یک . . .
1- همه چیز تو ذهن بچه ها می مونه . همه چیز . من فکر می کنم مغز بچه ها یه لوح سفیده که آمادگی داره هر چیز کوچیکی رو تو خودش ثبت و ضبط کنه . البته استفاده از اطلاعات ضبط شده ( حتی برای ما بزرگترها ) احتیاج به تمرکز و مهارت به کارگیری اطلاعات داره که صدالبته بچه ها فاقدش هستن . یعنی هنوز اون قسمت از مغزشون رشد پیدا نکرده . تنها در صورتی بچه ها قادر به استفاده از اطلاعات ثبت شده شون هستن که اون اطلاعات براشون مرتب مرور بشه . اونوقته که این اطلاعات کاملا میاد رو و حالا یکی بیاد غضنفرو بگیره !!
2- مامانی از سال 1375 گواهینامه داره . از همون سال هم رانندگی می کنه یعنی الان بیش از 14 ساله که پشت فرمون می شینه . از سال 1384 هم که خودش صاحب ماشین شده هر روز رانندگی می کنه . رانندگیش هم عالیه . من خودم به شخصه موافق رانندگی خانومها هستم . بگذریم از چند نفری که ، البته اون هم به علت اینکه زیادی دقت می کنن ، حوصله سربرهستن و به قول مامانی آبروی خانومها رو می برن . از نظر من رانندگی مامانی عالیه . خداشاهده وقتی رو صندلی کناردستش می شینی از رانندگی ش لذت می بری .
3- از وقتی آرتاخان مهدکودک می ره مسئولیت مامانی چندین برابر شده . یعنی باید صبح ها ببردش مهد و ظهر ها برش گردونه و تازه نصف هفته هم بعدازظهرها برسوندش خونه ی مامانا و برش گردونه . یعنی در بسیاری از دقایق آرتاخان سوار بر ماشین مامانی در سطح شهر در حال گشت و گذاره .
4- کوچه ی ما کوچه ی تنگیه . آرزو می کنم یه روز تو این کوچه دزد پیدا بشه تا این تنبل هایی که ماشیناشون رو تو کوچه پارک می کنن یه کمی حفره هاشون رو تنگ کنن و ماشینهاشون رو ببرن تو پارکینگ خراب شده شون . جالب اینجاست که درب گاراژی اکثرشون هم ریموت داره و اصولا لازم نیست نشیمنگاهشون رو از صندلی گرم و نرم ماشین بکنن و پیاده شن ؛ ولی باز نمی دونم چرا همیشه ی خدا جلوی درب پارکینگ ما یه عالمه ماشین هست ! از وقتی ماشینمون رو عوض کردیم و کوچولو رو تبدیل به دراز کردیم ( فکر بد ممنوع ! ماشین رو عرض می کنم ) یه کمی تو و بیرون آوردن ( بابا ماشین رو می گم ) برامون سخت شده . نه اینکه سخت باشه . . . بلکه دیگه مثل قدیم با یه فرمون ماشین نمیاد تو بلکه باید سه چهار بار جلو عقب ( ای بابا دارید حوصله مو سر می برید ها !! ) کنیم تا تو بره !! و بیرون بیاد . روز اولی که مامانی سوار این مرکب جدید شد اتفاقا اون نامردهای جنایتکار ( همسایه ها رو عرض می کنم ) ماشین هاشون رو خیلی بد تو کوچه پارک کرده بودن . اون بنده خدا هم – که قلق ماشین رو نداشت – نزدیک بود کناره ی در ماشین رو به درب گاراژ بزنه اما قبل از اینکه این اتفاق بیفته همونجا ماشین رو متوقف کرد و زنگ زد به من تا بیام پایین و ماشین رو جابجا کنم . من هم اومدم پایین و بعد از اینکه چند تا بد و بیراه ژنتیکی ( البته تو دلم ) به اون بی شعوری که ماشینش دقیقا وسط کوچه !! پارک شده بود دادم پشت رل نشستم و با هزار بدبختی ( خودم هم قلق رو نداشتم فقط روش رو داشتم ) ماشین رو جابجا کردم و بردم تو . غافل از اینکه یه تیکه گیر متلک پرون به نام آرتاخان تو ماشین نشسته و تمام این لحظات رو ثبت می کنه .
4+3+2+1= از اون روز تا به حال هر وقت مامانی داره ماشین رو میاره تو این جغله نیشش تا بناگوش باز می شه و با لحنی که هزار متلک و زخم زبون بهش شرف داره !! سرش رو کج می کنه و مرموزانه به مامانی می گه : " تو بلد نیستی ! بابایش بلده . . . تو بلد نیستی " .
خلاصه خیلی طول کشید تا توجیه بشه که " بابا ! همین مامانی داره در روز کلی به تو سرویس رانندگی می ده و بچه ! یه کمی نمک شناس باش ! یه کمی ممنون دار باش " . حالا دیگه لطف می کنه و هر موقعی از دهنش در نمیاد که " مامانی بلد نیست " بلکه این متلک رو خیلی هدایت شده استفاده می کنه یعنی . . .
اگر کوچه خلوت باشه و مامانی با یه فرمون بیاد تو که فبها . . . یعنی خطر از بیخ گوشش گذشته اما همینکه یه ماشین تو کوچه پارک باشه و بنده ی خدا مجبور باشه یکی دو فرمون اضافه بگیره این ووروجک متلک پرون نیشش تا بناگوش باز می شه و . . .
" مامانی بلد نیست . . . بابایش بلده . . . مامانی بلد نیست . . . بابایش بلده "
دو . . .
آرتاخان یه صندلی کودک داره که رو صندلی عقب ماشین نصب می شه . از وقتی که خیلی بچه بود ازاین صندلی استفاده می کردیم و خداییش هم خیلی کاربرد داره . از وقتی که یه کم بزرگتر شد و شیطون تر و صد البته فضول تر دیگه خیلی تو این صندلی بند نمی شه . نه اینکه نشه . . . بلکه خیلی از اوقات بهانه گیری می کنه که بیاد جلو . جلو اومدنش هم برای دیدزدن خیابونها نیست بلکه بیشتر می خواد فضولی کنه ببینه تو داشبورد چیه و با دریچه های کولر ور بره و کولر و بخاری رو انگولک کنه و اگه یه کمی بهش رو بدی با فرمون و دنده ور بره . من اگه تنها باهاش باشم رو صندلی جلو سوارش می کنم . خطرناکه ولی کمربندش رو می بندم . خودش هم اینطوری راحت تره . به هر حال از غر زدنهاش که خیلی بهتره .
مامانی این اواخر بنا به اصرار خود آرتا رو صندلی جلو می نشوندش اما یه چند وقتیه که می گه خود آرتا تمایل داره رو صندلی خودش ( صندلی کودک ) بشینه . خب ! برای مامانی تعجب آور بوده که این بچه همینطوری الکی واسه خودش قانون مند شده . یه چند روزی به همین منوال گذشت تا اینکه پریروز قفل معما شکسته شد . . . وقتی که داشت سوارش می کرد بهش پیشنهاد وسوسه انگیز صندلی جلو رو ارائه داد اما آرتاخان با مظلومیت هرچه تمامتر اظهار کرد که : " نه ! اونجا . . . آفتاب میاد . . . می سوزم ".
حالا جریان ! جونم براتون بگه . . . در یک از روزهای خوب خدا ظاهرا ماشین محترم در ظل آفتاب به سر می بردن . صندلی جلو که روکش مشمایی هم داره حسابی داغ می شه . وقتی که آرتاخان در بازگشت از مهد طبق اصرار خودش روی صندلی جلو می نشینه اون داغی حسابی بهش حال می ده !! و البته با توجه به اینکه بچه ی مقاومیه به روی مبارک نمیاره ولی خب ! خاطره ی خوبش تو ذهن بچه به یادگار می مونه !!!! از اون موقع تا به حال شهروند مورد نظر حسابی قانون مند می شه و با اصرار زیاد سعی در اجرای قوانین حال به هم زن راهنمایی و رانندگی داره .
تا باشه از این آفتاب سوختگی ها که هر قانون شکنی رو دوستدار قانون می کنه . . .
حالا دیگه فکر می کنم نوبت نیشخندهای مامانی باشه تا تلافی متلک های آرتا رو در بیاره . . .
- آرتا ! جلو می شینی ؟
- نه ! می خوام عقب . . . بیشینم .
- خب ! بیا جلو بشین . . . جلو خوبه ها ! کولر داره . . . فرمون داره . . . داشبورد داره .
- نه ! نی می خوام !
- بیا . . . خوبه ها !
- نه ! . . . بلیم . عقب می شینم .
- بیا . . . تو رو خدا بیا جلو . . . بیا دیگه .
- نه ! مامانی ! می سوزم ! نی می خوام .
خنده ی زیر زیرکی مامانی که حالا دلش خنک شده !!!!!!!!!!!
صدای تیک آف ماشین و دور شدن آن از صحنه .
رهگذر کوچه : واااااااااای چه دست فرمونی ! دمش گرم !