشت جلوی دست ما ! حالا دیگه بهانه ی خوبی شد برای آرتا !

-          آرتا یه دونه بادوم بده دارم می میرم از بی بادومی !

-          ببین ! میوه داد به تو ! میوه بخور !

-          آخه میوه نمی خوام بخورم . . . می خوام بادوم بخورم !

-          نه ! میوه خوبه . . . بخور !

باجناق عزیزم یه اصطلاح داره . . . می گه شانس فلانی مثل ساعت کار می کنه !!!!!

همون شب وقتی دایی جون آرتا از  بیرون اومد هنوز لباس عوض نکرده و هنوز ننشسته آرتا ظرف آجیلش رو برد به طرف اون عزیز و در بین تعجب اطرافیان یک دونه بادوم درختی ناز !!! دقت کنید ناز ! داد به داییش !

شانس دایی جونش مثل ساعت کار می کنه !!!! نه توضیحی نه توجیهی نه بهانه ای نه نشانه ای صاف و مستقیم . . . هلو رفت تو گلو و تمام معادلات روانشناختی محققین و بزرگان کودک شناس به هم خورد با همین یه بادوم !

حالا من بیچاره ی نگون بخت تا خود صبح داشتم اولا ثانیا می کردم !

اولا ! ثانیا ! اولا ! ثانیا ! رجوع به ادولا ! رجوع به ثانیا ! اولا . . . ثانیا . . . ثالثا . . . رابعا . . . خامسا . . . سادسا . . .سابعا . .. ثامنا . . . تاسعا . . . عاشرا . . .

+ نوشته شده در  شنبه 1390/01/06ساعت 9:30  توسط بابای آرتاخان  | 

نتیجه ی اعترافات

آمار اعترافات دریافتی بسیار پایین بود . بنابراین این اعترافات در صحن عمومی وبلاگ نمایش داده نمی شه . به احترام کسانی که در این بازی شرکت کردند رمز " ادامه مطلب " که شامل اعتراف های رسیده س تنها به اون دوستانی داده می شه که شرکت کردند .

دوستانی که وبلاگ دارند رمز رو به صورت کامنت خصوصی براشون می گذارم و اونها که وبلاگ ندارن با همون اسمی که برای این پست کامنت گذاشتند درخواست رمز کنن و البته حتما آدرس ای میلشون رو بگذارند .

شاد باشید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/29ساعت 16:58  توسط بابای آرتاخان  | 

اعتراف بازی

هر کدوم از ما در طول زندگی پربار و کم بار خودمون بارها و بارها دچار اشتباهاتی شدیم که این اشتباهات منجر به آسیب و ضرر رسیدن به دیگری و یا خودمون شده . اما از اونجایی که ما آدم های محترم و خوبی هستیم خیلی وقت ها از بیان این مسائل خودداری کردیم . بعضا پشیمونیم اما پشیمونی سودی نداره و آب رفته به جوی برنمیگرده هرچند کسی ما رو مقصر ندونه .

در بیشتر مواقع ما اون سنگ صبوری رو که بتونیم بهش رازهای درونیمون رو بگیم و یا حداقل به کرده های خودمون اعتراف کنیم پیدا نمی کنیم . اغلب سعی می کنیم این خاطرات رو در درون خودمون فشرده کنیم و یه جورایی بندازیمش ته دلمون که هم جای زیادی رو نگیره و هم خیلی جلوی دست و پا نباشه . اما با زیاد شدن رازها و با زیاد شدن کاغذ مچاله ها کم کم دلمون زباله دانی ای می شه که دیگه گندش تمام وجودمون رو می گیره .

درد دل کردن برای چاه حتی اگر یه افسانه باشه بسیار جذاب و کمک کننده س . شاید یه وقتی آدم دوست داشته باشه چیزی رو به کسی بگه که نمی شناسدش و یا پیش کسی و به کرده ای اعتراف کنه که مطمئنه قضاوت اون شخص تاثیری در زندگی آینده ی او نخواهد داشت .

قصد من از برپایی این پست اعتراف گرفتن از شماست !!!!! بیاید این آخر سالی کاری کنید تا گوشه ای از دلتون سبک بشه . نیازی به عنوان کردن اسم نیست . شما می تونید به عنوان یک ناشناس کامنت بگذارید . خوبیش اینه که آخرین پست وبلاگ آرتاخان نتیجه ی یک بازی جذاب خواهد بود ! پس پاشید . . . بیاید و به اون چیزی اعتراف کنید که آزارتون می ده ! دستی ته انبار دلتون بکشید . . . بیاید یه کم خونه تکونی کنید ! عید نزدیکه ها !!!!


اما قوانین بازی

۱- هیچ کس مجبور به نوشتن اسمش نیست . فی الواقع اگر فکر می کنید قضیه آبروریزیه اسمتون رو ننویسید اما اعتراف بکنید .

۲- عملی که شما بهش اعتراف می کنید باید حتما پشیمونی شما رو در پی داشته باشه و ترجیحا چیزی باشه که یادآوریش آزارتون می ده ! بنابراین اگر مرتکب کاری شدید اما حالا ازش پشیمون نیستید بیانش نکنید . به عنوان مثال : من در سال ۱۳۷۶ کلیات شیخ بهایی رو از کتابخونه ی مرکزی دانشگاهمون کش رفتم و هنوز اون رو تو کتابخونه ی خودم دارم اما از اینکار پشیمون نیستم چون هیچ کس در اون دانشگاه به اندازه ی من از اون کتاب استفاده نمی کرد !!!!!

۳-عملی که شما بهش اعتراف می کنید باید حتما به شخص خودتون یا به دیگری آسیب مادی یا معنوی رسونده باشه ! من در دوره ای از زندگی صمیمانه آرزوی مرگ کسی رو می کردم اما این به کسی آسیب نرسونده !

۴-عملی که شما بهش اعتراف می کنید ترجیحا عملی باشه که تا به حال برای کسی بازگو نکردید . مثلا من و هم اتاقیم عباس برای شب یلدای سال 1377 هندونه خریدیم !!! اما بدون اینکه پولش رو حساب کنیم از در مغازه ی شلوغ زدیم بیرون و بعد به محض رسیدن به خوابگاه یک سوم قیمت هندوانه رو از هم اتاقی دیگرمون بهنام گرفتیم !!! اما من این قضیه رو تا به حال برای هزار نفر گفتم !!!!!

۵- اگر مسائلی که مطرح می کنید در مورد روابط فرزند و والدین باشه یعنی خاطراتی از اون دوران بهتره اما هیچ قیدی در بازگو کردن اعترافات دیگه نیست !

۶-برای اعترافاتتون توجیه نیارید . به خاطر داشته باشید که شما به عملی اعتراف می کنید که خودتون هم از انجامش شیمونید . بنابراین به فکر توجیه نباشید .

۷- به قصد خنده دار کردن فضا خاطرات خنده داری که نشانی از پشیمونی توش نیست بیان نکنید !

در ضمن :

۱-شما می توانید تا ساعت ۸ صبح شنبه اعترافاتتون رو برای ما !!!!!!!! ارسال کنید. این ضرب الاجل برای یکبار قابل تمدید است  .

* تمدید شد

۲-اگر اوضاع خوب پیش رفت بدون تایید کامنت ها مستقیما اعترافات در روز شنبه رونمایی می شه .

۳- اگر تعداد اعتراف های رسیده به عدد ۳۰ رسید پست روز شنبه به رونمایی اعتراف ها اختصاص خواهد یافت وگرنه اعتراف ها به صاحبانشون بازگردانده می شن !!!!!!!

 

نترسید . اعتراف کنید به قصد اینکه کمی سبک بشید و سال جدید رو با سنگینی کمتری در ناحیه ی قفسه ی سینه شروع کنید !

. . . اولین نفر هم خودم خواهم بود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/26ساعت 19:3  توسط بابای آرتاخان  |