این روزهای آرتاخان

پریشان کن سر زلف سیاهت . . . شانه اش با من

1- هرچی می خوام آدم باشم ، هرچی می خوام خوش بین باشم ، هرچی می خوام این زندگی لکنته ی لکاته رو دوست داشته باشم هرچی می خوام به این  قوانین مورفی  بی توجه و بی اعتقاد باشم . . . بازهم نمی شه که نمی شه . می دونی ؟ خودش می خواد . خودش می خواد ازش بدت بیاد . خودش می خواد بهش توهین کنی ؛ خودش می خواد هرچی تو دهنته نثارش کنی ؛ اصلا می دونی چیه ؟ این دنیا خانوم مازوخیسم داره . کاش گیر یکی می افتاد که سادیسمش رو هزاره و حسابی پدر پدرسگشو در می آورد .

جالب نیست ؟ هر برنامه ریزی ای برای زندگیم می کنم برعکس می شه . هرچی از سنم بیشتر می گذره بیشتر به این معتقد می شم که اصلا نباید به یک قدم جلو پات فکر کنی . اصلا نباید چیزی به اسم آینده در قاموس تفکراتت باشه .

پدر و مادرم برنامه ریزی کرده بودن من دکتر بشم . خداییش در این راه از هیچ کاری هم دریغ نکردن . تمام محدودیت ها و موانع رو هم تحمل کردن . . .  اما آخرش چی شد ؟ یه فارغ التحصیل بی خاصیت تحویل جامعه دادن که نه تنها مایه ی سربلندیشون نیست بلکه باریه بر دوششون !

اصلا همین پریروز رو بگو . خدا شاهده از چهار پنج روز قبل دلم رو صابون زده بودم برای جمعه . همیشه اینطوری نیست اما این هفته حسابی هوس خونه ی باجناق رو کرده بودم . رفتیم و خیلی هم خوب بود اما این سردرد لعنتی درست موقعی به سراغم اومد که می دونست اصلا جاش اونجا نیست و چنان شد که کلا تو اتاق بچه ها درازکش بودم تا وقتی که برگردیم !

سردرد نگو از اون سردردهایی که تو رو یاد کتاب " سینوهه پزشک مخصوص فرعون " می ندازه . همون سردردهایی که باعث می شد سینوهه سر مریض ها رو بشکافه تا گازهای شیطانی رو ازشون خارج کنه . همون سردردهایی که تا همین امروز هم شرش کم نشده و انشالله تا یه چند روز دیگه هم افتخار میزبانی رو از ما نمی گیره !

اصلا همین امروز رو بگو ! از چند روز پیش گفتم امروز برم نونوایی و یه چند تایی نون برای خونه بگیرم . اما برخلاف همیشه که نون های طرف رو پیشخون باد می خوره و می خشکه واین وسط کسی نیست بیاد سراغشون امروز نونوایی چنان شلوغ بود که نگو . این بود که دست از پا دراز تر اومدم اداره تا برم تو باشگاه هواداران مورفی اسم نویسی کنم !

 

2- سلمونی و اصلاح مو یکی از معضلات بچه ها و البته خونواده هاشونه . فکر نمی کنم بچه ای باشه که در سن آرتا بدون دردسر بشینه رو صندلی اصلاح و اجازه بده حریر موهاش رو قیچی جادوگر بد ! ببُره !

اما همیشه یک سری امتیازات هست که شرایط آدم ها رو نسبت به هم تغییر می ده . مثلا شما دانش آموز رشته ی ریاضی هستین و پدرتون دبیر فیزیکه ! خب این یه مزیت به حساب میاد . شما دانش آموز تجربی هستین و پدرتون دبیر زیسته . شما به سن ازدواج رسیدین و پدرتون یه خونه ی چند طبقه می سازه و یکی از طبقاتش رو به شما می ده ! شما کارمند یه اداره هستین و یهو عموتون می شه رئیس اداره یا مدیر کل سازمان مربوطه ! ( البته به من اگر بود همون عمو که باهاشون 22 ساله که قهریم و چشم نداره بابام و خودم رو ببینه می شد رئیسم !!! )

در مورد آرتا و موهاش یه امتیاز وجود داره و اون هم وارد بودن خاله شه . یعنی فکر نمی کنم هیچ سلمونی مردونه ای بتونه به این زیبایی و مهارتی که خاله ی آرتا موهاش رو کوتاه می کنه دست به قیچی ببره ! بنابراین این یه امتیازه که آرتا نسبت به باقی بچه ها داره .

اما از اونجا که همیشه قضیه برعکس می شه و سر و کله ی جناب مورفی تو این موارد پیدا می شه معمولا داستان به این آسونی ها هم که فکر می کنید ختم به خیر نمی شه !

از یه هفته قبل مامانی شروع کرده بود به آماده سازی آرتا . جمعه قرار بود بریم خونه ی خاله و این زمان بهترین زمان برای سوء استفاده بود . یعنی آرتایی که حالا بی شباهت به سردار جنگل نبود وقتش بود که سر به تیغه ی مقراض استاد بده .

عرض می کردم . . . مامانی از یه هفته قبل بساط مخ زنی رو جور کرده بود و حسابی رفته بود رو مخ آرتا که : " پسرم موهاش بلند شده . . . پسرم باید موهاش کوتاه بشه " و . . . البته چنان این مخ زنی رو با مهارت انجام داده بود و چیزی کم نگذاشته بود که این اواخر وقتی صحبت از موهای آرتا به میون می اومد بی درنگ می گفت :

" بابایش ! موهام خیلی بلند شد . . . بی دم خاله ب . کوتاه کنه . . . موم ُ "

و خب ! چی از این بهتر ! کور از خدا چی می خواد ؟ یه سر پر مو !

 

1 و 2 - و جمعه شد . . .

وقتی که آرتا رو به مَصلَح ( محل اصلاح ) می بردن ! اونقدر سرم درد می کرد که نای حرکت کردن نداشتم . با اینکه می دونستم کار برای مامانی و خاله ب . سخت خواهد بود اما با خودخواهی تمام موندم سرجام که اگه ازجام تکون می خوردم مغزم می پاشید رو دیوار !

وقتی دوماد رو برگردوندن تازه رنگ و رویی گرفته بود . صورتش باز شده بود و بعد از ماه ها می شد چشم ها و ابروهاش رو دید ! همچین با افتخار موهاش رو به این و اون نشون می داد که مثلا فکر می کردی لئوناردو دی کاپریو زیر گریم  بتی گلاسو  نشسته بوده !

اما چشمتون روز بد نبینه . وقتی مامانی اومد تو خونه اندازه ی قطر سرش چند برابر شده بود . نشست روی مبل و درحالیکه خون خونش ور می خورد گفت :

" به اندازه ی ده تا آمپول خوردن گریه کرد . . . ده تا آمپول ! . . . دیگه از این به بعد خودت ببرش . . . من نمی تونم " و من هم کاملا بهش حق دادم . اگر قرار باشه به اندازه ی ده تا آمپول خوردن گریه کنه همون بهتر که زیر دست یه غریبه باشه .

هرچند فکر نمی کنم کسی بتونه به مهارت خاله ب . موهای آرتا رو کوتاه کنه اما انگار آرتا داره تمام امتیازات مطلقش و تمام برتری هایی که نسبت به بقیه ی بچه ها در این زمینه داره از بین می بره و به نوعی از دست می ده .

کاریش نمی شه کرد . این شتریه که رو من خوابیده و چاره ای هم ندارم .

راستی کسی دارویی ، پمادی ، ژلی ، چیزی سراغ نداره که باعث عدم رشد مو بشه ؟ آخه من عاشق این مدل موی آرتا شدم . یعنی کسی غیر از خاله ب . . . ؟


 این پست رو تقدیم می کنم به باجناق عزیزم که بی هیچ جیره و مواجبی داره نقش آینده ی من رو در تعامل با فرزندش بازی می کنه تا به من یاد بده که چه کنم اگر چه شود ! . . . هرچند معتقدم نباید برای آینده به چه کنم فکر کرد و اینکه . . . زنده باد مورفی !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 8:4  توسط بابای آرتاخان  |