1- بچه که بودم اولین سوالی که بعد از اومدن مهمون به خونه مون ازش می پرسیدیم این بود : " کی می رین ؟ " . یادمه یه بار خاله م از مادرم خواست که بهم گوشزد کنه دیگه این سوال رو تکرار نکنم چون ممکنه برداشت بدی ازش بشه و معنیش این باشه که من بخوام مهمون زودتر بره و می خوام مدت زمانی رو که باید تحملش کنم بدونم .
اما حقیقت این بود که من عاشق مهمون بودم . تا همین چند وقت پیش – یعنی درست قبل از اینکه به این غم انگیزی جیبم خالی بشه – عاشق مهمون بودم و هیچ چیز مثل حضور یک مهمون خوب و خوش گذشتن بهش تو خونه ی من برام لذت بخش نبود .
از سوی دیگه موقع رفتن مهمون ها درسته که واکنش عجیب و غریبی از خودم صادر نمی کردم ولی قلب کوچیکم – که اون موقع ها از طلا بود و الان نیست – پر از غم و اندوه می شد . کافی بود مثلا یک مهمون غروب جمعه بار و بندیلش رو از خونه مون جمع کنه و بره ؛ اونوقت غروب جمعه چنان برام غیر قابل تحمل می شد که نگو و نپرس . مخصوص اینکه بعدش مجبور بودم پای این فیلم های مزخرف عصر جمعه که کارخونه ی آب غوره گیری بودن بنشینم و غصه روی غصه بذارم .
از شواهد موجود پیداست که آرتاخان هم تا چند وقت دیگه با ورود مهمون به خونه مون با همین سوال ( کی می رین ) یا سوالی مشابه ازشون استقبال کنه و این نشونگر این قضیه هست که بچه ی حلال زاده به داییش نه ! که به باباش می ره !!
پریشب که آرین و دایی جون خونه ی ما بودن و البته عمو رضا ( کلا سیستم صله ی رحم رو حال می کنید ؟ ) آرتاخان موقع رفتن چنان گریه و زاری ای به راه انداخت که حسابی دلم به حالش سوخت . یاد همون دوران مزخرفی افتادم که رفتن مهمون برام حسابی غم انگیز و ناراحت کننده بود . واقعا به هیچ صراطی مستقیم نمی شد و حتی دروغ های کلیشه ای " می خوان برن زود برگردن " و اینکه " برن ماشینو جابجا کنن میان " هم کارساز نبود و این رودخانه ی اشک نمی خشکید که نمی خشکید .
بچه ها صاحب لطیف ترین احساسات هستن . در واقع بهتره اینطور بگم که تنها و تنها احساس هست که بر تفکراتشون حکمرانی می کنه و در نظر گرفتن هیچ مقوله ای از راحتی ، آرامش ، وقت خواب ، در اختیار خود بودن و . . . نمی تونه بر احساسات اونها سایه بیفکنه و اون رو به سمت طلب نداشتن مهمون سوق بده . شاید مسئولیت نداشتن و اینکه از مهمان تنها بهره بردن و خدمت گرفتن و نه خدمت کردن و خدمت رسوندن باعث می شه این درجه از اشتیاق برای حضور مهمون ( برا ی بزرگترها میمون ) در اونها بوجود بیاد .
چه کنیم دیگه . . . بچه م مهمون دوست داره .

2- تصور کن . . .
بعد از یه روز کاری خسته کننده اومدی خونه و به خاطر میزان عرقی که روی تن و لباست نشسته وزنت تقریبا سه  برابر معمول شده . خیلی دوست داری بری یه دوش ملس بگیری و از شر این لباس ها و بدن نوچ و خیس خلاص بشی . اونقوت همینکه استریپتیز می کنی و می ری که مرحله ی آخرش رو ( اونجا که همه چیز شطرنجی می شه ) تقدیم به شیر آلات و کاشی های حموم کنی یه دفعه یه جغله ی دوسال و دوماهه جلوت سبز بشه و می گه : " من هم میام " .
تو اون رو هم استریپتیز می کنی و سعی می کنی بر خودت مسلط باشی و این وضعیت پیش آمده رو تحمل کنی . خلاصه مرحله ی آخر استریپتیز رو به حالت تعلیق می ذاری ( و شیر آلات و کاشی ها رو تو کف ) و بعد از وارد کردن این جغله ی 15 کیلویی اول ازش می پرسی : " آرتا ! جیش داری ؟ " و اون هم با کمال خونسردی در حالیکه نیم نگاهی هم به داشته های سابقش که حالا مثل سیب حوا از اونها منع می شه و یک زمانی تنها منبع تغذیه ش بوده می ندازه و لبخند ملیحی حروم صورتش می کنه می گه : جیش دالم " و بعد . . . " پی پی هم دالم " .
نیم ساعت بعد در حالیکه به علت بسته بودن و گرمای داخل فضای حمام وضعیتت از قبل خیلی بدتره در حالیکه رو چهارپایه ی پلاستیکی نشستی و کف دستهات رو که از آرنج روی زانوهات فیکس شدن تکیه گاه چونه ت کردی لب و لوچه ت رو کج و کوله می کنی و می گی : " آرتا ! بکن دیگه . . . چرا نمی کنی ؟ " و آرتاخان در حالیکه از طریق لگن تبدیلش رو توالت فرنگی نشسته مرموزانه همون لبخند کذایی رو می زنه و می گه : " ندالم " .
نیم ساعت آتی به شستن و البته تحمل آب بازی آرتاخان می گذره و هنوز جسم خسته و عرقیت از نوازش های قطرات پاکیزه ی آب بهره مند نشده . بالاخره با وجود اعتراض های محموم ( یعنی حمام کرده شده ) مورد نظر او رو حوله پیچ می کنی و تحویل بابای بد اخلاق و غرغروش می دی .
همینکه حاضر می شی تا در ضیافت قطرات آب تن به آرامش بخارآلود حمام بسپاری و همینکه اولین هجوم لشکر آب از مسیل دوش بالای سرت به جنگ خستگی روزانه ت میاد می بینی در کمال بی شرمی در حمام باز می شه و همون موجود جغله ی حوله پیچ در درگاه نمایان می شه که : " مامانی ! جیش دالم . . . پی پی هم دالم " .
حالا به خاطر اینکه این جغله بسیار فضوله و دقیقا برای جلوگیری از طرح سوالات بی جواب بعدی مجبوری یک مرحله به عقب برگردی و لباس چرک خودت رو دوباره تنت کنی و این بچه رو نه تها سرپا بگیری بلکه دوباره دم و دستگاه لگن تبدیل رو راه بندازی تا بچه ت در ضمن اینکه داره " می خوام بیام در خونه تون . . . حرف بزنم با باباتون " می خونه یه کمی هم به شکم گرسنه ی توالت برسه .
و صد البته تنها اعتراض تو ادای این جمله – اون هم با صدای بسیار خفیف و با تون پایین – باشه که : " چرا اون موقع که نشوندمت رو توالت پی پی نکردی ؟ " و آرتاخان در جوابت فقط بگه : " می خوام بیام خواستگاری . . . نگو نه . . . نگو نمی شه "
تصور کردی ؟ . . . این داستان دیشب مامانی بود .
واقعا چه موجودات صبوری هستند این مادران . . . واقعا که موجودات عجیبی هستند . . . اگر به بهشت و جهنم اعتقاد داشته باشید بی نظیرترین جمله ای که می شه در حق مادرها گفت همون جمله معروفه هست . . . اگه گفتین کدوم رو می گم ؟