بریم خرید

از امروز تا آخر هفته نیستم . یه عالمه داستان از آرتاخان آماده دارم اما فعلا فرصتش رو ندارم و این سردرد لعنتی هم که چهار روزه بی وقفه بهم چسبیده مزید بر علته .

فکر کردم این دفعه ننویسم و در عوض خواننده ی داستان شما باشم . . . حالا چه داستانی ؟ . . .

هفته ی قبل جمعه شب خونه ی عادل و شازده کوچولو بودیم . شازده کوچولو تعریف می کرد که یه موقعی یه کلاسی می رفته به نام " راه هنرمند " ( البته اگر اشتباه نکرده باشم ) . تو اون کلاس مربیشون یه روزی بهشون می گه برید تو خیابون و برای کودک درونتون خرید کنید .

به نظرم فکر جالبیه . حالا اینطور به قضیه نگاه کنیم که مای بزرگ شده برای مای کوچولو چی می خره . یعنی فرض کنید شما بزرگتر خودتون هستید و برای کوچیکتر خودتون هر چیزی رو که اون می خواد می خرید . جدا برای من و خودتون بنویسید چه چیزی در گذشته بوده که آرزوی داشتنش به دلتون مونده و حالا که دستتون تو جیب خودتون می ره و بی سرخر شدید می تونید اون رو واسه خودتون ( خود کودکتون ) بخرید ؟

از همه ی کسایی که اینجا میان خواهش می کنم حتی در حد یک کلمه هم شده به این سوال جواب بدن . حتی اگر خواننده ی خاموش هم هستند خوشحال می شم ایندفعه در این مورد کامنت بگذارن .حداقلش اینه که در این مورد برای یکبار هم که شده فکر می کنیم .

گنجشک ها برای که به صدا در می آیند

نمی دونم چه سریه که این بچه ها همیشه فراتر از تصور ما ظاهر می شن . اون موقع هایی که انتظاری ازشون نداری همچین گل می کنن که بوش تا شصت تا شهر اون ورتر می ره و اون موقع هایی که کلی ازشون انتظار داری همچین گند می زنن که بوش تا شصت تا استان اون ورتر هم می ره ! اصولا بچه ها تو کار بیلاخ نشون دادن به والدین هستن چه مثبت و چه منفی .
دیشب که عموی مامانی اینا با خونواده ی محترم مهمان ما بودن آرتاخان روزگار خوبی رو پشت سرگذاشت . کلیه ی مهمونها بچه دوست بودن و خوشبختانه همه شون هم با حوصله . آرتاخان هم هر چند دقیقه با یکی مشغول می شد و از این لحاظ وقتش کاملا پر بود . سردسته ی بچه دوست ها هم همین عموی مورد نظر بود که الحق والانصاف خوب قلق بچه ها رو داشت و اونقدر با مهارت با آرتا رفتار می کرد که انگار اصولا سالی سیزده ماه با هم دوست و رفیقن .
تو این اثنا چیزی که این عموی زبل شگرد داشت بوسیدن و بوس گرفتن از بچه ها بود . با وجود اونکه بنا به تایید بچه های حالا سی و چند ساله ی فامیل این بنده ی خدا همیشه ته ریش داشته و بعد از حادثه ی بوسیدن بچه های فامیل تا دو سه روز صورتشون کرخت و بی حس می مونده و این خاصیت هنوز هم در صورت مبارک این عزیز مثل هاله ی نوری که روی سر بزرگان هست باقی مونده اما عجیب بود که آرتاخان بوس نده به راحتی تن به این بوس دادن ها و بوس گرفتن ها می داد . یعنی اون مرد مجرب چنان شگردی به کار می برد که آرتا - که اصولا از بدو تولدش تا به حال دوبار و نیم من که باباش باشم رو بوسیده – مجبور می شد با تمایل کافی و وافی غنچه ی کوچیک لبهاش رو تسلیم خارزار صورت اون مرد کنه .
در بین شگردهایی که عموجان برای بوس گرفتن از آرتا به کار می برد وعده و وعید جایگاه مخصوصی داشت . خلاصه اینکه اواخر میهمانی وقتی که دیگه پراکندگی های جمع کم شد و به اصطلاح کوچیک و بزرگ دور هم جمع شدیم عموی عزیز تردستی جدیدش رو به قصد فریب آرتاخان رو کرد . بدین شکل که :
به آرتا گفت : " آرتا ! بیا ببین چی دارم " و آرتا مشتاقانه از بین جمعیت خودش رو به او رسوند و با چشمانی به تیزی عقاب و لبخندی به عرض صورت بی تابانه جلوش ایستاد تا ببینه طرف حرف حسابش چیه .
عموجان هم که فضا رو مناسب دید و هشتاد و ده جفت چشم رو دوخته به حرکات خودش یافت حسابی تو لاک بازیگری رفت و به اصطلاح سینمایی ها بازی زیرپوستیش رو رو کرد . اونوقت به آرتا گفت : " ببین تو دستام چی دارم . . . یه گنجشگ . . . می خوای ؟ " و مگه می شد آرتا یه گنجشک کوچیک رو که از جیب یک مرد بزرگ در میومد نخواد . . . این بود که به دستان تازه از جیب بیرون آمده ی عموجان که به خاطر وجود گنجشک در اونها حسابی مشت شده بود خیره شد و مبهوت مراقبت عمو از گنجشک بود که یک وقتی در نره .
حالا زمانی بود که عموجان باید توپ رو تو دروازه ی خالی می زد و البته همین کار رو هم کرد .
- آرتا ! این گنجشکی که تو دستمه . . . می خوای ؟
- آله .
- پس باید چند تا بوس بهم بدی .
و این آرتاخان بود که با معصومیت از دست رفته و در نقش یک مظلوم فریب خورده سختی بوسیدن صورت تیغدار عمو رو به جان خرید تا شاهد باقی سناریو باشه .
اونوقت بود که وقتی حسابی همه دلشون سوخت عموی ظفرمند دست مشت شده ش رو جلو آورد و به آرتا گفت : " بیا بگیرش . . . مواظب باش فرار نکنه . . . مواظب باش " .
و آرتا محموله ی خیالی رو از دستان عمو گرفت و عموی مذکور پس از تبادل مخفیانه انگشتان آرتا رو بست و بهش یادآور شد که : " دستت رو باز نکنی ها ! پرواز می کنه می ره " .
حالا دیگه ظاهرا داستان تموم شده بود . آرتاخان مغلوب شده بود و حسابی گول خورده بود . چشمان کنجکاو و لب های لبخند دار حضار منتظر این بود که آرتا دستش رو باز کنه تا بعد از اینکه حسابی کنف شد خنده ی های آماده ی شلیکشون رو از ضامن خارج کنن و یک دماغ سوخته ای راه بیفته که نگو و نپرس . اما . . .
آرتا یه سیصد و شصت درجه ای سرش رو گردوند تا همه ی حضار منتظر رو از نظر بگذرونه . سپس نگاهی کنجکاوانه به دست مشت شده اش انداخت و بعد . . .
" داره نوک می زنه " .

مهدی پاشازاده رو یادتونه ؟ همون که خیلی دیر تو فوتبال ایران مطرح شد و خیلی زود هم بعد از مطرح شدن و طی کردن پله های ترقی تو ایران و آلمان دنیای توپ گرد رو به آلبوم عکس هاش سپرد . یکی از بهترین بازی های زندگیش رو تو ملبورن استرالیا انجام داد . همون حماسه ی ملبورن رو عرض می کنم .
همونطور که می دونید اون هشت دقیقه ی طوفانی پایانی که نتیجه دو بر دو مونده بود و می رفتیم که داشته باشیم صعود ایران به جام جهانی رو دروازه ی ایران آماج حملات سهمگین حریف کافر شده بود . خب ! اون موقع پاشازاده در کنار سایرین چنان دفاعی از دروازه ی ایران کرد که نگو و نپرس . یادمه تو یک صحنه دیگه کاملا توپ داشت توی دروازه می رفت و کار تموم بود که پاشازاده درست در میلیمترهای پایانی توپ رو از تو دروازه بیرون کشید تا نذاره هری کیول و دوستان به خواسته ی کفرآمیزشون برسن !!
آرتاخان دیشب چنان توپی رو از توی دروازه ی خودی بیرون کشید که وصف ناشدنیه . جمعیتی که آماده ی خندیدن به او بودن چنان رکبی خوردن که بعد از یه چند ثانیه سکوت ناشی از شوک وارده از اون ور بام افتادن و سیبل رو عوض کردن و جهت شلیک خنده هاشون رو به طرف عموجان گرفتن و تا می تونستن خندیدن . اتفاقا عموجان هم که انتظار همچین واکنشی رو نداشت خودش از خنده ریسه رفت .
آرتاخان به همین یک جمله بسنده نکرد بلکه پس از حفظ گنجشک خیالی در مشت کوچیکش عدم تواناییش رو در کنترل این حیوان اعلام کرد و با باز کردن مشتش اون رو پرواز داد و رسما اعلام کرد که : " فرار کرد " .
و حالا این آرتا بود و این عموجان مورد نظر که دائما باید بنا به دستور آرتاخان از جیب هاش گنجشک در می آورد . اون هم نه یکی یکی بلکه دو تا دوتا تا آرتا بعد از احساس نوک زدن گنجشکها اونها رو رها کنه .

بعله . . . همیشه اینطور نیست که بچه ها فیلم بشن و ما بهشون بخندیم . . . اتفاقا برعکس . . . اگر پای بازی و اون هم بازی تخیلی بیفته بچه ها دست آل پاچینو رو از پشت می بندن .
نظر شما چیه عموجان ؟

بامداد خمار و تماشای عکس

دیشب حسابی مهمون داشتیم و تا دیروقت هم می گفتیم و می شنیدیم و خوش می گذروندیم . اما با توجه به اینکه شب شراب بامداد خمار در پی داره حال و روز فکری و مغزیم اونقدر مساعد نیست که بتونم پست جدیدی بنویسم .

به همین دلیل موقعیت رو مناسب دیدم که به اظهار لطف و محبت دوستان عزیزمون - به خصوص لیدا و هیشکی عزیز - پاسخ بدم و عکس هایی از آرتاخان رو در این پست بگذارم .

به شخصه خیلی از عکس بازی تو فضای نت خوشم نمیاد اما با توجه به اینکه این وبلاگ متعلق به آرتا - مامانی و بعد من هست و نظر به اینکه مامانی با عکس بسیار موافقه و آرتاخان هم در پاسخ به سوال من مبنی بر اینکه با عکس موافق هست یا نه جواب منفی نداد !!!!!!!!!!! پس دو بر یک من بازنده می شم و به همین جهت شما رو به دیدن ادامه ی مطلب دعوت می کنم .

 

 

ادامه نوشته

این کفش کثیفه پیازداغ روش ریخته !

1- مامانی تعریف می کنه دیروز که رفته از مهد بیاردش خونه بعد از اینکه کفشش رو از تو جاکفشی بر می داره می ده دست خود آرتاخان و مشغول گپ و گفت با مادرای دیگه می شه . هنوز چیزی نگذشته که صدای اعتراض آرتاخان بلند می شه : " این کفش کیه ؟ این کثیبه " .مامانی بر می گرده و می بینه که بعله . . . یه کفش دیگه رو اشتباها برداشته و این حاکی از این نیست که اون بنده خدا گیج بوده بلکه کفش ها 99 درصد شبیه هم بودن و اون یک درصد باقیمانده هم تنها به تو دوزی داخلی کفش ها مربوط می شده که این غریبه هه رنگش خاکستری بوده و مال آرتا سورمه ای . همین تفاوت جزئی باعث می شه بچه م !! اعتراض کنه که " این کفش کثیبه . . . سوسک توش راه رفته . . . اه اه ! بدم میاد " و همه ی این ادا و اطوارها به این معنی بوده که این کفش با وجود کلیه ی شباهت هاش به کفش خودش مال یه بنده ی خدای دیگه اس و مال خودش با این از زمین تا زیرزمین فرق داره !
این رو نگفتم که بگم بچه م آی کیو بالاست بلکه علت مطرح کردن این مسئله این بود که بگم بچه ها از دقت فوق العاده ای برخوردارن . اونها با سلاح های مجهزی برای کشف جهان میان و صد البته به چیزهای ریزی توجه می کنن که ما دیگه ازمون گذشته که متوجهشون بشیم . به سبب همین دقت بی نظیر ابهاماتشون رو تو زنبیل پر نشدنی سوالاتشون می ریزن و هر جا که شد بی پروا درش میارن و می پرسن . به همین میزان هم توجه و دقتشون حتی در ریزترین اتفاقات زندگی بسیار زیاده . اصولا شما یادتونه بچه که بودین چقدر مورچه می دیدین ؟ آیا حالا می بینین ؟ چیه ؟ نکنه فکر می کنین جمعیت مورچه ها رو به زواله ؟

در تایید فرمایشات قبلیم !!! باید عرض کنم مامانی مدعیه که " طرف هر چی ما اسپیک می کنیم لیسن می کنه حتا اگه در حال تی وی دیدن باشه " .
این دقیقا عین جمله ی مامانیه چون می ترسه همین جمله هم توسط عوامل دشمن !!! شنود بشه . جالبه در حالیکه با فکر کودکانه ی آدم بزرگ نمایانه ت می پنداری که آرتاخانی که حالا جلوی تلویزیون دراز کشیده و ریز حرکات تام و جری رو داره با چشم جان می بینه اصولا توجهش به تو نیست و خیلی راحت و آزادانه در مورد اینکه کشتی فلان زن و شوهر رو تشک در فلان شب مسابقات فرنگی بوده یا آزاد !! بحث می کنی . . . بعد یه دفعه چند ساعت یا چند روز دیگه یهویی می ذاره کف دستت که " عمو فلانی و خاله فلانی تو تختخواب چیکا کدن ؟ " و تو تازه اون دوزاری لعنتیت که با وجود سالها پیشرفت تکنولوژی و ورود بیست و پنج تومانی و کارت تلفن و موبایل و اینترنت و چت هنوز همون دوزاری مونده می افته که نه ! طرف شش دانگ حواسش به حرف های بالای 18 سال جنابعالی بوده !!!!!
آقا از این بچه جماعت مارمولک تر نداریم !!

2- یعنی تو بچه ی دوسال و سه ماهه دیدی پیازداغ بخوره ؟ نه خداییش ! می گن بچه ی حلال زاده به داییش می ره اما در اینجا کاملا خصوصیات مادرش رو به ارث برده ! بالاخره دیدن مامانی در حالیکه پیاز داغ رو همینطور زنده زنده می خوره به جهت جایگاه همسر بودن تا حدودی قابل تحمله اما تصور کن :
پای کامپیوتر نشستی و داری کار جدیدت رو تایپ می کنی و حسابی غرق در تفکرات بیهوده ی همیشگی هستی و البته مزاحم هم نمی خوای . . . یهو یه 85 سانتی 15 کیلویی با یه بشقاب پر پیازداغ پیداش می شه و می شینه رو زمین ، پاهاش رو باز می کنه و بشقاب پیازداغ رو می ذاره بین پاهاش . اونوقت بدون اینکه حتی کوچکترین صدایی از خودش تولید کنه می شینه به پیازداغ خوردن و تو در حالیکه داری از دیدن صحنه ی ملچ و ملوچ  و قرچ و قروچ پیازهای برشته بالا میاری باید هر از چند گاهی با یه دستمال کاغذی دور لبهای آقا رو که کاملا روغنی و چرب و چیلی شده پاک کنی که اگر نکنی حدود سه کیلو روغن رو صورتش می شینه .
من از پیاز داغ خوشم نمیاد . البته اگه قاطی غذا باشه بدک نیست اما مامانی پیازداغ رو می پرسته . تعریف می کنه که مامانای بنده ی خدا اون موقع ها که همه ی بچه هاش مجرد – و تو خونه -  بودن باید دوبرابر پیازی رو که برای سرخ کردن مد نظرش بوده آماده می کرده از بس این شکموها سر گاز پیاز داغ می خوردن . حالا هم این مسئله به آرتاخان سرایت کرده و بچه ی به این کوچیکی یه پیازداغی خور حرفه ای شده .
از همه ی این ها که بگذریم لجم می گرفت که هر از چند گاهی پیازهایی رو که برشته و سفت بودن و به قول خودش نوک تیز شده بودن از بین باقی پیاز داغ ها بر می داشت که " بابایش ! منو بی بین ! این تیزه . . . دستم بو می شه . . . اونوقت . . . گریه می کنم " و بعد با افتخار و حس اعتماد به نفسی بالا مبنی بر بچه ی خوب بودن بلند می شد و دونه دونه اون نوک تیزهاش رو می ذاشت رو میزکامپیوتر که " دستم بو نشه " و من مجبور بودم تا اونجا که می تونم دفتر و دستکم رو کنار بدم که نکنه یه وقت روغنی شن !
بالاخره می گن نباید استعداد بچه ها رو کور کرد . به همین دلیل اعتراضی از سوی من به آرتا و حتی خود مامانی وارد نبود . می دونین که خود مامانی رطب خورده است و اعتراض پیشش بیهوده .
یاد شعر سعدی می افتم که می گه :
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم !!!!!!
والله !

 

 

گشنته ؟ نوش جونت

اگر آدمی هستید که  به نحوه ی غذا خوردن اهمیت می دید و مخصوصا سر یک میز نشستن با خونواده و صرف غذا در حین مصاحبت با سایر افراد خانواده براتون مهمه ؛ اگر آدمی هستید که آرامش سر سفره رو با یه غذای دوست داشتنی و یک موسیقی عالی همراه با تعریف کردن شرح اتفاقات روزانه و شنیدن موارد مشابه از دیگران تنها به جهت هم نشینی و با هم بودن دوست دارید ؛ اگر آدمی هستید که دوست دارید موقع صرف غذا یه نیم ساعتی باسن مبارکتون رو به صندلی بچسبونین و به همین دلیل چندین قاشق و چنگال و بشقاب اضافه به همراه یک پارچ آب بزرگ که برای سیراب کردن بیست و ده نفر کافیه سر سفره میارید و کنترل های تلویزیون و رسیور و وی سی دی و دی وی دی رو هم در نزدیکترین جای ممکن به خودتون می ذارید و همه ی اینها تنها و تنها به این دلیله که نمی خواید از سر سفره پاشین ؛ اگر بعد از یک روز کار سخت و طاقت فرسا و روح خراش از زمانی که اداره یا شرکت لعنتی تون تعطیل می شه به عشق ناهار و یا شام راه طولانی محل کار تا خونه رو طی می کنید و دائما در این مسیر طولانی ابرهایی بالای سرتون تشکیل می شه که یه میز غذای شاهانه رو براتون ترسیم می کنه ؛ اگر آدمی هستید که می خواهید مثل آدمیزاد غذاتون رو بخورید ؛ اگر اصولا آدم هستید . . . . پس بچه دار نشید !!!!!
چوونکی ( با لهجه ی ترکی خوانده شود ) :

بچه ها دقیقا وقت غذاست که :
1- جیششون می گیره و تو خوب می دونی بچه ها وقتی جیششون رو می گن که تا همین حالاش هم لباس مبارکشون رو آبیاری کردن و تو هرچقدر هم که بجنبی باز پنج شیش قطره عقبی .
2- پی پی شون می گیره و البته دقیقا وقتی به خوشمزه ترین قسمت غذا رسیدی به توالت احضارتون می کنن تا نتیجه ی چند ساعت بعد این غذای خوشمزه رو از نزدیک ببینی و عبرت بگیری !
3- دقیقا کارتون تارزان و گارفیلد و تام و جری و نمو رو در آن واحد با هم می خوان ببینن و تازه دوست دارن در کنار شما تماشاشون کنن .
4- خوابشون میاد اونقدر که انگار از ابتدای سال تا به حال فقط یه نیم ساعت خوابیدن و اون وقته که حتی حاضری با مایک تایسون هم خونه باشی اما با این بچه ی بداخلاق خواب آلود لجباز نه !
5- دوست دارن با تو غذا بخورن اما وقتی بعد از کلی نق زدن اومدن ور دستت نشستن و اون چیزی رو که خودشون می خوان براشون ریختین – که این مورد به هیچ وجه شامل گوشت ، مرغ ، سبزیجات ، ماست و سایر چیزهای مفید نمی شه – چنان کثافت کاری ای به راه می ندازن و چنان دکوراسیون صحنه ی ای برای میز غذا درست می کنن که حاضری تو همون توالت غذات رو بخوری اما رو این سفره ی غذا نه ! مثلا خیلی دوست دارن دل و روده ی گوجه رو بیرون بیارن و بعد اون رو درسته بکنن تو لیوان آب و بعد آب حاصله رو تو کاسه ی مخصوص غذاشون بریزن و سر بکشن و خب ! وای به حالتون اگه اون کاسه واژگون بشه و کل میز غذا رو قرمزگوجه ای پلاک قدیم کنه !
6- بازیشون می گیره . درست در همون موقع . یعنی اگر بیست و هفت ساعت از شبانه روز رو تو خونه باشی دقیقا همون موقع غذا خوردنه که بهت می گن : " بابایش ! بیا شوتبال بی کنیم " و اگرنری هم باید کلی گریه و زاری بشنوی و البته در بیشتر مواقع تو به این خواسته تن در نمی دی اما به این قیمت که اون غذا دیگه کوفتت می شه .
7- وقت دارو خوردنشونه و درست به این علت که تا ثانیه هایی بعد دو فرشته ی مهربون دوطرف بازوهاشون رو می گیرن و می برنشون به رختخواب مجبوری بدویی و داروی تلخ تر از زهر رو بریزی تو حلقشون و خود این پروسه کمتر از بردن یک راند از مایک تایسون نیست !
8- به قول هم دانشگاهی های بی ادب یه دفعه را . . . ت می کنن که " می خوام خونه مامی سیمین بلم " و هر سه پاشون رو ( پسرن دیگه ) تو یه کفش می کنن و تو با کلی نک و نال قبول می کنی که ببریشون پایین خونه ی مامانتون به این امید که دو قاشق باقیمونده ی غذات رو با آرامش تو خندق بلات بریزی .
9- درست وقتی روی صندلی منعقد می شی و قاشق حاوی غذای یخ زده رو به دهان نامبارکت – که از زور بد و بیراه گفتن به خودت و ننه بابات که چرا تو رو به دنیا آوردن نامبارک شده – نزدیک می کنی زنگ تلفن به صدا در میاد . اونوقت گوشی رو بر می داری و می بینی خود شخص شخیص مامی سیمینه و می فرمایه : " آرتا می گه می خوام بیام بالا " !
10- تشنگی یه سالشون رو تو همون نیم ساعت غذا کوفت کردنتون می خوان جبران کنن یعنی اصرار می کنن که آب می خوان و تا اینجای ماجرا هیچ چیز بدی وجود نداره اما ماجرا وقتی حساس می شه که لج می کنن که حتما تو همون لیوان شیشه ای عتیقه ای که مامان مامان بزرگت وقتی که مامان بزرگه داشت سفید بخت می شد به عنوان جهاز به دخترش داد و حالا شصت نسله که سالم از این عروس به اون عروس رسیده آب می خوان .
11- دو ثانیه از نشستن مجددت روی صندلی نگذشته که صدای نوستالژیک شکستن لیوان روسی حدود صد سال خاطرات تاریخ ایران  و روابط ایران و روس رو مثل فیلم های شونزده میلیمتری از جلوی پرده ی چشمهات عبور می ده .
12- تازه . . . گور بابای لیوان . . . حالا باید فراخ ها رو تنگ کنی و تمام چراغ ها و لامپ ها رو روشن کنی و تازه زنگ بزنی به همسایه ها تا اونها هم لامپ هاشون رو روشن کنن تا بتونی خرده ریزه های شیشه رو که در طول هال شصت متری تون !!!!!!!! پخش شده کشف و ضبط کنی و این خودش یه زمانی رو می گیره که اگر به موقع مثلا شام خوردن رو شروع کرده باشید قبل از اذان صبح کار به خوبی تمام می شه .
13- گیر می دن که حتما باید از اون فلفل سبزهایی که به قول این طرفی ها در اثر خوردنش " نر بچه می زاد " بخورن و اصرارها و توصیه های مادرانه و پدرانه ت هم هیچ تاثیری نداره و نهایتا تسلیم تو مساوی است با آب بیار آتیش بخوابون !
14- دقیقا بپر بپرهاشون از روی مبل به زمین همون موقع آغاز می شه و تازه غذای بشقاب به نیمه رسیده که جیغ بنفششون به آسمون می ره و تو مثل خود " اوسین بولت " جامائیکایی استارت می زنی و خودت رو به صحنه ی حادثه می رسونی و می فهمی که مثلا در اثر ضربه کمی پاشون درد گرفته و مجبوری با همون لبهای خورشتیت ناحیه ی مورد نظر رو که گاهی کف پا هم هست ببوسی تا خوب بشه !
15- شمع بزرگ تولدی رو که تو کابینت بالا سمت چپ قایمش کردی و به علت قد کوتاهت باید دو تا صندلی رو هم بذای تا بهش برسی رو ازت می خوان . دقت کن ! ازت می خوان و ایکاش می دونستی فعل خواستن در بچه ها به چه معناست .

شاید خیلی چیزهای دیگه باشه که الان مغزم یاری نمی کنه و وقتش رو هم ندارم اما با نگاهی اجمالی به همین چند نکته می تونی حدس بزنی که اگر سر هر وعده ی غذایی هر کدوم از این آیتم های ضد حقوق بشری اتفاق بیفته کافیه که از هرچی غذا خوردن در کانون گرم خونواده زده بشی و ترجیح بدی همون سرکارت یه لقمه ای زهر مار کنی . . . به شما نمی گم ها ! جسارت نشه !

 

شجریان در مقیاس کوچک

1- صبح خیلی زود نبود اما آرتاخان حسابی خوابش می اومد . به عنوان یک روز تعطیل شاید بدک نبود کمی می ذاشتیم بخوابه اما با توجه به اینکه ناهار چتر خونه ی یکی دیگه بودیم و از اونجایی که خیلی صحیح نبود که سر ناهار برسیم باید آرتاخان رو بیدار می کردیم .
برخلاف اکثر اوقات خیلی هم بی حال و به قول خودش " اعصابی " نبود اما به هر حال باید خیلی با احتیاط باهاش صحبت می کردیم تا یه وقت چاشنی این بمب همیشه در حال انفجار تحریک نشه !!
وقتی کسی در طول شبانه روز زیاد تحویلت نمی گیره و تو می خوای که بگیره چاره ای جز چاپلوسی برات نمی مونه . این بود که :
داخلی . اتاق خواب ( قبلا ما ولی حالا ما و آرتاخان ) . ساعت ده صبح
آرتا با چشمان پف کرده لبه ی تخت نشسته و یه چیزی شبیه بمب باروت است . بابایش در حالیکه لباس خودش را می پوشد خیلی دوست دارد آرتاهم دست بجنباند تا زودتر مراسم قبل از رفتن تمام شود . مامانی هم در حال آماده شدن است .
بابایش هر از چندگاهی جهت چاپلوسی به آرتا نزدیک می شود و علیرغم بی اعتنایی های آرتا از رو نمی رود .
- آرتا جون ! چایی می خوری برات بریزم ؟
- نه ! نی می خولم .
بابایش پول های هر هفت هشت جیبش را روی هم می ریزد . امروز قرار است در راه برگشت کلی خرید کنند . جمع اسکناس های خرد و درشت می شود دوهزار و سیصد و پنجاه تومان . این روزها به این کم پولی ها عادت دارد و اعصابش مثل سابق به هم نمی ریزد . دلش به جیب مامانی گرم است .
- آرتاجون ! آدامس می خوری برات بیارم ؟
- نه ! نی می خولم !
- آرتا . . . می خوایم بریم بیرون . . . پاشو پسرم ! پاشو لباست رو بپوش .
- نی می خوام .
بابایش سعی می کند بر اعصاب نداشته اش مسلط باشد . مامانی وسایل تمام نشدنی آرتا را جمع و جور می کند .
آرتا با پاهایش بازی می کند و تلاش بابایش برای صاف کردن موهای سیخ شده اش را ناکام می گذارد . تنها توپ کوچک ( شیطونک ) اش را که از شب قبل در دستش بوده و با همان خوابیده سفت چسبیده و مواظب است که نیفتد . بابایش چاره ای جز خ . . . مالی بیشتر نمی بیند .
- آرتاجون ! شیر می خوری ؟
- نه ! نی می خولم .
- نون می خوری ؟
- نه !
- تخم مرغ برات درست کنم ؟
- نه ! می می خوام .
- شکلات می خوری ؟
آرتا فقط به علامت منفی سر تکان می دهد .
مامانی ( خارج از کادر – از هال ) : ماکارونی می خوری برات گرم کنم ؟
آرتا : نه ! نی می خولم .
گردن بابایش شبیه گردن مبتلایان به اوریون می شود . کم مانده مثل کارتون تام و جری سوت قطار به همراه بخار و دود از گوش هایش بیرون بزند .
بابایش ( عصبانی ) : پس چی می خوری ؟
آرتا : همه چی نی می خولم .

یعنی من عاشق ادبیات بچه هام . با تمام عشقی که به شیوه ی نگارش ادبیات فارسی دارم اما نمی دونم چرا این به هم زدگی ناخود خواسته ی بچگانه اینقدر برام شیرین و جذابه که تا مدتها بعد از شنیدنش اون رو با حظ وافی برای خودم مرور می کنم .

2- شاید سوال کردن یکی از اولین قابلیت های وجودی بچه ها باشه . این قابلیت که اونها رو در راه کشف جهان پیش رو یاری می کنه اونقدر با ظرافت و دقیق در وجودشون نهادینه شده که حتی از کوچکترین ابهامی هم نمی گذره و بی رحمانه در برابر کوچکترین نقطه ی ابهامی لوله ی تفنگ سوالاتش رو به طرف اولین نفری که کنار دستش نشسته می گیره و ضامن مورد نظر رو هم می ذاره رو رگبار و شروع می کنه . این داستان در مورد فیلم دیدن و کارتون دیدن و البته اشخاص حقیقی و حقوقی که آرتا در طول روز در خیابان می بینه دیگه کلیشه ای و تکراری شده . قضیه ی ابهام و سوالمند بودن آرتا این مرزهای نزدیک رو درنوردیده و کارش به جایی رسیده که . . .
تصور کن : آرتا روی صندلی راحتی سبز رنگش نشسته و بعد از سی ساعت و پنجاه و ده دقیقه که از کارتون دیدنش می گذره و دیگه هم دمای کله ی او و هم وی سی دی به درجه ی 1000 فارنهایت نزدیک شده و به همین خاطر دیگه حوصله ی زل زدن به تلویزیون ( بخوانید ال ای دی ) رو نداره روی همون صندلی دراز می کشه به نحوی که سرش از این طرف و پاهاش از اون طرف صندلی می زنه بیرون . در همین زمان شروع می کنه به صدور اصواتی که بسیار نامفهومه و به هیچ وجه هم تم موسیقایی نداره اما جالب اینجاست که بعد از چند ثانیه کشیدن اصوات عجیب و غریب سریعا رو می کنه به نزدیکترین فرد و ازش می پرسه : " چی خوندم ؟ " و خب ! تو – اگر نزدیکترین فرد بهش باشی - حتما باید بهش بگی : " آواز خوندی " و گاهی وقت ها با کمی چاشنی حرص : " کاش شجریان اینجا بود می شنید انتخابت می کرد به عنوان جانشینش !!!! "
بله ! خدا حفظ کنه این اعتماد به نفس رو . . . این جغله ها با این ناتوانی هاشون خوب اعتماد به نفسی دارن به خدا . . . یه کمی این بزرگترهای پرتوان یاد بگیرن !

چشم بی بندین !

1- آرتا خان دیگه کاملا جیشش رو می گه . این یک موفقیت عظیم برای خانواده و البته نود و ده درصد برای مامانیه . رویدادی که فکر می کردیم بسیار وقت گیر و انرژی بر باشه خیلی آسون و کم دردسر به وقوع پیوست . پروسه ی انجام کار بدین صورته که وقتی منبع مورد نظر کاملا پر و پیمون می شه و زمانی که دیگه حتی یک قطره ی اضافه هم باعث سرریز شدن محتویات طلایی این منبع می شه تازه وقتشه که از کوزه همان برون تراود که در اوست . در این زمانه که آلارم های جدی آرتاخان به صدا در میاد که معمولا به صورت " مامانی ! جیش دالم " بروز می کنه و مامانی می دونه که علامتی که هم اکنون می شنوید، اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن این است که حمله ی هوایی انجام خواهد شد! محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید! . . . و اگر تا چند ثانیه ی دیگه آرتاخان رو به کاسه نشه حتما لباس زیر عزیزش به رگبار بسته خواهد شد .
بنابراین مامانی طفلکی به محض شنیدن این آژیر حتی اگر آب در دست داره زمین می ذاره و به سرعت بچه رو به سمتی می بره که درختان حماسی پیداست . . . در این نقطه هست که فرایند استریپتیز آغاز می شه و آرتاخان عیان می کنه آنچه که مدتی است نهان داشته و آنگاه سوار بر دمپایی های مخصوصش در موقعیت قرار می گیره و البته دقیقا نقطه ای رو نشونه می گیره که باید و تازگی ها تمام پرتاب هاش هم سه امتیازی و از راه دوره . سپس در حالیکه اولین و یا حداکثر دومین پرتابش رو به سمت سبد انجام داد با گفتن عبارت " دیگه ندالم " واکنش مامانی رو بر می انگیزه و اونوقته که مامانی مجبوره ازش خواهش کنه که " یه کمی دیگه بکن " و تازه اگر این التماس ها موثر واقع بشه آرتاخان دو سه لیتر باقی مونده ی تلاش هاش رو تقدیم دست های منتظر توالت می کنه !
حالا قسمت آخر اون پروسه ی دوست داشتنی شروع می شه . یعنی آرتاخان پس از اتمام عملیات به خارج دستشویی هدایت می شه تا مامانی بتونه سر فرصت از فرش تا عرش توالت رو تمیز کنه که همگی به یک اندازه و با رعایت عدالت از باران رحمت آرتاخان بهره برده اند .  
حالا تصور کن : آرتاخان لخت و عور تنگ غروب جلوی در دستشویی ایستاده و منتظره که یکی بیاد لباس تنش کنه . در این وضعیته که چشمان کنجکاو حاضران و ناظران در قسمت هایی دور می زنه که نباید و این آرتاخان رو عصبانی می کنه و مجبورش می کنه بهشون تذکر بده که " چشم بیبندین " .
بله ! برای آرتاخان فرقی نمی کنه شما باباش باشی ، بابابزرگش باشی یا مامان بزرگ و یا دایی و عمو و یا حتی آرین داداش و آریانا . . . بی بر و برگرد به هر بنی بشری غیر از مامانیش امر می کنه که " چشم بیبند " و صد البته خیلی جدی هم هست . اون وقته که کل جمعیت حاضر در نمایش مجبورن چشم هاشون رو درویش کنن و اونقدر در این حالت بمونن تا مامانی عزیز از دستشویی بیرون بیاد و حجاب مورد نظر رو در محل مناسب خودش نصب کنه .
زورگویی هستن این بچه ها !

2- در راستای عملیات جیش گفتن به مطلب دیگه ای که هم اکنون به دستمان رسید توجه فرمائید . آرتاخان خب ! مدت سه روزی در طول هفته خونه ی ماماناش می ره . . . یعنی اون سه روزی رو که مامانی بعدازظهرها می ره سر کار آرتاخان مزاحم ماماناشه . طبیعتا در اون زمان هم موقعیتی می شه که آرتاخان منبعش پر بشه و آژیر خطرش فعال . . . اما تازگی ها اخلاقی پیدا کرده که باز به مامانی بودنش برمی گرده .
نمی دونیم چه حکمتیه که جدیدا مایل نیست با هیچ کی جز مامانیش بره دستشویی . . . البته موضوع من یه موضوع قدیمیه و آرتاخان هیچ گاه با من دستشویی نرفته و به همین خاطر هم هست که همون یه باری هم که بردمش دستشویی کلا باعث شدم لباس هاش کثیف شه بس که دست و پا چلفتی ام ! اما همراهی نکردن آرتاخان با مامانا و مامی سیمین موضوع جدیدیه .
مامانا تعریف می کنه که هر چی بهش می گه " آرتا ! جیش داری ؟ " می گه " نه ! " و البته از حرکات و رفتار و انقباضاتش می فهمه که مخزن پره . تا اینکه زمانی می رسه که دیگه طاقت بچه طاق می شه . واکنشی که در این لحظه از آرتاخان صادر می شه احتمالا خیلی منحصر به فرده .
جریان از این قراره که بنده ی خدا با کوله باری از مایعات می ره سراغ قاب عکس مامانش که تو خونه ی مامان بزرگشه ؛ عکس رو بر می داره ، می ذاره جلوش و خیلی مظلومانه و آروم ناله می کنه که " مامانی ! جیش دالم " .
ببینین! جیگر آدم کباب می شه . همین حالا که دارم اینها رو می نویسم حال و روز خوبی ندارم . دارم تصور می کنم که بچه ی به اون کوچیکی چرا اینقدر به خودش ظلم می کنه و چرا تن به چشمان و دستان پرتوان مامان بزرگش نمی سپاره تا اون زن کارآمد نجاتش بده . حقیقتا این قضیه جای نگرانی برای من داره و دوست دارم هرچه زودتر حل بشه .
آرتاخان هنوز خیلی بچه اس و هنوز خیلی مونده تا بتونه دست از این خجالت بازی هاش برداره . یه زمانی می رسه که آرتاخان باید التماس کنه که بتونه جلوی یک جفت چشم دیگه استریپتیز کنه !!! قطعا آرتا اون موقع حسرت راحتی و آسایش این زمانش رو خواهد خورد .

۳- ببخشید که بعد از دو سه روز فطرت اولین پستم خیلی جیشی شد !!!! توصیه می کنم بعد از خوندن این پست حتما چشماتون رو آب بکشین !

آرتاخان یا گارفیلد ؟ مسئله این است

1- وقتی برای سیزدهمین بار به اصرار آرتاخان می شینی به " گارفیلد " دیدن و باز بنا به اصرار شخص ایشون – که مثل معلم های سخت گیر کلاس چهارم می مونه - حق نداری حتی برای یه توالت رفتن هم از جات بلند شی دیگه نه پرحرفی های بامزه ی گارفیلد به چشمت میاد و نه کارهای شگفت انگیزش و نه حتی رقص و آوازهاش ؛ بلکه تنها چیزی رو که در طول این یه ساعت کارتون بینی اجباری تماشا می کنی چشم های زیبا و پرمژه ی آرتاخانه و اون نگاه عمیقش که انگار با یه زنجیر قوی نامرئی به تلویزیون خونه تون ( نمی گم ال ای دیمون ) دوخته شده .
اونوقت در حین تماشای این تجلی زیبایی آفرینش می ری تو عالم رویا و آرزو می کنی اونقدر زنده باشی که بتونی یه روز در مورد دکوپاژ خارق العاده و به خصوص میزانسن عالی این کارتون خاص با آرتاخان صحبت کنی و بهش لذت فیلم دیدن رو آموزش بدی .
عمو رضا وقتی خیلی کوچکتر از اینها بود و قبل از اینکه بتونه استاد تماشای حرفه ای فیلم بشه از فیلم دیدن با من لذت می برد . اشارتی که به نکات تکنیکی ساخت فیلم می کنم و همراهم رو به آن سوی دریچه ی دوربین می کشونم برای بیننده ای که تمایل به دونستن این چیزها داره شاید خوش آیند باشه و من پریروز برای یک لحظه آرزو کردم که آرتا در اون شرایط با من فیلم ببینه .
همه ی اینها مثل برقی از مقابل چشمام گذشت و به همون سرعتی که این آرزو رو کردم پشیمون شدم .
با کمی دقت در صورت مشتاق آرتاخان این حقیقت رو یافتم که اگرچه آرتاخان ممکنه چیزی از زاویه ی دوربین ، رنگ آمیزی فیلم ، تدوین و ضرباهنگ ، نحوه ی نگارش فیلمنامه ، امضای طراح صحنه ای خاص پای صحنه و لباس هر فیلم ، نورپردازی ، میکس ، بازی های بازیگران ، هنر سکانس بندی سناریست و جنس موسیقی ندونه اما بی شک هزاران برابر بیش از من از تماشای این کارتون لذت می بره . هیچ کس در دنیا به اندازه ی بچه ها از تماشای فیلم لذت نمی بره . نوع نگاهشون برتر از دکوپاژ هر کارگردانی عمل می کنه و عمق توجهی که به بی ارزش ترین اتفاقات داستان می کنن حتی از دقت سیدفیلد که سالهاست مدرس فیلمنامه نویسیه ژرف تره و هیچ استاد سینمایی در هیچ نقطه ی دنیا نمی تونه به این زیبایی و لطافت از این هنر عالی و ناب بهره ببره .
پس دریچه ی آرزو هام رو بستم و از جایگاه یک آموزش دهنده پایین اومدم و درست پای صندلی سبز رنگ راحتی که خانوم دکتر فرنوش براش خریده و عشق این روزهای آرتاخانه فرود اومدم و از همونجا سعی کردم خیلی خالص و ناآگاهانه به این کارتون زیبا نگاه کنم تا بلکه من هم یک هزارم آنچه آرتا از دیدن فیلم نصیبش می شه بهره ببرم .

2- از حال و هوای فیلم که بگذریم دوست دارم خاطره ای جالب از شمال رفتنمون نقل کنم . می دونید که برادران هیراد و هیربد اونجا از همبازی های آرتا محسوب می شدن و خب ! نمی دونم چرا این هم سن و سال بودن بچه ها به جای اینکه کمک ما باشه دردسر مضاعفیه چرا که باید دم به دقیقه بوکسورها رو از هم جدا کنیم !!!
تو این تعامل عاشقانه کوری خوندن و پوز و پوززنی هم جایگاه ویژه ای داره بدین شکل که سر هر چیز هیچ و پوچی زبونشون رو در میارن و از خودشون صداهای متعلق به توالت عمومی پارک ها رو در میارن !!!! ویا اینکه گاهی جنگ کلامی راه می اندازن که به اندازه ی یک جنگ جهانی سر و صدا داره و نهایتا با جیغ و گریه ی یکی از طرفین ختم به خیر می شه !
برادر کوچیکتر اگرچه سر سازگاری با بزرگه رو نداره اما هر از گاهی که فرشته ی مهربونی برای چایی قلیون می شینه رو شونه های کوچیکش از خودش ملاطفت ویژه در می کنه و برادر بزرگتر رو "داداش " صدا می کنه و البته این اوج عاطفه ی برادرانه ی او رو می رسونه که البته اکثرا در ازای مطالباتی که از بزرگه داره به کار می ره .
بگذریم . . . تو شمال ! هم این کوچیکه دائما بزرگتره رو " داداش " خطاب می کرد و این باعث شده بود که آرتا هم جو گیر بشه و در مواقعی که احساس می کرد داره کم میاره او هم برادر بزرگ اون بنده خدا رو داداش خطاب کنه . این قضیه خشم برادر کوچکتر رو برانگیخت و سبب شد درگیری لفظی دیگه ای ایجاد بشه . برادر کوچیک ( هیربد ) مدعی شد که برادر بزرگ ( هیراد ) تنها داداش اوست و آرتا داداش نداره . اما آرتا که اصولا کم آوردن تو قاموسش نیست خیلی صریح و واضح پاسخ داد که : " من . . . داداش . . . دالم " .
ببین ! ادعا ادعاست و مدعی باید از ادعای خودش دفاع کنه وگرنه مورد اعتراض دوستان و دشمنان قرار می گیره و صدالبته محبوبیتش رو از دست می ده .
به همین سبب جمع حاضر تقریبا همگی ازش پرسیدن : " داداش تو کیه ؟ " .
آرتاخان عادت جدیدی پیدا کرده . . . وقتی یه چیزی رو می خواد از عمق ذهنش بیرون بکشه برای تمرکز فیگور دلنشین پلک زدن سریع رو به خودش می گیره . این بود که در مواجهه با اون سوال سرنوشت ساز پلکهای کوچیکش رو چند بار به هم زد و مثل پرسش شونده ای که در صحن علنی دادگاه به سوال سرنوشت ساز دادستان در مورد نحوه ی وقوع جنایت پاسخ می ده مکث خفیفی کرد و بعد سرش رو بالا آورد و گفت : " آرین " .
تصور کن یه پسر 18 ساله ی عاقل و بالغ که همین امروز نتیجه ی کنکورش قراره بیاد و تنها صد کیلو از آرتا سنگین تره و فقط و فقط 110 سانتیمتر ازش بلندتره !! داداش آرتاخان باشه . البته منکر این نمی شم که کاهلی از جانب من بوده اما اگر سرانگشتی حساب کنیم به این نتیجه می رسیم که من باید در سن 14 سالگی ازدواج می کردم و البته حتی شب زفاف رو هم غنیمت می شمردم و در 15 سالگی  صاحب یک پسرکوچولوی ترگل و ورگل و تپل مپل می شدم تا آرتاخان بتونه امروز سرش رو بالا بگیره و با شجاعت و صراحت یه پسر بزرگ مثل آرین رو داداش صدا کنه .
اما آرتاخان کاری به حساب و محاسبات نداره . اون یقین داره که پسرخاله ش – آرین – داداششه و به همین جهت بعد از اون حادثه حتی یکبار هم آرین رو بدون پسوند داداش صدا نکرده و این شده که "آرین داداش " حالا دیگه رسما به دایره المعارف خانوادگی ما اضافه شده .
دقت و تیزبینی و کم نیاوردن آرتاخان در برابر اون سوال – حالا بی مورد – اونقدر جالب بود که تحسین همگان رو برانگیخت و دیگه رسما کف زمین پر از لنگ شد . به شخصه به این باور رسیدم که بچه ها – و نه آرتاخان به تنهایی -  تیزبین ترین ، حاضرجواب ترین ، بی پرواترین و شگفت انگیزترین موجودات روی زمین هستند که لایق تماشا شدن بیشتر و دقیق تری از سوی ما هستند .

آرتاخان : مسئول ستاد مبارزه با بحران

بخش اعظمی از علت های اینکه بچه ها از دنیا و زندگی لذت می برن نوع نگاهشون به دنیاست . بچه ها هنوز بدی ها ، زشتی ها و پلشتی های این دنیای وارونه رو کشف نکردن بنابراین از اونچه که می بینن فقط لذت می برن . وقتی که ما بزرگ می شیم کم کم ناکامی ها ، بدخلقی های دنیا و نامردیهاش برامون آشکار می شه و به همین خاطره که روز به روز ازش زده می شیم و بدمون میاد . دوباره در سنین پیری که خودش کودکی مجدده به زیبایی های جهان روی میاریم و سعی می کنیم زشتی هاش رو کمتر ببینیم .
چند وقت پیش با آرتاخان رفته بودیم بیرون تا یه کمی خرت و پرت بخریم . من عاشق بیرون بردن آرتا هستم البته در مواقع مناسب . چون هم خودش دوست داره و هم اینکه باعث می شه مادره یه کمی نفس راحت بکشه . خلاصه خریدهامون رو کردیم و به اُرد های آرتاخان پاسخ مثبت دادیم و داشتیم بر می گشتیم که یه بنده خدایی رو تو ویلچیر دیدیم . خب ! برای من که به علت نوع شغل آشغالم هر روز صدتا از این جور افراد می بینم اونقدر عادی بود که احساس کردم یه آدم سالم و عادی از کنارم رد می شه و اصولا ندیدمش ؛ اما این چشمان تیزبین و مکتشف آرتاخان بود که نیوتن وار مثل وقتی که افتادن سیب رو از درخت تماشا می کرد – و صد البته قبل از اون کشف بزرگ هزاران بار این صحنه ها رو دیده بود – به اون مرد چشم دوخت و تا آخرین نقطه ای که قابل رویت بود او رو تعقیب کرد اونقدر که گردنش مثل عموجغد شاخدار کارتون بنر 180 درجه به عقب چرخید . بعد که مرد ویلچیری از انظار ناپدید شد رو به من کرد و پرسید : " بابایش ! عمو . . . صندلی سوار شد " و من هم تایید کردم ولی تایید من براش کافی نبود به همین خاطر دوباره پرسید : " بابایش ! عمو . . . چی سوار شد ؟ " و من به فراست !!! دریافتم منظورش اینه که چرا اینجا و توی خیابون و توی پیاده رو سوار یه صندلی شده اونهم یک صندلی که چرخ داره و قابل حرکت دادنه . 
خب چه جوابی براش داشتم ؟ دوست نداشتم کثافت کاری های این عروس هزار داماد و این عجوز بدکاره ( دنیا ) رو همین الان براش تشریح کنم و بگم سلاخ این جهان همینطوری تیغ سلاخیش رو دیوانه وار دور سرش می گردونه تا کی نوبت به کدام مان رسد . بنابراین بغض در گلو نگهداشتم و خشم فروخوردم و لبخند ملیحی به پهنای صورت نثار دردهای فروخفته ام کردم و بهش گفتم : " عمو رو صندلی نشسته چون خسته شده . . . " و نتونستم ادامه بدم چون می دونستم آرتا به این هم راضی نشده .
بچه یکبار دیگه به عقب برگشت اما خوشبختانه از ویلچیر و ویلچیرمن (wheelchairman ) خبری نبود تا باز در چه وقت و چه زمانی یک جفادیده ی دیگر رو ببینه و باب سوالاتش رو رو به بهت من باز کنه .

حتمااز سیل پاکستان که به تازگی باعث بی خانمانی افراد زیادی در اون کشور شده خبر دارید . تصاویرش هر دو ساعت یکبار از تلویزیون پخش می شد و روح جراحت دیده ی ما رو بیشتر خراش می داد . به هر حال در یکی از روزهای اولیه ی وقوع سیل وقتی تصاویر مربوط به اون از اخبار پخش می شد آرتاخان هم جلوی تلویزیون با بادکنکهاش بازی می کرد که نظرش به اون همه آب و گل و افرادی که در آب ها دست و پا می زدند جلب شد . . . یه دفعه بازیش رو رها کرد و از من پرسید : " بابایش ! عمو شنا می کنه " و من چاره ای جز تایید نداشتم و دیدم که آرتاخان به غایت داره از این صحنه ها لذت می بره و می خنده و دوباره جمله اش رو تکرار می کنه : " بابایش ! عمو شنا می کنه " . . . بله . عمو به واقع داشت شنا می کرد اما چه شنایی که خدا نصیب هیچ بنی بشری نکنه .
فکر کردم به راستی چطوره که دید هرکس به دنیا میزان آرامشش در زندگی رو باعث می شه . نه اینکه هرکسی دید مثبتی به دنیا داره حتما اطلاعاتش کافی نیست و یا قدرت درک حوادث و فجایا رو نداره بلکه می شه با شیفت دادن زاویه ی نگاه تا حدود زیادی از عمق دردی که در اثر رویارویی با ناخوش آیندهای زندگی ایجاد می شه کاهش داد . آرتاخان با اونکه بچه اس اما دایره المعارف زندگیه . می تونه الگو و شاخص یک انسان پاک باشه که می تونیم خودمون رو ، تفکراتمون رو ، رفتار و گفتار و کردارمون رو باهاش مقایسه کنیم و در صورت امکان خودمون رو اصلاح کنیم . در واقع شما اگر اهل درس آموختن باشید حتما یه نی نی ناااااااااااااااااااااااااز مثل آرتاخان نیاااااااااااااااااااااااااز دارید .

بیا پیش من بیشین بازم بخون

1- یادمه . . . ( می دونید که از آثار پیری تعریف کردن زیاد خاطراته و من احساس می کنم کم کم دارم پیر می شم ) می گفتم . . . عمو رضا در دورانی که تنها یه بچه ی دو ساله بود عاشق غذا و خوراکی بود . بسیار خوش غذا و بسیار خوش اشتها بود و البته هنوز هم هست و این قضیه ی خوش اشتهایی در خونواده ی ما موروثیه و صد البته موجبات این رو فراهم آورده که تا آخر عمر بی برکتمون باید رجیم ( نه رژیم ) داشته باشیم !!!!
عرض می کردم . . . این عمورضای کوچولو وقتی یه غذایی رو که خیلی خیلی دوست داشته جلوش می ذاشتن قبل از اینکه قاشق مبارک رو در بشقاب فرو ببره می فرمود : " بازم درست می کنی ؟" و در صورتی که جواب : " حالا تو اینو بخور " . . . " آره بعدا درست می کنم " . . . " هنوز تو نخوردی که " و . . . بود به هیچ عنوان قانع نمی شد که غذا خوردن رو شروع کنه و تنها جوابی که قانعش می کرد " آره پسرم ! همین فردا دوباره درست می کنم " بود !!!!!
این آرتاخان ما هم که به جای اینکه به داییش بره دائم داره به بابا و عموش می ره یه همچین اخلاق هایی داره . می دونید که یکی از فیووریت (favorite ) هاش لب خونی بنده اس با آهنگ ! مخصوصا آهنگ هایی رو که دوست داره مثل " سوسن خانوم " و " دستا بالا " رو با اجرای اینجانب خیلی می پسنده و این احساس رو داره که قطعا "لایو این کنسرت " داره می بینه . خلاصه . . .
دیشب که بنا به درخواست حضرت والا ابتدا سوسن خانوم و سپس دستا بالا رو آنتن گوشی موبایل رفت از من خواست که حتما بشینم و همگام با آهنگ براش لب بزنم . خب ! آهنگه دیگه . . . همیشه که یه خواننده در حال خوندن نیست . . . یه جاهایی آهنگ خالی پخش می شه و یه جاهایی خواننده روش می خونه ولی آرتاخان این چیزها حالیش نمی شه . . . تا صدای خوندنت قطع می شه با اعتراض " باز هم بخون " بهت می تازه و تو مجبوری الکی یه چیزایی بخونی و دفاعیه ی تو دال بر اینکه " بذار دوباره شروع بشه " کوچکترین تاثیری در فروکش کردن این اعتراضات نخواهد داشت .
یعنی به زبان سلیس فارسی عرض کنم که وقتی داری یه آهنگ رو لب خونی و البته بهتر بگم : مشابه خونی می کنی حتما باید یکریز بخونیش حتی جاهایی رو هم که آهنگ خالی به اوج می رسه و خواننده باید حتما خفگی پیشه کنه شما باید به عنوان یک مشابه خوان حرفه ای جای خالی را با اراجیف مناسب پر کنی . . . !
حتی گاهی وقتا بهت امون نمی ده نفس بکشی و اگه خیلی سرپیچی کنی قطعا با گریه و لجبازی ازت پذیرایی می کنه . به هرحال از اول هم تو وادی هنر صاحب شانس زیادی نبودیم و هیچ وقت نخواهیم بود . حالا هم که بسنده کردیم به همین مشابه خونی . . . نمی ذارن اونطور که دل آدم می خواد کار کنه و روی صحنه بره .

2- این مرض رو خودم هم دارم . اگه از یه چیزی خوشم بیاد حتما باید یه فرد ثانی هم با من در این حظ شریک بشه . به شخصه خیلی این رو نمی پسندم . تقریبا کار چیپیه . . . و اینکه باید از زمان لذت بردنت بگذری برای پیدا کردن یه مخاطب که البته اون هم از این موضوع در حال اتفاق افتادن لذت ببره .
مثلا اگر یه مستندی در حال پخشه که جالبه حتما می رم یکی رو پیدا می کنم که بشینه بغل دستم و با هم اون مستند رو ببینیم . بگذریم که در اکثر مواقع طرف خیلی هم از چیزی که من براش ذوق مرگ شدم لذت نمی بره و نهایتا این دعوت به هم بینی کوفتم می شه .
آرتاخان تازگی ها یه ذره مرحمت می کنه و پای " گارفیلد " و یا " تام و جری " می شینه . اما نه به تنهایی . آخه میدونین ؟ سالن تلویزیون هال ما !!!!! اونقدر بزرگه که آدم یه دفعه به خودش میاد می بینه تو یه سینمای بزرگ نشسته و همه جا تاریکه و یه فیلم داره رو پرده ی اکران بزرگش ( همون ال ای دی مون رو می گم ) پخش می شه و خب ! یهو خودت رو وسط یه سینمای بزرگ می بینی تنها ی تنها و البته که می ترسی و دوست داری یکی باهات بیاد فیلم رو با هم ببینین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به هرحال آرتاخان هم دچار همون مرضی هست که من هستم . نمی تونه یه چیزی رو که از نظرش جالبه تنهایی ببینه . کافیه سایه ات از سه کیلومتریش عبور کنه . می جهه و خرت رو می گیره که : " مامانی ! بیا . . . بیشین . . . پیش من " و یا اینکه : " بابایی ! . . . بیا . . . بیشین اینجا " و این مسئله هیچگونه استثنایی رو نمی پذیره . زمان غذا خوردن باشه ، زمان پای کامپیوتر نشستن باشه ، زمان صحبت کردن با مهمون باشه ، زمان خواب باشه ، زمان جیش و بوس و لالا باشه . . . براش فرقی نمی کنه . . . باید از کاری که انجام می دی دست بکشی و " بیشینی " کنارش و البته هر سه ثانیه یکبار جواب سوال های بیشمارش رو که شامل جزء به جزء رفتار و گفتار و کردار شخصیت های بی شخصیت کارتونی می شه بدی .
- گارفیلد چیکار کرد ؟
- از بالا پرید پایین .
- نه ! می گم گارفیلد چیکار کرد بابایش ؟
- هیچی ! افتاد رو آقاهه .
- گارفیلد چیکار می کنه ؟
- داره غذا می خوره .
- گارفیلد چی می گه ؟
- داره آواز می خونه .
- اودی کجا رفت ؟
- تو رختخواب آقا .
- تو چرا اینقدر بی حالی بابایش ؟
- ببخشید !!!!!!
این آخری رو از خودم در آوردم ولی کم کم باید منتظر باشیم که با چنین سوالی هم مواجه بشیم .
خلاصه اینکه شما هر ترفندی بزنی که بچه یه کمی راحتت بذاره و سرش به کار خودش گرم باشه در واقع بچه شما رو از طریق همون ترفند  گ . . . ز پیچ می کنه و بیشتر شما رو اسیر و دربند می کنه بنابراین از من به شما نصیحت : آش کشک خاله ته نخور که روزت باطل می شه !

آرتاخان : مهمان ویژه ی حمام

1- بچه که بودم اولین سوالی که بعد از اومدن مهمون به خونه مون ازش می پرسیدیم این بود : " کی می رین ؟ " . یادمه یه بار خاله م از مادرم خواست که بهم گوشزد کنه دیگه این سوال رو تکرار نکنم چون ممکنه برداشت بدی ازش بشه و معنیش این باشه که من بخوام مهمون زودتر بره و می خوام مدت زمانی رو که باید تحملش کنم بدونم .
اما حقیقت این بود که من عاشق مهمون بودم . تا همین چند وقت پیش – یعنی درست قبل از اینکه به این غم انگیزی جیبم خالی بشه – عاشق مهمون بودم و هیچ چیز مثل حضور یک مهمون خوب و خوش گذشتن بهش تو خونه ی من برام لذت بخش نبود .
از سوی دیگه موقع رفتن مهمون ها درسته که واکنش عجیب و غریبی از خودم صادر نمی کردم ولی قلب کوچیکم – که اون موقع ها از طلا بود و الان نیست – پر از غم و اندوه می شد . کافی بود مثلا یک مهمون غروب جمعه بار و بندیلش رو از خونه مون جمع کنه و بره ؛ اونوقت غروب جمعه چنان برام غیر قابل تحمل می شد که نگو و نپرس . مخصوص اینکه بعدش مجبور بودم پای این فیلم های مزخرف عصر جمعه که کارخونه ی آب غوره گیری بودن بنشینم و غصه روی غصه بذارم .
از شواهد موجود پیداست که آرتاخان هم تا چند وقت دیگه با ورود مهمون به خونه مون با همین سوال ( کی می رین ) یا سوالی مشابه ازشون استقبال کنه و این نشونگر این قضیه هست که بچه ی حلال زاده به داییش نه ! که به باباش می ره !!
پریشب که آرین و دایی جون خونه ی ما بودن و البته عمو رضا ( کلا سیستم صله ی رحم رو حال می کنید ؟ ) آرتاخان موقع رفتن چنان گریه و زاری ای به راه انداخت که حسابی دلم به حالش سوخت . یاد همون دوران مزخرفی افتادم که رفتن مهمون برام حسابی غم انگیز و ناراحت کننده بود . واقعا به هیچ صراطی مستقیم نمی شد و حتی دروغ های کلیشه ای " می خوان برن زود برگردن " و اینکه " برن ماشینو جابجا کنن میان " هم کارساز نبود و این رودخانه ی اشک نمی خشکید که نمی خشکید .
بچه ها صاحب لطیف ترین احساسات هستن . در واقع بهتره اینطور بگم که تنها و تنها احساس هست که بر تفکراتشون حکمرانی می کنه و در نظر گرفتن هیچ مقوله ای از راحتی ، آرامش ، وقت خواب ، در اختیار خود بودن و . . . نمی تونه بر احساسات اونها سایه بیفکنه و اون رو به سمت طلب نداشتن مهمون سوق بده . شاید مسئولیت نداشتن و اینکه از مهمان تنها بهره بردن و خدمت گرفتن و نه خدمت کردن و خدمت رسوندن باعث می شه این درجه از اشتیاق برای حضور مهمون ( برا ی بزرگترها میمون ) در اونها بوجود بیاد .
چه کنیم دیگه . . . بچه م مهمون دوست داره .

2- تصور کن . . .
بعد از یه روز کاری خسته کننده اومدی خونه و به خاطر میزان عرقی که روی تن و لباست نشسته وزنت تقریبا سه  برابر معمول شده . خیلی دوست داری بری یه دوش ملس بگیری و از شر این لباس ها و بدن نوچ و خیس خلاص بشی . اونقوت همینکه استریپتیز می کنی و می ری که مرحله ی آخرش رو ( اونجا که همه چیز شطرنجی می شه ) تقدیم به شیر آلات و کاشی های حموم کنی یه دفعه یه جغله ی دوسال و دوماهه جلوت سبز بشه و می گه : " من هم میام " .
تو اون رو هم استریپتیز می کنی و سعی می کنی بر خودت مسلط باشی و این وضعیت پیش آمده رو تحمل کنی . خلاصه مرحله ی آخر استریپتیز رو به حالت تعلیق می ذاری ( و شیر آلات و کاشی ها رو تو کف ) و بعد از وارد کردن این جغله ی 15 کیلویی اول ازش می پرسی : " آرتا ! جیش داری ؟ " و اون هم با کمال خونسردی در حالیکه نیم نگاهی هم به داشته های سابقش که حالا مثل سیب حوا از اونها منع می شه و یک زمانی تنها منبع تغذیه ش بوده می ندازه و لبخند ملیحی حروم صورتش می کنه می گه : جیش دالم " و بعد . . . " پی پی هم دالم " .
نیم ساعت بعد در حالیکه به علت بسته بودن و گرمای داخل فضای حمام وضعیتت از قبل خیلی بدتره در حالیکه رو چهارپایه ی پلاستیکی نشستی و کف دستهات رو که از آرنج روی زانوهات فیکس شدن تکیه گاه چونه ت کردی لب و لوچه ت رو کج و کوله می کنی و می گی : " آرتا ! بکن دیگه . . . چرا نمی کنی ؟ " و آرتاخان در حالیکه از طریق لگن تبدیلش رو توالت فرنگی نشسته مرموزانه همون لبخند کذایی رو می زنه و می گه : " ندالم " .
نیم ساعت آتی به شستن و البته تحمل آب بازی آرتاخان می گذره و هنوز جسم خسته و عرقیت از نوازش های قطرات پاکیزه ی آب بهره مند نشده . بالاخره با وجود اعتراض های محموم ( یعنی حمام کرده شده ) مورد نظر او رو حوله پیچ می کنی و تحویل بابای بد اخلاق و غرغروش می دی .
همینکه حاضر می شی تا در ضیافت قطرات آب تن به آرامش بخارآلود حمام بسپاری و همینکه اولین هجوم لشکر آب از مسیل دوش بالای سرت به جنگ خستگی روزانه ت میاد می بینی در کمال بی شرمی در حمام باز می شه و همون موجود جغله ی حوله پیچ در درگاه نمایان می شه که : " مامانی ! جیش دالم . . . پی پی هم دالم " .
حالا به خاطر اینکه این جغله بسیار فضوله و دقیقا برای جلوگیری از طرح سوالات بی جواب بعدی مجبوری یک مرحله به عقب برگردی و لباس چرک خودت رو دوباره تنت کنی و این بچه رو نه تها سرپا بگیری بلکه دوباره دم و دستگاه لگن تبدیل رو راه بندازی تا بچه ت در ضمن اینکه داره " می خوام بیام در خونه تون . . . حرف بزنم با باباتون " می خونه یه کمی هم به شکم گرسنه ی توالت برسه .
و صد البته تنها اعتراض تو ادای این جمله – اون هم با صدای بسیار خفیف و با تون پایین – باشه که : " چرا اون موقع که نشوندمت رو توالت پی پی نکردی ؟ " و آرتاخان در جوابت فقط بگه : " می خوام بیام خواستگاری . . . نگو نه . . . نگو نمی شه "
تصور کردی ؟ . . . این داستان دیشب مامانی بود .
واقعا چه موجودات صبوری هستند این مادران . . . واقعا که موجودات عجیبی هستند . . . اگر به بهشت و جهنم اعتقاد داشته باشید بی نظیرترین جمله ای که می شه در حق مادرها گفت همون جمله معروفه هست . . . اگه گفتین کدوم رو می گم ؟

آرتاخان : مهمان ویژه ی حمام

1- بچه که بودم اولین سوالی که بعد از اومدن مهمون به خونه مون ازش می پرسیدیم این بود : " کی می رین ؟ " . یادمه یه بار خاله م از مادرم خواست که بهم گوشزد کنه دیگه این سوال رو تکرار نکنم چون ممکنه برداشت بدی ازش بشه و معنیش این باشه که من بخوام مهمون زودتر بره و می خوام مدت زمانی رو که باید تحملش کنم بدونم .
اما حقیقت این بود که من عاشق مهمون بودم . تا همین چند وقت پیش – یعنی درست قبل از اینکه به این غم انگیزی جیبم خالی بشه – عاشق مهمون بودم و هیچ چیز مثل حضور یک مهمون خوب و خوش گذشتن بهش تو خونه ی من برام لذت بخش نبود .
از سوی دیگه موقع رفتن مهمون ها درسته که واکنش عجیب و غریبی از خودم صادر نمی کردم ولی قلب کوچیکم – که اون موقع ها از طلا بود و الان نیست – پر از غم و اندوه می شد . کافی بود مثلا یک مهمون غروب جمعه بار و بندیلش رو از خونه مون جمع کنه و بره ؛ اونوقت غروب جمعه چنان برام غیر قابل تحمل می شد که نگو و نپرس . مخصوص اینکه بعدش مجبور بودم پای این فیلم های مزخرف عصر جمعه که کارخونه ی آب غوره گیری بودن بنشینم و غصه روی غصه بذارم .
از شواهد موجود پیداست که آرتاخان هم تا چند وقت دیگه با ورود مهمون به خونه مون با همین سوال ( کی می رین ) یا سوالی مشابه ازشون استقبال کنه و این نشونگر این قضیه هست که بچه ی حلال زاده به داییش نه ! که به باباش می ره !!
پریشب که آرین و دایی جون خونه ی ما بودن و البته عمو رضا ( کلا سیستم صله ی رحم رو حال می کنید ؟ ) آرتاخان موقع رفتن چنان گریه و زاری ای به راه انداخت که حسابی دلم به حالش سوخت . یاد همون دوران مزخرفی افتادم که رفتن مهمون برام حسابی غم انگیز و ناراحت کننده بود . واقعا به هیچ صراطی مستقیم نمی شد و حتی دروغ های کلیشه ای " می خوان برن زود برگردن " و اینکه " برن ماشینو جابجا کنن میان " هم کارساز نبود و این رودخانه ی اشک نمی خشکید که نمی خشکید .
بچه ها صاحب لطیف ترین احساسات هستن . در واقع بهتره اینطور بگم که تنها و تنها احساس هست که بر تفکراتشون حکمرانی می کنه و در نظر گرفتن هیچ مقوله ای از راحتی ، آرامش ، وقت خواب ، در اختیار خود بودن و . . . نمی تونه بر احساسات اونها سایه بیفکنه و اون رو به سمت طلب نداشتن مهمون سوق بده . شاید مسئولیت نداشتن و اینکه از مهمان تنها بهره بردن و خدمت گرفتن و نه خدمت کردن و خدمت رسوندن باعث می شه این درجه از اشتیاق برای حضور مهمون ( برا ی بزرگترها میمون ) در اونها بوجود بیاد .
چه کنیم دیگه . . . بچه م مهمون دوست داره .

2- تصور کن . . .
بعد از یه روز کاری خسته کننده اومدی خونه و به خاطر میزان عرقی که روی تن و لباست نشسته وزنت تقریبا سه  برابر معمول شده . خیلی دوست داری بری یه دوش ملس بگیری و از شر این لباس ها و بدن نوچ و خیس خلاص بشی . اونقوت همینکه استریپتیز می کنی و می ری که مرحله ی آخرش رو ( اونجا که همه چیز شطرنجی می شه ) تقدیم به شیر آلات و کاشی های حموم کنی یه دفعه یه جغله ی دوسال و دوماهه جلوت سبز بشه و می گه : " من هم میام " .
تو اون رو هم استریپتیز می کنی و سعی می کنی بر خودت مسلط باشی و این وضعیت پیش آمده رو تحمل کنی . خلاصه مرحله ی آخر استریپتیز رو به حالت تعلیق می ذاری ( و شیر آلات و کاشی ها رو تو کف ) و بعد از وارد کردن این جغله ی 15 کیلویی اول ازش می پرسی : " آرتا ! جیش داری ؟ " و اون هم با کمال خونسردی در حالیکه نیم نگاهی هم به داشته های سابقش که حالا مثل سیب حوا از اونها منع می شه و یک زمانی تنها منبع تغذیه ش بوده می ندازه و لبخند ملیحی حروم صورتش می کنه می گه : جیش دالم " و بعد . . . " پی پی هم دالم " .
نیم ساعت بعد در حالیکه به علت بسته بودن و گرمای داخل فضای حمام وضعیتت از قبل خیلی بدتره در حالیکه رو چهارپایه ی پلاستیکی نشستی و کف دستهات رو که از آرنج روی زانوهات فیکس شدن تکیه گاه چونه ت کردی لب و لوچه ت رو کج و کوله می کنی و می گی : " آرتا ! بکن دیگه . . . چرا نمی کنی ؟ " و آرتاخان در حالیکه از طریق لگن تبدیلش رو توالت فرنگی نشسته مرموزانه همون لبخند کذایی رو می زنه و می گه : " ندالم " .
نیم ساعت آتی به شستن و البته تحمل آب بازی آرتاخان می گذره و هنوز جسم خسته و عرقیت از نوازش های قطرات پاکیزه ی آب بهره مند نشده . بالاخره با وجود اعتراض های محموم ( یعنی حمام کرده شده ) مورد نظر او رو حوله پیچ می کنی و تحویل بابای بد اخلاق و غرغروش می دی .
همینکه حاضر می شی تا در ضیافت قطرات آب تن به آرامش بخارآلود حمام بسپاری و همینکه اولین هجوم لشکر آب از مسیل دوش بالای سرت به جنگ خستگی روزانه ت میاد می بینی در کمال بی شرمی در حمام باز می شه و همون موجود جغله ی حوله پیچ در درگاه نمایان می شه که : " مامانی ! جیش دالم . . . پی پی هم دالم " .
حالا به خاطر اینکه این جغله بسیار فضوله و دقیقا برای جلوگیری از طرح سوالات بی جواب بعدی مجبوری یک مرحله به عقب برگردی و لباس چرک خودت رو دوباره تنت کنی و این بچه رو نه تها سرپا بگیری بلکه دوباره دم و دستگاه لگن تبدیل رو راه بندازی تا بچه ت در ضمن اینکه داره " می خوام بیام در خونه تون . . . حرف بزنم با باباتون " می خونه یه کمی هم به شکم گرسنه ی توالت برسه .
و صد البته تنها اعتراض تو ادای این جمله – اون هم با صدای بسیار خفیف و با تون پایین – باشه که : " چرا اون موقع که نشوندمت رو توالت پی پی نکردی ؟ " و آرتاخان در جوابت فقط بگه : " می خوام بیام خواستگاری . . . نگو نه . . . نگو نمی شه "
تصور کردی ؟ . . . این داستان دیشب مامانی بود .
واقعا چه موجودات صبوری هستند این مادران . . . واقعا که موجودات عجیبی هستند . . . اگر به بهشت و جهنم اعتقاد داشته باشید بی نظیرترین جمله ای که می شه در حق مادرها گفت همون جمله معروفه هست . . . اگه گفتین کدوم رو می گم ؟

متلک پرونی آرتاخان روی صندلی داغ

یک . . .

1- همه چیز تو ذهن بچه ها می مونه . همه چیز . من فکر می کنم مغز بچه ها یه لوح سفیده که آمادگی داره هر چیز کوچیکی رو تو خودش ثبت و ضبط کنه . البته استفاده از اطلاعات ضبط شده ( حتی برای ما بزرگترها ) احتیاج به تمرکز و مهارت به کارگیری اطلاعات داره که صدالبته بچه ها فاقدش هستن . یعنی هنوز اون قسمت از مغزشون رشد پیدا نکرده . تنها در صورتی بچه ها قادر به استفاده از اطلاعات ثبت شده شون هستن که اون اطلاعات براشون مرتب مرور بشه . اونوقته که این اطلاعات کاملا میاد رو و حالا یکی بیاد غضنفرو بگیره !!

2- مامانی از سال 1375 گواهینامه داره . از همون سال هم رانندگی می کنه یعنی الان بیش از 14 ساله که پشت فرمون می شینه . از سال 1384 هم که خودش صاحب ماشین شده هر روز رانندگی می کنه . رانندگیش هم عالیه . من خودم به شخصه موافق رانندگی خانومها هستم . بگذریم از چند نفری که ، البته اون هم به علت اینکه زیادی دقت می کنن ، حوصله سربرهستن و به قول مامانی آبروی خانومها رو می برن . از نظر من رانندگی مامانی عالیه . خداشاهده وقتی رو صندلی کناردستش می شینی از رانندگی ش لذت می بری .

3- از وقتی آرتاخان مهدکودک می ره مسئولیت مامانی چندین برابر شده . یعنی باید صبح ها ببردش مهد و ظهر ها برش گردونه و تازه نصف هفته هم بعدازظهرها برسوندش خونه ی مامانا و برش گردونه . یعنی در بسیاری از دقایق آرتاخان سوار بر ماشین مامانی در سطح شهر در حال گشت و گذاره .

4- کوچه ی ما کوچه ی تنگیه . آرزو می کنم یه روز تو این کوچه دزد پیدا بشه تا این تنبل هایی که ماشیناشون رو تو کوچه پارک می کنن یه کمی حفره هاشون رو تنگ کنن و ماشینهاشون رو ببرن تو پارکینگ خراب شده شون . جالب اینجاست که درب گاراژی اکثرشون هم ریموت داره و اصولا لازم نیست نشیمنگاهشون رو از صندلی گرم و نرم ماشین بکنن و پیاده شن ؛ ولی باز نمی دونم چرا همیشه ی خدا جلوی درب پارکینگ ما یه عالمه ماشین هست ! از وقتی ماشینمون رو عوض کردیم و کوچولو رو تبدیل به دراز کردیم ( فکر بد ممنوع ! ماشین رو عرض می کنم ) یه کمی تو و بیرون آوردن ( بابا ماشین رو می گم ) برامون سخت شده . نه اینکه سخت باشه . . . بلکه دیگه مثل قدیم با یه فرمون ماشین نمیاد تو بلکه باید سه چهار بار جلو عقب ( ای بابا دارید حوصله مو سر می برید ها !! ) کنیم تا تو بره !! و بیرون بیاد . روز اولی که مامانی سوار این مرکب جدید شد اتفاقا اون نامردهای جنایتکار ( همسایه ها رو عرض می کنم ) ماشین هاشون رو خیلی بد تو کوچه پارک کرده بودن . اون بنده خدا هم – که قلق ماشین رو نداشت – نزدیک بود کناره ی در ماشین رو به درب گاراژ بزنه اما قبل از اینکه این اتفاق بیفته همونجا ماشین رو متوقف کرد و زنگ زد به من تا بیام پایین و ماشین رو جابجا کنم . من هم اومدم پایین و بعد از اینکه چند تا بد و بیراه ژنتیکی ( البته تو دلم ) به اون بی شعوری که ماشینش دقیقا وسط کوچه !! پارک شده بود دادم پشت رل نشستم و با هزار بدبختی ( خودم هم قلق رو نداشتم فقط روش رو داشتم ) ماشین رو جابجا کردم و بردم تو . غافل از اینکه یه تیکه گیر متلک پرون به نام آرتاخان تو ماشین نشسته و تمام این لحظات رو ثبت می کنه .

4+3+2+1= از اون روز تا به حال هر وقت مامانی داره ماشین رو میاره تو این جغله نیشش تا بناگوش باز می شه و با لحنی که هزار متلک و زخم زبون بهش شرف داره !! سرش رو کج می کنه و مرموزانه به مامانی می گه : " تو بلد نیستی ! بابایش بلده . . . تو بلد نیستی " .
خلاصه خیلی طول کشید تا توجیه بشه که " بابا ! همین مامانی داره در روز کلی به تو سرویس رانندگی می ده و بچه ! یه کمی نمک شناس باش ! یه کمی ممنون دار باش " . حالا دیگه لطف می کنه و هر موقعی از دهنش در نمیاد که  " مامانی بلد نیست " بلکه این متلک رو خیلی هدایت شده استفاده می کنه یعنی . . .
اگر کوچه خلوت باشه و مامانی با یه فرمون بیاد تو که فبها . . . یعنی خطر از بیخ گوشش گذشته اما همینکه یه ماشین تو کوچه پارک باشه و بنده ی خدا مجبور باشه یکی دو فرمون اضافه بگیره این ووروجک متلک پرون نیشش تا بناگوش باز می شه و . . .
" مامانی بلد نیست . . . بابایش بلده . . . مامانی بلد نیست . . . بابایش بلده "

 

دو . . .


آرتاخان یه صندلی کودک داره که رو صندلی عقب ماشین نصب می شه . از وقتی که خیلی بچه بود ازاین صندلی استفاده می کردیم و خداییش هم خیلی کاربرد داره . از وقتی که یه کم بزرگتر شد و شیطون تر و صد البته فضول تر دیگه خیلی تو این صندلی بند نمی شه . نه اینکه نشه . . . بلکه خیلی از اوقات بهانه گیری می کنه که بیاد جلو . جلو اومدنش هم برای دیدزدن خیابونها نیست بلکه بیشتر می خواد فضولی کنه ببینه تو داشبورد چیه و با دریچه های کولر ور بره و کولر و بخاری رو انگولک کنه و اگه یه کمی بهش رو بدی با فرمون و دنده ور بره . من اگه تنها باهاش باشم رو صندلی جلو سوارش می کنم . خطرناکه ولی کمربندش رو می بندم . خودش هم اینطوری راحت تره . به هر حال از غر زدنهاش که خیلی بهتره .
مامانی این اواخر بنا به اصرار خود آرتا رو صندلی جلو می نشوندش اما یه چند وقتیه که می گه خود آرتا تمایل داره رو صندلی خودش ( صندلی کودک ) بشینه . خب ! برای مامانی تعجب آور بوده که این بچه همینطوری الکی واسه خودش قانون مند شده . یه چند روزی به همین منوال گذشت تا اینکه پریروز قفل معما شکسته شد . . . وقتی که داشت سوارش می کرد بهش پیشنهاد وسوسه انگیز صندلی جلو رو ارائه داد اما آرتاخان با مظلومیت هرچه تمامتر اظهار کرد که : " نه ! اونجا . . . آفتاب میاد . . . می سوزم ".
حالا جریان ! جونم براتون بگه . . . در یک از روزهای خوب خدا ظاهرا ماشین محترم در ظل آفتاب به سر می بردن . صندلی جلو که روکش مشمایی هم داره حسابی داغ می شه . وقتی که آرتاخان در بازگشت از مهد طبق اصرار خودش روی صندلی جلو می نشینه اون داغی حسابی بهش حال می ده !! و البته با توجه به اینکه بچه ی مقاومیه به روی مبارک نمیاره ولی خب ! خاطره ی خوبش تو ذهن بچه به یادگار می مونه !!!! از اون موقع تا به حال شهروند مورد نظر حسابی قانون مند می شه و با اصرار زیاد سعی در اجرای قوانین حال به هم زن راهنمایی و رانندگی داره .
تا باشه از این آفتاب سوختگی ها که هر قانون شکنی رو دوستدار قانون می کنه . . .
حالا دیگه فکر می کنم نوبت نیشخندهای مامانی باشه تا تلافی متلک های آرتا رو در بیاره . . .
- آرتا ! جلو می شینی ؟
- نه ! می خوام عقب . . . بیشینم .
- خب ! بیا جلو بشین . . . جلو خوبه ها ! کولر داره . . . فرمون داره . . . داشبورد داره .
- نه ! نی می خوام !
- بیا . . . خوبه ها !
- نه ! . . . بلیم . عقب می شینم .
- بیا . . . تو رو خدا بیا جلو . . . بیا دیگه .
- نه ! مامانی ! می سوزم ! نی می خوام .

خنده ی زیر زیرکی مامانی که حالا دلش خنک شده !!!!!!!!!!!
صدای تیک آف ماشین و دور شدن آن از صحنه .

رهگذر کوچه : واااااااااای چه دست فرمونی ! دمش گرم !


مامان بیا جیش دارم / فوریه خیلی کارم

می دونستیم اگه پمپرز رو ازش بگیریم تازه مشکلاتمون شروع می شه . قبلا نظیر این مشکلات رو دیده بودیم و حسابی حواسمون بود ولی خب ! چاره چیه !
درسته که : " مامانی ! جیش دارم " پیغامی از بزرگ شدن و رشد به همراه خودش داره و خوشحالی مادر و پدر رو موجب می شه ؛ اینکه بچه دیگه لازم نیست اون بسته های نایلونی بعضا آسیب رسان رو با خودش حمل کنه و در هر گام چخ چخ بده ؛ اینکه لااقل ماهی 30-40 هزار تومن ذخیره می شه و به هدر نمی ره و خلاصه خیلی چیزهای دیگه اما تبعات بعدش تا مدتها – یعنی سالها – گریبانگیرمون خواهد بود . می گی چه جوری ؟ . . . پس تصور کن :
از بعد از ظهر هیچ کاری نکردی چون می دونی هر کاری رو شروع کنی باید وسطش کات کنی وبچه تو ببری دکتر . وقت دکتر ساعت 7 بعد از ظهره اما از اونجایی که تنهایی عرضه شو نداری باید حتما مامانی بچه از سرکارش بیاد و درست راس ساعت 7 جلوی مطب دکتر قرار می ذارین . به خاطر ترافیک و اینکه نزدیک افطاره و باز اینکه اصولا تو اون محوطه پارکی گیر نمیاد خیلی زودتر حرکت می کنی و با کمال تعجب می بینی یه عالمه پارک هست . چون زود اومدی بچه رو پیاده می کنی تا کمی قدم بزنی . بچه همینکه می فهمه در حوالی مطب دکتر هستید بهونه می گیره که می خواد برگرده به ماشین . تو ماشین هم که می شینید اصرار و ابرام می کنه که " دوشن کن . . . بابایی ! دوشن کن " که چی ؟ کلا از این محیط دور شین . بعد هم که بهش وعده ی دیدار مامانی رو می دی به جای اینکه ذوق کنه جیغ می زنه که " بلیم ! مامانی نمی خوام بیبینم " . بعد هزار و یک ترفند می زنی تا آروم بشه و همینکه مامانی در فاصله ی 100 متری تون قرار می گیره یکدفعه : " بابایش ! جیش دالم " !!!!!
مامانی میگه خب ! همونجا پشت ماشین سرپاش می کردی . تصویریه که همیشه می دیدی و ازش بیزار بودی . بیزار سرپا گرفتن بچه ها وسط خیابون اصلی . به همین خاطر گازش رو می گیری تا بچه رو ببری خونه ی ماماناش – که همون نزدیکی هاست – و تو توالتشون سرپاش بگیری . حساب کن از اینجا تا اونجا هم استرس این رو داری که بچه جیشش رو نزنه و هم ترافیک بیچاره ت کنه . ولی شانس میاری که آرتاخان خودش رو خوب نگه می داره . . . .
برگشتمون هم با تاخیر انجام شد . مامانی حسابی معطل و کلافه بود . بهش گفتم که " کار من نیست بچه رو تو خیابون سرپا بگیرم " اما . . . فکر می کنم با این روند باید یاد بگیرم که وسط خیابون – رو آسفالت – هم بچه رو سرپا کنم .
چند وقت پیش با خونواده ی م . که بچه هاش  دیگه خیلی وقته از پمپرز رهایی یافتن رفته بودیم یه فضای سبزی برای مثلا تفریح . آقا به ترتیب این بچه و اون بچه جیش و پی پی داشتن . یعنی در واقع این بنده خدا دائم تو راه دستشویی ای بود که اصولا وجود خارجی نداشت یعنی توالت عمومی نبود . به هرحال به اون عزیز خیلی بیشتر از همه ی ما خوش گذشت !!
دیگه تا زمانی که آرتاخان بتونه جیشش رو به خوبی نگه داره تا به مقصد برسیم خیلی مونده . خود من که بابای آرتاخان هستم گاهی تو یه مسیر یه ساعته دوبار علف های هرز کنار جاده رو آبیاری می کنم چه برسد به آرتاخان که بچه ی بابای آرتاخانه !!!
خلاصه هر مرحله از زندگی بچه ها یه دردسر هایی داره و البته یه شیرینی هایی هم داره . چه خوبه آدم ظرفیتش رو برای رویارویی با مشکلات خرد و درشت پیش رو بالا ببره . چون به هرحال با اونها مواجه می شه و در صدد رفعشون بر میاد اما مهم اینه که اعصاب آدم تا چه حدودی مقاومت می کنه .
- مامانی ! جیش دالم .
- آفرین پسرم . . . بدو . . . بدو بریم دستشویی .
- پی پی هم دالم .
- واااااااااااای ! پس بیا بریم تو حموم .
- نه ! ندالم .
- چی نداری .
- پی پی ندالم .
- باشه بدو بدو .
- جیش نیمی زنم .
- آفرین پسر نازم . بابا آرش ! بچه م جیشش رو می گه .
- ( من ) آفرین پسرم . آفرین عزیزم !
- بابایش ! جیش دالم .
- ( من ) نوش جون بابات بشه . برو بکن عزیزم !
- پی پی هم دالم .
- ( من ) نوش جون آزمایشگاه محلمون ! بدو !

پیدا کردن آرتاخان در نیم متری

حریم خصوصی تعاریف مختلفی داره . یه وقت به خونه ی آدم حریم خصوصی می گن . یه وقت به اتاق شخصی آدم و یه وقتایی به میزی که تو اتاق کارش قرار داده . هر کدوم از این حریم ها محرم های خاصی داره و درواقع تحت شرایطی توسط دیگران اشغال می شه . اما یه جور حصار نامرئی هست که خیلی محل مانور افراد دیگر نیست . نمی گم اصلا ولی تا حدود تقریبا نود و نه درصدی محل حضور کسی نیست غیر از خود شخص .
می دونید که انسان یه فاصله ی نیم متری – یا یک متری – رو به عنوان حصار شخصی خودش در نظر می گیره . وارد شدن به این محدوده برای هر کسی مجاز نیست و فی الواقع تجاوز به حصار خلوت و کاملا شخصی او محسوب می شه . در نظر بگیرید شما با یه بنده ی خدایی مشغول صحبت هستید . کمی هم با هم غریبه هستید ناگهان سرتون رو جلو می برید و دقیقا از فاصله ای خیلی نزدیک با او صحبت می کنید . آشکارا متوجه خواهید شد که او معذب می شود . در واقع شما به حریم خصوصی او تجاوز کردید .
البته در پاره ای از مواقع شما به حریم معشوق یا معشوقه تون وارد می شین که لذت بخش هم هست . در واقع chick to chick  می شین و مثلا زیر گوشش نجوا می کنید ( با شما هستم ! دقت کن ) اما در اکثر مواقع کلید ورود به این فضا در دست کسی نیست . من روانشناس نیستم اما فکر می کنم یه همچین بحثی از نظر علمی هم صحت داشته باشه . . . می شه کمی تحقیق کرد .
بچه ها به علت اینکه هنوز مسائل انزواگرایانه ی مرزبندی در ذهنشون شکل نگرفته خیلی درگیر این فضاها نیستند . به همین خاطر هم ما به راحتی و بدون اعتراض می بوسیمشون و در آغوششون می گیریم . کمی که بزرگتر بشن – مخصوصا پسرها – دیگه عمرا اگر بذارن به حریمشون وارد بشین و مثلا ببوسیدشون . اگر هم قضیه ی صحبت نجوا وار و درگوشی باشه خیلی معذب می شن و شرمنده .
بگذریم . . . آرتاخان رو تا به حال زیاد بوسیدیم و در آغوش گرفتیم اما من – و نه مامانی – تا به حال به این مرز نیم متری وارد نشده بودم . برای آرتاخان مرز نیم متری و بیشتر فعلا فرقی نمی کنه اما ورود من به این فضا من رو با چهره ی اصلی آرتاخان آشنا کرد . یعنی در واقع برای من فرق می کرد . تعریف واقعی یک موجود کوچک که داره دنیا رو کشف می کنه در اون فضا امکان پذیر می شه . چشمای براق و جستجوگرش که با کوچکترین تغییری در محیط واکنش نشون می ده و می خواد کشفش کنه در اونجا به خوبی دیده می شه . شیطنتی که در فاصله ی دور تر فقط هاله ای از اون معلومه و دراین فضا کاملا حس می شه .
دیشب پنج تا آدامس بادکنکی تو دهنم انداختم و شروع کردم به باد کردنشون . آرتاخان گیر داد که باید جلوی صورتش آدامس باد کنم تا اون با انگشت های کوچیکش بترکوندش . دائم هم می گفت : " بابایی ! حباب . . . درست . . . بیکن "  براش بازی جالبی بود . دستاش کلا آدامسی شد و لب و لوچه ی من هم . اما برای من بیشتر از خود این بازی کشف فضای مختص آرتاخان که دیگه تا چند سال دیگه کلیدش مطلقا تو جیب خودش می ره و تنها به اونیکه دوستش داره تقدیمش می کنه جالب بود . چشمهاش بی نظیر و فراموش نشدنی بود . ایکاش دوربینی بود که می تونست از فاصله ی چند سانتیمتری زوم کنه و خیلی واضح این موجود اسرار آمیز و منحصر به فرد رو کشف و بعد ثبتش کنه . پوست زیبا ، هرم نفس هایی که اصلا منظم نبودند و با کوچکترین هیجانی – که مکرر هم ایجاد می شد – به هم می خورد ، چشمانی جستجوگر که بی پروا به عمق کوچکترین و بی ارزش ترین اتفاقات روزمره می رفت تا کشف کنه و پاهایی که اونقدر بی قرار بودند که اصولا در یک بازه ی زمانی ده دقیقه ای به اندازه ی یک رقص بریک صاحبشون رو تکون می دادند .
من به حریم شخصی آرتاخان وارد شدم و موجود زیبایی رو کشف کردم که در طول دو سال و دو ماه گذشته کشف نکرده بودم . درگیرش بودم . بغلش کرده بودم . بوسیده بودمش اما . . . تا به حال در حریم و فضایی که مال خودشه توقف نکرده بودم تا ببینم . بله . . . مشکلی که ما داریم اینه که می بینیم ولی نمی بینیم !
آرتاخان دیشب اما . . . 
مثل گلی ظریف . . . مثل برگی لطیف . . . مثل مکتشفی عاقل . . . مثل بره ای بازیگوش . . . مثل عقابی تیزبین . . .  مثل آهویی شنگ . . .  مثل آتشی گرم . . .  مثل نسیمی خنک . . .  مثل سنگ سرسخت . . .  مثل شن ریزه نرم و شکل پذیر . . . مثل شیشه شفاف . . .  مثل آینه جلوه گر . . .  مثل ماه روسفید . . .  مثل خورشید درخشان و . . . مثل انسان . . . انسان . . . یک انسان واقعی بود . بدون غبار . خالص . . . صافِ صاف .

هر کیو خر کنی استرس رو نمی تونی !

1- یعنی این بچه ها از کجا می فهمن که برای باج گرفتن یا امتیاز گرفتن و یا جلوگیری از ممانعت های روزمره باید یه کسی رو خر کرد ؟ اصولا این خر کردن اگر تو ذات انسان نیست پس یه بچه ی دو سال و دو ماهه از کجا اون رو بلده ؟
آرتاخان پریشب رو اصولا به صورت عمودی خوابید ! یعنی دائما بلند می شد و چیزهای مختلفی می خواست . از جیش و پی پی گرفته تا آب و غذا !! خلاصه اینکه خیلی خوب نخوابید . صبح هم تقریبا زود بیدار شد چون باید شربتش رو می خورد . بعد از ظهر هم که دوستاش خونه ی ما بودن و دیروقت رفتن بیدار بود اما بعد از خروج دوستان عزیزش مامانی بردش تو رختخواب و درعملیاتی انتحاری که دو ساعتی به طول انجامید خوابش کرد .
مامانی پاش رو از خونه بیرون نذاشته در حالیکه من مقدمات عیش و نوش مجردی رو فراهم می کردم بیدار شد . یعنی حدودا دوازده دقیقه خوابید !!!! البته خیلی سرحال بیدار شد و برخلاف قبل خیلی زیاد سراغ مادرش رو نگرفت . اما خب ! تا دلتون بخواد مانع انجام کار !!!! من شد .
آخرشب مامانی هرچه تلاش کرد نتونست بخوابوندش . شاید هزار بار برای خواب اقدام کرد و آرتاخان هزاربار افقی شد اما هر بار سرحالتر از قبل به نظر می رسید . آخرش کار به اونجا رسید که مادره خوابید و بچه توپ به دست به هال اومد که : " بابایش ! توپ بازی . . . بکنیم " .
نباید زیاد تحویلش می گرفتم و اگر باهاش بازی می کردم تا پنج صبح نمی خوابید . این بود که سعی کردم بنشونمش کنار دست خودم و در برابر تقاضاهایی که خیلی بلند هم عنوان می شد تنها عبارت : " هیششششششششش ! آرتا ! یواشتر صحبت کن . . . مامانی خوابه " . آرتا متوجه می شد که من حوصله ندارم و از غروب حالم بدجوری گرفته اس و عمرا اگر این نصفه شبی خواسته ها شو اجابت کنم . به همین خاطر کنارم نشست و سعی کرد کاری نکنه که من ناراحت بشم و تنها سرش رو خم کرد جلوی صورتم و لبخند عمیقی زد چنان که دندونهای کوچیکش – که الان یه هفته اس نمی ذاره مسواکشون کنیم – نمایان بشه و بعد شروع کرد به خندیدن:
- بابایش ! بابایش ! هه هه هه هه هه ! . . . بابایش ! هه هه هه هه !
- باشه ! باشه عزیزم ! فقط ساکت .

مامانی قبلش عنوان کرده بود که وقتی در حال اجرای عملیات خواب بودن چند بار حوصله اش سر رفته و به آرتا اخم و تخم کرده . آرتا خیلی سریع واکنش نشون داده و صورت مامانی رو با دستای کوچیکش گرفته که : " مامانی ! اعصابی نشو ! " وبعد از همون خنده های خر کنکش تحویلش داده که مثلا مادره بهش بخنده که همه چی دوباره صفر صفر مساوی بشه .
تازگی ها یاد گرفته و نمی دونم از کجا . . . سر من هم چندین باراز این بلا !! ها آورد  و سعی کرد خرم کنه و من هم شدم !! آخه نمی تونی در برابر بچه ای که داره لبخند تحویلت می ده بد اخلاق باشی. من خودم معتقدم ادب بزرگترین سلاح در جامعه هست . سلاحی که حتی قوی ترین نیروهای قهریه هم تاب مقاومت در برابرش رو ندارن . حالا با آرتاخانی مواجه شدم که در کمال ادب نیشش رو تا بناگوش باز کرده که :
- بابایش ! منو بیبین ! منو بیبین !
- باشه پسرم ! اگه دوست داری می تونی تا ساعت 6 صبح هم بیدار باشی . فقط سر و صدا نکن تا من ومامانی بیدار نشیم ! راستی داری می خوابی اون لامپ هال رو هم خاموش کن . تلویزیون هم یادت نره ! از ساعت سه کانال 38 فیلم بی ادبی می ده برای این گفتم که هی بیخودی کانال عوض نکنی!!! راستی سیگار هم تو کابینت دومیه فندک هم همونجا پیششه ! تو رو خدا باز دوباره منو برای پیدا نکردن سیگار بیدار نکنی ها !! اگر مشروب هم خواستی یه دونه باز شده ته یخچال هست تو رو خدا باز مثل اون شب اون پلمپه رو باز نکنی ها ! زنگ در رو هم قطع کردم وقتی دختره اومد بیدار نشیم بهش بگو قبلش بهت اس ام اس بزنه خودت درو براش وا کنی . . . . اندوم هم تو کشوی داروهاست . سعی کن حتما استفاده کنی ها یه وقت بدبخت نشیم !!! خب ! من می رم بخوابم کاری نیست ؟

2- پدر و مادر شدن یعنی وارد شدن در دریایی از استرس ها . شنا کردن در دریای آرامی که هر لحظه ممکنه یک موج به آشوب بکشوندش . داشته ها موجب ایجاد اضطراب هستن . وقتی چیزی رو داری و دوستش داری همیشه ترس از بروز اتفاقات بد بیچاره ت میکنه . درسته که در جای خود فرزند داشتن باعث ایجاد گرما ، شادی و آرامش خاص خودش می شه اما دنیایی از استرس ها رو به دنبال داره که در خیلی از موارد عرصه رو بر انسان تنگ می کنه .
مثل ظرف زیبا و ظریف بلوری که در سنگستان حمل می کنی . . . گذشتن از خطرات و البته به امان گذشتن چیزیه که در خیلی از موارد دست خود آدم نیست هرچند می تونه تا حدود خیلی زیادی از بروز بسیاری از اتفاقات بد جلوگیری کنه .
دیروز صبح اتفاقی برای آرتاخان افتاد که خب ! شاید در نوع خودش اتفاق خیلی مهمی نبوده و خیلی عادی چیزیه که برای خیلی ها پیش میاد . اما از اونجا که نفهمیدیم که اون اتفاق به طور دقیق به چه شکلی رخ داد و نظر به اینکه اطلاعات ناقص از نداشتن اطلاعات زجرآورتره استرس بدی بر ما تحمیل شد .
همه چیز خوب بود تا اینکه غروب اتفاق شماره ی دو افتاد . این شماره ی دو هم خودش بسیار عادیه اما از اونجا که بشر تنها موجودیه که ذهنش مسائل مختلف رو به هم ربط می ده فکر مریض من به اون سمت رفت که نکنه اتفاق شماره ی دو از تبعات اتفاق شماره ی یک بوده باشه و نکنه اتفاق شماره ی یک موجب مشکلاتی شده که اتفاق شماره ی دو در اثر همون مشکلات رخ داده .
بله ذهن من خراب شد و ذهن مامانی رو هم حسابی درگیر کردم . بچه تب کرده بود و به خاطر کم خوابی های یکی دو شب قبل حسابی خوابش برده بود . استرس چنان بود که یک لحظه موندیم چه اقدامی بکنیم . چاره ای نبود . شب بود بیابان بود زمستان بود !! ( با صدای فریدون فرخزاد لطفا !!! ) چاره ای نبود جز صبر تا ببینیم چه پیش میاد . در ته ذهنمون می دونستیم اتفاقی برای آرتاخان نیفتاده اما استرسش اونقدر زیاد بود که به آرین – که بعد از ظهری با هم بودن – زنگ زدم تا بپرسم چطور بوده حالش ! و بعد سعی کردیم بی خیال بشیم و کمی تحمل پیشه کنیم .
چیزی نبود و انشالله هیچ وقت چیزی نباشه نه تنها برای آرتاخان بلکه برای هیچ بچه ی دیگه ای . . . اما تحمل استرس ها سخته . پدر و مادر بودن سخته . . . سخت تر از انسان بودن پرورش انسانه !

خیلی ارتباط نداره اما نمی دونم چرا یاد شعر " آستانه " ی  شاملو افتادم اونجا که می گه :

انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ دیدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گین و شادمان‌شدن
توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل، توان ِ گریستن از سُویدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتنی
توان ِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

 

انسان
دشواری وظیفه است.
 

 

لاک هیتلر و سانسور چنگیز

1- حتی . . .
اگر از نوادگان اسکندر هستید ، اگر از باقیماندگان فرزندان تیمور جهانگشای هستید ، اگر از رگ و ریشه ی چنگیز مغولید ، اگر خون محمود افغان تو رگهاتونه ، اگر با هیتلر همپیاله بودید ، اگر سه نسل قبلتون به نگهبانان اردوگاه آشویتز می رسه ، اگر حاصل همزیستی بنیتو موسولینی و کلارا پتاچی هستید ، اگر جدتون در تصفیه های خونین انتقلاب مسکو دست داشته ، اگر سرمشق زندگیتون استالین و بریا بودن ، اگر معمار مناره ساز آغامحمدخان قاجار بودید ، اگر عاشق معاشقه ی سنکا و نرون هستید ، اگر ژنی از کالیگولا تو رگهاتونه ، اگر از استحاله های نسل آتیلا هستید ، اگر چندین پشتتون به ایوان واسیلیوویچ ( ایوان مخوف ) می رسه ، اگر جد بزرگتون در ساخت اهرام ثلاثه مشاور مهندسی فرعون بوده ، اگر تو دادگاه به نفع " جوزف فریتزل " اتریشی که بیست و چهار سال دخترش رو تو زیرزمین خونه شون زندانی کرده بود و ازش هفت فرزند داشت !! رای دادید ، اگر از شاگردان خوب و محبوب " رابرت اوپنهایمر " بودید ،  اگر وارد کننده ی بزرگترین محموله های مواد مخدر به کشور هستید ، اگر از قاچاقچی ها و محتکرهای بزرگ دارو تو ناصرخسرو هستید ، اگر مبدع مواد جدید مخدر ( کراک ) با فرمولاسیون آسیب رسانش هستید ،. . . خلاصه چه می دونم اگر نسبتون به گیاه خرزهره ی هندی و یا به زنی فاحشه در شهر بخارا می رسه . . .
 از صمیم قلب آرزو می کنم هیچ وقت بچه تون تب نکنه . آرتاخان دوباره مریض شده !


2- خب ! انگشتاشو لاک زده . . . که چی ؟ حالا باید حتما نیشمون تا بناگوش باز بشه که " هو هو ! هو هو ! دستاشو لاک زده " زده که زده ! اصلا من مخالفم با اینکه همه چیزای قشنگ برای دخترا باشه . لباسهای قشنگ ، مدل موهای قشنگ ، کفش و کیف های قشنگ ، طلاجات قشنگ ، اسمهای قشنگ ، ناز و عشوه ها و طنازی های قشنگ و هزار و یک قشنگ دیگه . مگه پسرا دل ندارن یا مثلا ننه باباشون ؟ دخترک رژ لب مامانشو می ماله به سر و صورت و مخرج ش تازه بهش می گی : " چه خوشگل شدی امشب "  ولی همینکه پسره به یکی از لوازم آرایش های مامانه دست می زنه می گی " بده من ! . . . بده ببینم ! مگه تو دختری ؟ " و پسره دست از پا درازتر تو آینه به قیافه ی خودش نگاه می کنه و مشغول کشف اختلافات میان چهره ی خودش و مثلا فاطیما – دخترک هم مهدکودکیش – می شه ! بچه ها این اختلافات رو درک نمی کنن. هنوز قضایای آنتن بشقابی و هوایی براشون جا نیفتاده که البته تنها روش کشف جنسیت در بچه های زیر چهار پنج ساله ( نگو نه ! ) ؛ هنوز نمی دونن دختر و پسر چیه . هنوزنمی دونن این برای " اونها " ست و اون برای " اینها " یعنی چی . مامانه هم که لاک رو میاره وسط !!!! و مشغول رنگ آمیزی می شه . بچه هم فکر می کنه مثلا یک نوعی از نقاشیه ! اول قرار می شه یه انگشتش لاک زده بشه اما بعد یک انگشت می شه چهار انگشت و بعد : " این دست هم . . . بکن " و نتیجه این می شه که دست تپل مپلش که به قول مامانی مثل دست این دختر تپل هاست لاک دار هم می شه .
حالا من موندم این لاک چطوری باید پاک بشه . آخه می دونی ! مرد ما باید بره مهد و باز هم می دونی ؟ . . . واسش حرف در میارن !!!!
مامانی گفت : " وقتی بخوابه پاکش می کنم " ولی نشون به اون نشون که مامانه هفت تا پادشاه رو خواب دید و آرتاخان هنوز کنار من نشسته بود و می گفت : " بابایش ! هلو می خوام . . . بخولم "  . . . ساعت 1 نصفه شب !!
به هرحال احتمالا تا به حال لاک هاش به هر ترفندی که بود پاک شده اما خب ! اتفاق جالبی بود .
برای اینکه فکر نکنید آرتاخان تنها مرد ! ی هست که لاک می زنه توجهتون رو به این عکس جلب می کنم . . . حتما می شناسیدش . . . حالا هی برید پشت سر آرتاخان صفحه بذارید !!!!!

3- زمان نوجوونی ما اوج دوره ی فیلم ویدئویی بود . نوار ویدئو های کوچیک و بزرگ رو که یادتونه . با توجه به اینکه ما از نسل بچه های انقلابیم و اون موقع ها هم ماهواره ای نبود که از توش " french kiss" یاد بگیریم ، یه فیلم ویدئویی می گرفتیم و صبر می کردیم سالی ماهی جور در بیاد که باباهه و مامانه با هم و همزمان بیرون برن تا با هزار ترس و لرز فیلم رو تو دستگاه بذاریم و در تمام مدت زمان فیلم "سلطان قلبها" منتظر بشینیم ببینیم عبارت " فیلم صحنه دار " که دوستی که این فیلم رو بهمون داده در موردش گفته کی تحقق می پذیره و نهایتا با یه آغوش گرفتن ساده کلی با خودمون حال می کردیم که فیلم صحنه دار دیدیم !!!
بله ! اون موقع ها هزار و یک ترس و لرز داشتیم که فیلم ها صحنه دار نباشه و اگر استثنائا یه وقتی هم با بابا و مامان می نشستیم به فیلم دیدن استرس " نکنه صحنه داشته باشه " نمی ذاشت بفهمیم داستان فیلم از چه قراره ! یادمه کنترل ویدئو تو دستم بود و اونقدر انگشتم رو دکمه ی "فوروارد" ثابت می موند که بعد از فیلم مفاصلش - یا همون بند بندش - رو نمی تونستم حرکت بدم .
تا وقتی ازدواج کنیم همیشه همینطور بود به همین خاطر اغلب سعی می کردیم فیلمهای مورد علاقه رو تو اتاقمون و از طریق کامپیوتر ببینیم . بنابراین اگر قرار بود از این فیلمهایی ببینیم که تهیه کننده ش به خاطر کمبود بودجه نتونسته بود برای بازیگرا لباس تهیه کنه !!! دیگه حتما صبر می کردیم بابا مامانه بخوابن و خدا پدر مخترع کلید در اتاق – از پشت - رو بیامرزه .
بعد از ازدواج تا وقتی دو نفری فیلم می دیدیم مشکلی نداشتیم . چه ترسناک و چه فیلمی که حالا یکی دو تایی هم صحنه داشت ( نه بیشتر ها !!!!! ) . فقط وقتی یه جمعی از فامیلها جمع بودند باز این انگشته رو کنترل خشک می شد . بسوزه پدر با حیایی !
خانوممون که باردار شد دیگه دور فیلم ترسناک ها خط کشیده شد . این قسمت از زندگی هم سانسور شد و محدود شد به اوقات تنهایی ! که می دونید فیلم بدون مامانی اصلا فیلم نیست . . . هنوز هم می گم .
آرتاخان که به دنیا اومد تا یه مدتی که رب  وروب حالیش نمی شد فیلم هایی که صحنه داشتن موردی نداشت اما از زمانی که تونست عبارت : " بابایش ! خانوم . . .  لخته " رو به زبون بیاره یه کمی از لحاظ فکری مراعات انجام می شه اما نه خیلی زیاد . من معتقدم بچه باید در حد خودش ببینه ! البته نه دیگه خیلی چیزها رو !
اما بحث سینمای وحشت بحث جدیدیه که تو خونواده مطرح شده . حالا آرتاخان به حدی رسیده که از خیلی چیزهای وحشتناک بترسه . حالا آرتاخان می دونه خون و خونریزی چیه ، زدن و دعوا کردن و جیغ و داد و فریاد حسابی می ره تو کله ش و ما این رو نمی خوایم .
دیشب فیلم مسخره ی wolfman رو می دیدیم . فیلمی بود که برای رنج سنی پایین ترسناک محسوب می شه . شاید باورتون نشه اما مجبور شدیم کلیپ " دستا بالا" ی آرش رو اونقدر از تو لپ تاپ اون هم با صدای بلند براش نمایش بدیم که خودمون نفهمیدیم قضیه ی فیلمه چند چند شد . برای جلوگیری از دیدن فیلم ( آخه صاب مرده تموم نمی شد ) مامانی مجبور شد باهاش یه سری توپ بازی کنه - در حالیکه آرتا پشت به تلویزیون بود . چند سری هم آرین باهاش بازی کرد ( اصولا آرین که خونه ی ما میاد فقط اسیر ادا و اصول های آرتاخان می شه ) و خلاصه طوری شد که نتونست اونطور که دلش می خواد صحنه های وحشتناک رو ببینه . بنا به توصیه ی مامانی صحنه های اکشن و ترسناکش رو بی صدا تماشا می کردیم تا صداهای عجیب و غریب توجهش رو جلب نکنه .
بله ! ما دچار سانسوراسیون وحشتناکی هستیم . در طول زندگی از کودکی تا بزرگسالی دچار " تنها فیلم ببین حالشو ببر " بودیم و من این رو دوست ندارم . دوست ندارم وقتی فیلم می بینم به خاطر حضور کسی دائم استرس داشته باشم که نکنه اینطور بشه . . . نکنه اونطور بشه .
خلاصه این ماجرای فیلم دیدن ماست . . . تازه اون هم اگر آرتاخان حال بده و این اجازه رو به ما بده که بعد از قرنی یه سی دی ناقابل تو سی دی پلیرمون بذاریم .

توضیح برای پارت 1 :
آرتاخان یه دو روزی تب کرد و حالا خدا رو شکر حالش خیلی بهتره . اما خب ! همون دو روز دو سال از عمر مادر و پدر رو کم می کنه . مخصوصا مادر که بچه با تموم بدخلقی هاش تنها اون رو می خواد و کل کارهاش گردن اونه .

نهی از امر به معروف

تصور کن : بعد از یه روز سخت و مسخره ی کاری که  در انتهای اون فیش اضافه کاریت رو دریافت کردی و فهمیدی به خاطر اون دو روز استعلاجیت – که به خدا برای مریضیت بوده . . . تبت یادت نمیاد ؟ - مبلغش به نصف تقلیل یافته . . . رفتی سوپر جنب محل کارت تا بنا به دستور عیال محترم ماست بخری . یه دفعه دوست و همکارت رو که اون هم دلش به اندازه ی تو پره می بینی که برای خرید یه پاکت ناقابل سیگار به همون سوپریه اومده. بعد از سلام و احوال پرسی تکراری یه راست می رین سراغ رئیسه و هفت جدش و هفت نسلش رو به سیخ می کشین که فلانی اینطوریه و بهمانی آنطوری . در همین احوال یه پسرک قزمیت که تازه اولین سالهای دبیرستان رو می گذرونه و ریش در آوردن رو تمرین می کنه . . . از اینهایی که پیراهن رو شلوار می اندازن و سعی می کنن فقط موزائیک های زمین رو بشمارن تو روتون در میاد که : " آقایون ! یا خانوما ! لطفا غیبت نکنین . حاج آقا اذانی – امام جماعت مسجدمون – دیروز که پای منبرشون نشسته بودم داشتن همین رو می فرمودن که غیبت کردن مانند اینه که شما گوشت برادر مرده تون رو بخورید ( در همین اثنا برس پلاستیکی قرمز رنگش را – از اینها که چهار انگشتت داخلش می رود - از جیب عقب شلوار پارچه ای اش بیرون می آورد و موهایش را به یک طرف شانه می زند و دوباره آنرا در جیبش می گذارد ) من هم که دارم اینها رو خدمتتون عرض می کنم به خاطر امر به معروف و نهی از منکره که باز هم حاج آقا اذانی دیشب تاکیدش رو داشتند " .
خب ! چه حالی بهت دست می ده ؟ نه ! خدایی می خوام این حسی رو که داری حفظ کنی و باقی ماجرا رو فراموش کنی چرا که کل ماجرا اصولا برات اتفاق نیفتاده و تصورش کردی !!!!
خب ! اون حسه رو حفظ کردی ؟ بریم برای مرحله ی بعد . . .

وقتی به آرتاخان می گی نباید آب رو تو لپ تاپ عزیز خالی کنی همینطوری نگات می کنه و تو عمق چشماش می خونی که همین حسی که به تو دست داده ( به خاطر ماجرای بالا ) به اون هم دست می ده . احساس می کنه که : "آخه فضول خان ! به تو چه ربطی داره که لپ تاپ داغون می شه ! مگه ارث باباته ؟ "
بله ! خدا شاهده اگه دروغ بگم . دقیقا تو ذهنش همین رو می گه . من می شنوم ها !

دیگه تصمیم گرفتم بکن نکن رو بی خیال بشم . یعنی وقتی آرتاخان تو فاز بکن بکنه ! و ما هم که دست به تقدیم کردنمون ( من گفتم دادن ؟؟؟ ) بد نیست و اون هم تا می تونه جلو می بره ! ( من گفتم فرو می بره ؟؟؟ ) تذکر و نصیحت چه فایده ای داره . خلاصه احساس می کنم آرتاخان تو فازیه که رب و روب حالیش نمی شه . یعنی شایدم می شه اما به بعضی جاهاش می گیره ! ( من گفتم ت . . . ماش ؟؟؟؟؟ ) .
جدیدا عادت کرده لبهاش رو غنچه کنه و از میون لبهاش صداهایی تولید کنه که بیشتر عادت داریم تو توالت عمومی های پارک ها بشنویم !!!! مامانی بنده خدا خیلی سعی کرد بهش بفهمونه که اینکار بده . نه اینکه بچه ی کند ذهنی باشه ها نه ! اتفاقا خیلی هم حالیشه اما احساس می کنم همین که بهش می گی بدتر می کنه و یا به اونجاش می گیره ! دیروز دیگه رسما به مامانی گفتم و ازش خواستم بی خیالش بشه . فکر می کنم افاقه کنه .
چند شب قبل لیوان آبی رو که ابتدائا برای میل کردن بعد از وعده ی نابهنگام شامش درخواست کرده بود و بعد از اون برای شستن دستاش از اون بهره برده بود در اقدامی تاریخی توی لپ تاپ قسطی خالی کرد .
یه دفعه متوجه شدم مامانی فریادش به آسمونه . بنده خدا اون هم هول شده بود . آخه این لپ تاپه عصای دستمونه . روز اول هم فروشنده هه تضمین داد که این لپ تاپ حتی در برابر تهاجم مغول ها هم مقاومت می کنه ولی در برابر آب نقطه ضعف داره .
داشتم ارشادات یکی از روحانی ها رو از تلویزیون به گوش جان نیوش می کردم که این اتفاق افتاد . وقت نکردم چیزی به آرتا بگم اول باید مصدوم رو نجات می دادم . هول هولکی باطری بنده ی خدا رو در آوردم و سشوار رو مسلح کردم .
یادمه یکی دو سال قبل اکثر اوقات تو اتاقم کافی نت راه می انداختم . یعنی این کامپیوتر هندلی رو روشن می کردم و یه قهوه ای ، نسکافه ای ، چیزی واسه خودم درست می کردم و سوار بر این اتول بی نظیر تو جاده های اینترنت می روندم و حال می کردم . جاتون خالی – ایشالله قسمت همه تون بشه – یه روز این فنجون نسکافه لغزید و رید به کیبورد کامپیوترمون . من هم طبق شنیده ها از اساتید این فن خیلی خونسرد کیبورد رو جدا کردم و به اتاق خواب رفتم و سشوار رو به برق زدم و لوله ی محترمش رو گرفتم روی کیبورد . مثل افه هایی که همفری بوگارت تو شاهین مالت می گرفت چشمامو یه وری کردم و لبام رو کج و کوله که یعنی : " این که چیزی نیست و حله ". یهو سرم رو برگردوندم دیدم یکی یکی کلیدها مثل لب و لوچه ی حمید لولایی ور میان و از حرارت ذوب می شن . کپ کردم . همفری بوگارت در صدم ثانیه ای تبدیل شد به مستر بینی که گند زده بود تو تابلوی مونالیزا . خلاصه دیگه ما موندیم و قوز بالا قوز ( جهت رفع کسالت و اینکه روحیه ای عوض کنیم به جای قاف می تونید گاف بذارید یعنی اجازه شو دارید ).
اما این دفعه با کوله باری از تجربه ی ناشی از شکست های گذشته سشوار رو روشن کردم و تنظیمش کردم رو باد سرد ( بگو ایول الله ) و تا دلتون بخواد دوباره همفری بوگارت و آلن دلون و کلینت ایستوود جلو چشمام رژه می رفتن .
بعد که همه چیز رو به راه شد رفتم سراغ آرتاخان و یک فریاد سی و پنج در پنجاهی کشیدم که یکی دوتا از گوی های لوسترهامون لرزید و آرتاخان هم حسابی کپ کرد . بعد هم رفتم تو اتاق که سایر فرمایشات حاج آقا رو درمورد مهربانی و عطوفت در خانواده گوش کنم !!
آرتاخان یه چند دقیقه ای بعد پیداش شد و با لحنی خیلی ملتمسانه و مظلوم در حالیکه باید سمعک دیجیتال می زدی تا می شنیدی چی می گه بهم گفت : " بابایش ! اجازه هست بلم خونه ی مامی سیمین ؟" و بسوزه دل صاب مرده که زود نرم می شه !
رفتم بغلش کردم و بوسیدمش . بردمش همونجایی که اون جنایت رو مرتکب شده بود - که البته قسمتی از قالی اون قسمت هم خیس شده بود - . . . بهش گفتم :
- عزیزم ! آب جاش رو فرش نیست . نباید آب رو رو فرش خالی کنی . . . فهمیدی ؟
- اجازه هس . . . بلم . . . مامی سیمین ؟
- فهمیدی آرتاجون ؟ آب جاش کجاست ؟
- اجازه هست بلم . . .
- آرتا ! اول به من بگو آب جاش رو فرش . . . ؟
- می خوام بلم مامی سیمین !
- می دونم . الان می برمت ! ولی باید قول بدی دیگه آب رو رو فرش نریزی . . . باشه ؟
- بلیم مامی سیمین !
- باشه می ریم . . . اول تو به من بگو دیگه آب رو لپ تاپ نمی ریزی ؟
- می خوام مامی سیمین بلم ( پایش را به زمین می کوبد ) مامی سیمین بلم .
- خدایا ! آرتاجون !
- ( گریه ) می خوام مامی سیمین بلم .
- بریم . . . بریم . . . بریم . . . ( بلندش کردم ) بریم . . . بریم . . . بریم . . . . بریم .

به همین راحتی هیچ حرفی تو گوشش فرو نرفت . من فکر می کنم اصولا بچه ها تو این سن بکن نکن حالیشون نمی شه . اگر توضیح بدی فایده نداره فقط خودت رو خراب کردی . مثل جیش سربالاست ! اگر هم سرشون داد بزنی که مثلا بترسن تنها نتیجه ش گریه اس و بعد تکرار همون کار ؛ راه سومی هم هست . اون هم اینه که چیزی بهشون نگی که نتیجه ش این می شه که احساس می کنی خر عصاری هستی و هنوز تا پایان روز هزار و پونصد گونی گندم دیگه مونده تا آردش کنی!!!!!!!
دیشب اومده پاش رو تو یه کفش کرده که آب می خوام که رو فرش بازی کنم باهاش ! جدا نصایح پدرانه چقدر تاثیر داره . می بینین ؟ احساس همون پسر بچه ی تازه ریش درآورده ی مسجدی رو دارم که مثلا یه عرق خور قهار رو دارم نهی از منکر می کنم !

هر چی باشه و هرچقدر هم که بخوای بی خیال شی تا این دوره بگذره نمی شه ! آخه شما اگه باشی وقتی می بینی بچه ات توپ شیطونکی رو که تو توالت هم باید تو دستش باشه و لاجرم یه چند باری همونجا می افته زمین و قبل از اینکه بشوریش یه دویست باری می کنه تو حلقش و در میاره هیچی بهش نمی گی ؟ آخه مگه می شه ! جالبش اینجاست که خود متهم مخالفتی نداره و خودش هم اعتراف می کنه : " میکروب داره . . . مریض می شم " ولی دقیقا قبل از اینکه کلام منعقد بشه سی و سه بار دیگه اون رو تو حلقش می کنه !
نمی دونیم والله !آخه پدر و مادرا هم یه کمی انسانن . . . مگه نه ؟

گدایان معجزه

یکی از دوستان برای یه بازی دعوتم کرده . اما از اونجایی که ماهیت این وب نوشته ها مسائل متفرقه نیست و تنها در اینجا به موضوعات مرتبط با آرتاخان می پردازم شاید خیلی متناسب نباشه که وارد این بازی بشم . ولی با توجه به اینکه این دوستمون از دوستان خیلی خوب و با محبت هست سعی می کنم به گونه ای که به ماهیت وبلاگ هم آسیبی نرسه وارد این بازی بشم . . . در واقع بهتره اینطور بگم که آرتاخان رو وارد این بازی کنم .
و اما بازی : نوشته شده بود که اگر نامرئی می شدید . . .
خب ! من فکر می کنم اگر آرتاخان نامرئی می شد یه چند تا کار رو در اولویت کارهای بسیاری که انجام خواهد داد قرار می داد :
1- وقتی مامانش خواب بود می رفت سراغش و کاری رو انجام می داد که در شیرخوارگی انجام می داد . با توجه به اینکه نامرئی بود دیگه با اعتراض های مامانی مبنی بر اینکه " تو دیگه بزرگ شدی . . . نباید سراغ م . بری " مواجه نمی شد .
2- سری به یکی از فروشگاههای بزرگ لوازم ورزشی می زد و تمام توپ ها و اجسام گردش رو از توپ پینگ پونگ گرفته تا توپ بسکتبال جمع می کرد و می آورد خونه ! بدون اینکه نگران " آقا اجازه . . . نمی ده " باشه .
3- یواشکی به خونه ی همسایه پایینی ها می رفت و . . . الف ) تخم مرغ پلاستیکی های مرغ تخم کن بچه کوچیکه و . . . ب ) دسته ی پلی استیشن بزرگتره رو بر می داشت و می آورد خونه بدون اینکه با اعتراض هاشون مواجه بشه ! بچه خسیس های . . . !
4- می رفت رو پشت بوم و LNB مامی سیمین اینا رو درب و داغون می کرد تا از این به بعد بتونه بی دغدغه به جای فارسی وان "فیتیله" تماشا کنه .
5- بدون اجازه ی ما و اونا ! می رفت خونه ی آریانا و تا دلش می خواست اونجا می موند .
6- خیلی چیزهای دیگه که حالا به ذهنم نمی رسه !

این روزهای آرتاخان
از یه هفته ی قبل درگیر آزمایش آرتا هستیم . درگیر خود آزمایش که نه ! درگیری فکری باهاش داریم . الان یه دو هفته ای می شه که دکتر براش آزمایش خون و استول نوشته . مشکل خاصی نیست تنها برای ارزیابیه . به هر حال از چند روز قبل دغدغه ی آزمایشگاه بردن به جونمون افتاد و بالاخره دیروز عملی شد .
فضای آزمایشگاه رو که ورانداز کرد احساس کرد یه جای نامتعارفیه . اولین باری نبود که به اینجا می اومد ولی خوشبختانه چیزی از گذشته یادش نیومد . یه کم مورمور کرد که : " بلیم " ولی خب ! آروم کردنش کار چندان سختی نبود . حتی وقتی به اتاق نمونه برداری هم رفتیم هنوز متوجه قضیه نشده بود . تنها وقتی که سوزن تو رگش رفت جیغ و فریادش بلند شد .
مسئول احمق نمونه گیری هم که انگار تازه کار بود بدون اینکه توضیحی به ما بده و بدون اینکه بتونه ارتباطی با بچه برقرار کنه همینطور مثل الاغ سوزن رو فرو کرد تو رگ بچه و تابلو بود که اینطوری خونی در کار نخواهد بود . بالاخره اونقدر سر این صاب مرده رو تو رگ چرخوند و اونقدر بازوی بچه رو مثل پمپ تخلیه ی فشارسنج پمپاژ کرد تا بالاخره تو نست خون ازش بگیره . اون هم نه یه ذره و دو ذره . . . یه سرنگ پونزده سیسی کامل !
پسره کبود شد ؛ هلاک شد . مثل ابر بهار گریه کرد و دل ما ریش شد . دیگه آروم نشد تا دو ساعت بعد که بخوابه .خداییش ها ! تا دو ساعت بعد یکریز گریه می کرد . حتی رشوه های خوبی مثل تفنگی که گلوله هاش توپ پلاستیکیه هم افاقه نکرد که نکرد .
بعد از اون زحمت کشیدن و سه ظرف مخصوص نمونه استول بهمون دادن . قرار شد هر وقت بچه نمونه رو تحویل داد ما هم اون رو تحویل آزمایشگاه بدیم . . . در سه نوبت .
اولین باری که گفت پی پی دارم نتونست چیزی پس بده . یعنی در واقع از اون " پی پی دارم " های الکی و سرکاری بود اما بار دوم واقعا داشت .
قبل از اینها به مامانی گفته بودم کار سختیه اما مامانی اذعان داشت که خیلی آسونه . می دونستم که شرایط آرتا حالا با قبل خیلی فرق می کنه . گلاب به روتون آرتا حالا هر جایی نمی رینه ! خب ! چه کنیم چاره ای نیست .
مامانی آرتا رو در موقعیت قرار داد و من هم ظرف رو گرفتم زیرش اما پسره تا چشمش به ظرف افتاد پی پی بند شد . گریه گریه که این نباشه و نمی خوام .
گفتم : " آخه پسر ! تو چیکار به این کارا داری ؟ به تو چه کجا قهوه ای می شه کجا نمی شه ! مگه تو جمعش می کنی ! من یا اون مامانی بنده خدا باید ترتیب این کثافت کاری ها رو بدیم نه تو . . . برین بره "
اما از ما گفتن بود و از آرتا نشنیدن . پسره به کلی پی پی یادش رفته بود . خدا قسمت همه تون کنه . ما موندیم گوش به زنگ که دوباره کی روده های نازنین یه تکونی به خودشون می دن و به قول معروف : " حاجی ! یه تکون " می شن .
خلاصه یه ساعت بعد دوباره مار قهوه ای عزم فاضلاب کرد . اینبار آرتاخان من رو به مراسم دعوت نکرد و اصولا راهم نداد . مامانی موند و سرپا گرفتن آرتاخان و ظرف مخصوص نمونه گیری که از سر ظهر تا به حال گرسنه مونده بود !
نکرد . باز هم نکرد . هنوز هم نکرده از دیروز ظهر تا به حال مثل شیری که در بیشه انتظار بچه آهویی رو می کشه تا یه لقمه ی چپش کنه ما هم منتظر اون عزیز هستیم که . . . البته نمی خوایم یه لقمه ی چپش کنیم ها می خوایم تحویل آزمایشگاه بدیم تا اونا یه لقمه ی چپش کنن !
فعلا که یه ملتی منتظر نزولات آسمانی که نه روده ای چشماش خشک شده تا بلکه این رکتوم عزیز گوشه ی چشمی به ما پیاله به دستان بکنه .
الهی آمین !

ای . اچ

1- مامانی می گه از زمانی که آرتاخان خوابش میاد تا وقتی خوابش ببره سه ساعت طول می کشه . سه ساعت هم می خوابه . بعدش هم وقتی از خواب پا می شه سه ساعت طول می کشه تا سرحال بشه . بعد از یک ساعت هم دوباره خوابش میاد یعنی سه ساعت دوم پیش خوابش شروع می شه . با این حساب از وقتی خونه میاد فقط یه ساعت سرحاله !
حق داره . اون بنده خدا هم خیلی خسته می شه . بچه خوشی هاش یه نمه اس ولی سختی هاش یه عالمه . بچه اس و هزار دردسر . دیشب حدود 11 بار جیش داشت !! این درحالی بود که مامانی حسابی سرش درد می کرد و آرتاخان به من هم اجازه نمی داد ببرمش دستشویی . کلید کرده بود به مادره . آخرش هم نمی دونم ساعت چند خوابید . . . آخه من خودم هم تو دوره ی سه ساعته ی قبل خوابم بودم !!!!! باز می گن بچه ی حلال زاده به دائیش می ره ! دوتایی زنه رو دیوونه کردیم !

2- امروز صبح که در حال حاضر شدن برای رفتن به سرکار مورد علاقه ام !!!!!!!!!!!!!!!!!! بودم آرتاخان از خواب بیدار شد . یه پنجاه شصت تایی پشتک و وارو و مامان نوردی کرد تا بالاخره درز چشماش باز شد . نگاهی به من انداخت و اولین چیزی که از مامانش پرسید این بود :
- بابا کجا بله ؟
- بابا می خواد بره سر کار .
- نه ! می گم کجا بله ؟
- گفتم که مامان ! می خواد بره سر کارش .
- نه ! می گم بابا کجا می خواد بله ؟
- ( مکث )
- مامانی ! بابایش کجا می خواد بله ؟
- می خواد بره اداره . . . اداره . . .  سرکارش .
- من هم میام .
- تو ؟ کجا میای ؟
- منم می خوام بیام اداله !

قدیما زندگی ها به این جهت خوب بود که سختی ها در حد سختی های فیزیکی بود که البته این سختی های فیزیکی با تولید نیروی کار ( فرزند) تا حدودی کاسته می شد . در قدیم بچه ها به محض اینکه چم و خم کار می اومد دستشون پدرا بازنشسته می شدن و می خوردن و می خوابیدن . قدیما وقتی یه بچه ای توان بلند کردن پیدا می کرد ( فکر بد ممنوع ! منظورم بلند کردن مثلا یک کیلو گندمه ) اونوقت باید می اومد روی زمین کشاورزی کار می کرد . درس چیه ؛ کتاب چیه ؛ هندسه و حساب چیه ! ( یاد ناهید بخیر ) خلاصه اینکه بچه ها نیروی کار محسوب می شدن و به پدرها کمک می کردن و کم کم پدرها آردشون رو می بیختن !! و الکشون رو می آویختن و می نشستن ور دل حاج خانوم ( جیم حاج با لهجه ی اهالی پامنار خونده بشه یه چیزی بین جیم و ز ) و هی چایی بخور ( باز هم بین چ و سین ) و برای آینده ی بچه های زحمت کش نقشه بچینن که فلان نوبت برداشت گندم برای تقی زن بگیریم بیاد تو همین اتاق بغلی و فلان نوبت برداشت رو بذاریم برای نقی که دست زنش رو بگیره بیاد اتاق پشتی . حالا تا سه سال بعد برای ابوالفضل – که فعلا هفت سالشه – یه فکری می کنیم . خدا کریمه ! دخترا هم که . . . هیچی !!
اما حالا همه چیز عوض شده . . . بله . زمان ما به محض اینکه باباهه نون خریدن رو به ما یاد داد خودش غروب جمعه ها می نشست به تلویزیون دیدن و ما رو می فرستاد نون گرفتن که چیه ؟ موقع پخش فیلم سینماییه نونوایی ها خلوته . دریغ از اینکه همه همین فکر رو می کردن !!! اما حالا فکر می کنم تا جایی که جا داره باید بتازیم و بریزیم به پای جوونا!!!!! بچه ها بزرگ  بشن و دکتر جراح هم که بشن باید نونشون رو ما براشون بخریم . آخه می دونی ! بنده خدا ها وقت ندارن ! اونقدر بیرون ترافیکه . . . ! هوا گرمه . . . ! اونا هم حساس ! ( تشدید سین فراموش نشه لطفا ) .
خلاصه با این حرف آرتاخان یاد این قضیه افتادم . البته ما پدر و مادرهای سوسول هیچ وقت طاقت نداریم بچه مون بیاد کار کنه و خرج و مخارج ما رو در بیاره . . . پس بهتره اصولا اینقدر قدیم و جدید نکنیم و بتمرگیم پشت میز کارمون و جواب ارباب رجوع بد اخلاق رو بدیم . خدا به خیر بگذرونه امروز رو !!

3- مامانی داشت به آرتاخان می گفت که هر کسی باید یه جایی بره . بابا می ره اداره ( با کفش نو البته ! ) مامان می ره سر کارش . . . آرتا هم باید بره مهد .
- نه ! مهد نله . . . آرتا مهد . . . نله .
- چرا ؟ خاله ن . هست . . . شاهرخ هست . . . سبحان هست .
- نه ! نیمیلم ( توجه بفرمائید : نی می لم )
- پس کجا می ری ؟
- من . . . خودم تنها . . . می مونم .
بله ! باز می گن حلال زاده به دائیش می ره ! بابا این منم که اسیر تنها موندنم . . . این منم که حال می کنم تو خونه ی سوت و کور به سقف نگاه کنم و حرفی نزنم و هیچ کار نکنم حتی موسیقی هم گوش ندم . بله .
البته این بچه جدیدها یه مارمولک هایی هستن ها ! معلوم نیست این ووروجک می خواد تو خونه با کی تنها باشه !!!! بالاخره کاره دیگه . آخرش که یه روز دست به این مهمونی ها می زنه !! . . . این موجودات هم که خیلی پیشرفته هستن بنابراین . . . خب ! زبونم لال شاید شروع کرده باشه .
یکی از اصطلاحاتی که در جوانی و فقط در جمع دوستان استفاده می کردیم : E.H بود . مخفف : Empty Home یا همون "جاخال" خودمون . خب ! ما فقط حرفش رو می زدیم و در حسرت اونهایی بودیم که مرد عملن . یعنی از اولش هم عملی نبودیم ولی عملی ها رو دوست داشتیم .
حالا هم فکر کنم آرتاخان بدش نیاد یه جورایی E.H داشته باشه . الله اعلم !
ببین ! پدر و مادره دیگه . . . فکرش هزار راه میره .