همین باشد

یکی دو تا موضوع خوب دارم . احتمالا باید طنز بنویسم اما حالی برای طنز ندارم . حس و حالم طنز نیست . می تونم بنویسم اما خوب از آب در نمیاد . شاید فردا نوشتم . شاید فردا کمی بهتر شدم .

salute

یادمه یه بار تو دبستان پیش بچه ها از دهنم در رفت و چیزهایی راجع به " ام الخبائث* " گفتم . یعنی راجع به قضیه ی شب پیشی که تو خونه اتفاق افتاد یه چیزی تعریف کردم . اونقدر همه چپ چپ به من نگاه کردن که آنی قضیه رو گرفتم و یاد سفارش های پدرم افتادم و مجبور شدم تا می تونم قضیه رو ماستمالی کنم !

هنوز هم فکر می کنم اینگونه صحبت ها تو خیابون و بیابون و مهد از سوی بچه ها تا حدود زیادی خالی از اشکال نباشه و دردسرهایی در پی خواهد داشت .

من به شخصه معتقدم وقتی جلوی بچه کاری رو می کنی دیگه نباید انتظار رازداری از اون داشته باشی . مثل آبی می مونه که ریخته و بوقیه که در کرنا دمیده شده !

خودش هم کرم داره . آرتا رو می گم . میاد می شینه ور دست آدم و با وجود اون همه جذابیت هایی که خانم ها در گوشه ی دیگه ی خونه ایجاد می کنن !!! عدل می شینه پای سفره و عدل از همون نوع لیوانی که بقیه استفاده می کنن می خواد برای نوشیدن دلستر .

یادمه کوچیک که بودیم مزه خور بودیم . می نشستیم ور دست بابا و مهمون و تا می تونستیم مزه ها رو تموم می کردیم و بعد به علت اینکه حوصله ی شنیدن حرف دو تا مست لایعقل رو نداشتیم از پای سفره پا می شدیم و می اومدیم اینطرف ! هیچ وقت هم تقاضا نمی کردیم که مثلا با یه لیوان پر آب یا نوشابه  همونجا بشینیم و به سلامتی آب بخوریم !

اما این جغله اصولا مزه نمی خوره . اصلا نمی دونه غذا چه مزه ایه !! تا اون چشم های هیزش میفته به سفره ی پر برکت شنگولی واتر گیر می ده که بیاد و بشینه . بعدش سفارش می ده از همون نوع لیوانی که بقیه دارن براش بیارن و نهایتا به این راضی می شه که لیوان رو از دلستر پر کنه و بنوشه. یعنی قبلا ها به همون "ام الخبائث " گیر می داد و حتما باید می گرفتی جلوی بینیش تا بفهمه چه مردافکنیه و کار هر بز نیست نوشیدنش !

اما با توجه به اینکه دوستان عزیزی که مشرف می کنن و پای سفره ی ناقابل ام الخبائث می شینن عمدتا اندکی تا خیلی ارتفاع از سطح زمین دارن و اصولا با توجه به اختلال دید دو لیوان دو لیوان می رن بالا دیگه بحث های تربیتی و فوق تربیتی والدین رو جدی نمی گیرن و با بچه آن می کنن که او می خواد و آن می گویند که او دوست داره غافل از اینکه والدین محترم دائما گوشه ی ناخن می جوند و حرص می خورند و به فردا روزی فکر می کنند که این بچه این حرکات نمایشی رو در یک محل پابلیک ( شما چی می گین ؟ عمومی ؟ ) اجرا کنه و تازه توقع داشته باشه براش دست بزنن !

از همون بچگی هم نمی دونستم چرا ملت قبل از نوشیدن این مایع حروم !! به همدیگه سلام می گن و گاهگداری به لیوان هم می زنن ! همیشه برام جای سوال بود . از خیلی از می خواره های حرفه ای سوال کردم اما جوابی نیافتم جز همون اراجیف همیشگی که اونها به نیت جواب تحویلم می دادن ! اگه راستش رو بخواین هنوز هم فلسفه ی اینکار رو نمیدونم اما حالا دیگه اون رو به عنوان یک رفتار و یک رسم قبول کردم و مثل بسیاری از رسومات دیگه دنبال ریشه یابیش نیستم ! اما مطمئنم هنوز این حرکت غیر عادی برای بچه ها جذاب و دیدنی و خواستنیه !

آرتاخان حالا دیگه خیلی حرفه ای شده . قبل از هر قلپ نوشیدن لیوان رو بالا میاره و تا به همه ی لیوان های موجود نزنه محتویات لیوان رو سر نمی کشه ! و صد البته اگر تنها این بود قابل تحمل بود ! تازگی ها یاد گرفته بعد از لیوان کوبی ذکر " سلامتی " رو هم بر زبان مبارک میاره تا عیشش تکمیل بشه ! آخه بدبختی اینه که با توجه به گازدار بودن دلستر و نوشابه و غیره و ذالک طرف نمی تونه لیوانش رو مثل دوستان حرفه ای که یه چهل پنجاه سالی ازش بزرگترن لاجرعه بنوشه و به همین سبب مثلا می بینی وقتی یک پنجم لیوان از دلستر پر شده طرف طی پانصد قلپ اون رو می نوشه و جاتون خالی پانصد بار هم " به سلامتی " می گه !!

درسته که همه ی اینها واقعا خنده داره و اگه شما در اون جمع صمیمی و بی ریای خونوادگی باشین در می یابین که چقدر به ملاطفت فضا کمک می کنه اما هیچ کدوم از دوستان حاضر در مجلس نمی دونن که چی تو این دل دیوونه ی من می گذره و درست با نوشیدن هرجرعه خودم رو پشت میله های آهنی می بینم که دارم لیوان کثیف آب شیر رو می نوشم و از فضای پیش روم لذت می برم !!!

آخر یه روز ما رو می برن و . . .  تو . . . نمون می کنن با این برنامه های آرتا !

حالا بماند که تا چند روز دیگه دو تازه حاجی به جمع صمیمی خونواده اضافه می شن و شدیدا بیم اون می ره که آرتا سر سفره ی پربرکت " ولیمه " لیوانش رو بیاره بالا و بگه :

" به سلامتی حاجی "

و اونوقته که دیگه نمی شه تو چشمای اون حاجی نگاه کرد ! باید دست دخترش رو بگیری و بیاری تحویلش بدی و دمبت رو بذاری رو کولت و به سلامت !!!!

یادتونه یه چند وقت پیش برنامه ی عموپورنگ برای مدتی تعطیل بود ؟ و می دونید برای چی ! برای همون بچه ای که زنگ زد و چیزهایی رو گفت که باباش دائم تو خونه می گفت . این یه قصه یا داستان نیست ! یه واقعیته . بچه ها آینه هایی هستن که قواعد کثیف زندگی در این دنیا رو بر نمیتابن ! و مثلا نمی فهمن که چرا تو خونه می تونن بگن " به سلامتی " اما در بیرون از خونه نه !

پست بعدی رو از زندان آپ می کنم !


* آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند /  اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

"حافظ"

پرشیا

۱- بردیمش یه مرکز خرید . پنجشنبه ی هفته ی گذشته بود . برنامه این بود که بریم مرکز خرید البته نه برای خرید بلکه برای بردن آرتا به نیمچه شهربازی داخل مرکز ! و بعد هم بریم رستوران روبرویی تا چیزی بزنیم به بدن و شب جمعه ی خوبی داشته باشیم !!!!

آدم وقتی تو خونه هست فکر می کنه آرتا رو باید ببره به یه شهربازی تا هرچی دلش می خواد بازی کنه اما آرتا با چیزهایی که بقیه ی بچه ها حال می کنن حال نمی کنه . ممکنه با بی ارزش ترین چیزی که عمرا فکر یه بچه و یا حتی آدم بزرگ بهش برسه ساعت ها و بعضا روزها حال کنه اما با اسباب بازی . . .

مثلا کی می دونه یه تیکه ی بریده شده از چسب برق ( لنت ) بتونه ساعتها درگیرش کنه و اونقدر باهاش سبیل و ابرو و خط و نشون درست کنه که مات و مبهوت بمونی . یا کی فکرش رو می کنه که یه برچسب کوچیک ته جعبه ی دستمال کاغذی مخصوص ماشین بتونه تا چند روز حسادت اسباب بازی های آرتا رو برانگیزه . . .

به همین دلایل اگر فکر کردید که مثلا آرتا با رفتن به شهربازی و دیدن اون همه اسباب بازی ثابت و متحرک و اون همه بچه که مثل بچه ! دارن با اون وسایل بازی ور می رن و اصلا نمی فهمن پدر و مادرشون سه چهار ساعته علاف اونا هستن و درست وقت رفتن به ننه باباشون می گن " ما که تازه اومدیم " حتی یه ذره هم تحریک بهش که شبیه اونها تفریح کنه در جهل مرکب تشریف دارید .

الان خدمتتون عرض می کنم . اگر درست در کنار محوطه ی بازی بچه ها مثلا یه حباب لامپ لای چمن ها باشه ، اگر در کنار محوطه ی بازی بچه ها یه شیلنگ آب افتاده باشه ، اگه در کنار محوطه ی بازی بچه ها یه حوض آب باشه ، اگر در کنار محوطه ی بازی بچه ها یک سری میز و صندلی با چترهای بزرگی به عنوان سایه بان وجود داشته باشه ، اگر در کنار محوطه ی بازی بچه ها پل کوچیکی برای متصل کردن دوسوی جوی باریک آب وجود داشته باشه . . . اونوقته که شما به عنوان مامان و یا بابای آرتا باید دقیقا پشتتون رو بکنید به محوطه ی بازی بچه ها و به بازی آرتاخان با این نا اسباب بازی هایی که نام بردم لذت ببرید و در مواقعی مواظب باشید بچه تو دردسر نیفته !

 

۲- یادش به خیر قدیمها بزرگترها فقط یه قصه بلد بودن و برای یک دوره ی هفت هشت ساله همون یه قصه رو حتی بدون اینکه تغییری در کاراکتر هاش بدن و یا حتی یه نمه تغییری در انتهای داستان ایجاد کنن به خوردمون می دادن و ما چه ناشیانه همیشه از همون یه قصه با اول و وسط و پایان ثابت لذت "اولین شنیدار" رو می بردیم .

حالا آرتاخان دیگه به یک داستان و دو قصه بسنده نمی کنه . آرتاخان شده اون امیری که شهرزاد رو وادار کرده بود هزار و یک شب براش قصه بگه . درسته که با وعده ی تعریف کردن قصه ی " گرگ بد گنده و سه بچه خوک " می تونی از پای تلویزیون بلندش کنی و به اتاق " اعدام بیداری " ببریش اما حداکثر لطفی که بهت بکنه اینه که به دو سه دقیقه از داستانت گوش بده . اینجاست که دیگه کم میاری . می فهمی داستانهات دیگه فاقد اون جذابیت هایی هستن که بتونن بچه رو اونقدری آروم کنن که کم کم با تغییر لحن گفتار و ارتعاش صدا بتونی شوکران خواب رو تو دهانه ی پلک هاش بریزی . خود طرف هم خوب می فهمه که کم آوردی . خوب می فهمه دیگه چیزی تو زنبیل درویشی* ت نداری که رو کنی .

به همین خاطر و برای اینکه عیشش منقص نشه خودش بهت پیشنهاد بی شرمانه می ده . خودش سرفصل درس ها رو تعیین می کنه و تو مثل استادی که با همه ی علم و دانشش و با وجود کوله باری از تجارب ارزنده ی علمی و تحقیقاتی که داره موظفه مطابق سرفصل ارائه شده توسط آموزش دانشگاه تدریس کنه می مونی که حالا با این موضوعات ارائه شده چه داستانی سرهم کنی :

چشم می گردونه تو اتاق و بعد از اینکه توپ قرمزش رو دید می گه :

بابا ! قصه ی " من یه توپ قرمز داشتم مامانم برام خلیده بود" بگو !

چشم می گردونه و روی جالباسی به طور اتفاقی پاچه های شلوار قرمزش رو می بینه و می گه :

مامان ! قصه ی " آرتا شلوار قرمز داشت " بگو .

و بعد چشمش می افته به فرشته ی مهربونی بالای کمدش که همیشه شبها وقتی آرتا تو اتاق تنها می خوابه بیداره تا مواظبش باشه و صدالبته آقا گرگه مثل سگ از این فرشته ی مهربون می ترسه !!

بابا ! قصه ی "من فرشته ی مهربون داشتم" بگو !

مامان ! قصه ی "من یه کاپشن اسپایدر من داشتم " بگو .

مامان ! قصه ی "لیوان زرد من " بگو !

و . . .

و تو می مونی چی بگی و تموم قدرت داستان سراییت رو جمع می کنی تا بتونی یه چیزی از لای یه لیوان زرد که رو سرتخت آرتا به جای آب داره خاک می خوره تعریف کنی که هم قصه داشته باشه ، هم کاراکتر لازم داشته باشه ، هم اول و وسط و آخر داشته باشه و ترجیحا یه پیامی هم توش باشه و بعد از اینکه تمام اینها رو در نظر گرفتی داستانی خلق کنی که جذابیت کافی برای یه بچه با پلک های چند تُنی ( از خواب ) داشته باشه .

حقیقتا خیلی سخته این آرتا داری ! اما من معتقدم :

اگر خواسته های امیر نبود شهرزاد قصه گو شهره ی عالم نمی شد و هزار و یک شبی خلق نمی شد .


* وامی از نام وبلاگ دوست داشتنی مامانگار عزیز

 

حرف بزن

نمی شه یک دقیقه حتی با مادرش حرف زد . همه ش میاد تو حرف . دیگه دیشب اعصابم خرد شد . دیگه بریدم از این همصحبتی ! انگاری تنظیم کرده هر وقت دهنم باز بشه تا یه چیزی به مادرش بگم اون هم با شدت زیاد و صدای بلند شروع کنه به صحبت با مادره . . . دقیقا جوری که توجه مادره رو به سمت خودش جلب کنه . اگه فریاد زدن هاش افاقه نکنه حتی با دست صورت مادره رو به سمت خودش برمی گردونه .

اینطوریاست که گاهی وقتا آدم قاطی می کنه . اینطوریاست که ساعت ده می ره تو اتاق و کفه ی مرگش رو می ذاره .

اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده / بدون عاشق شده است و خیلی مَرده !

 

این پُست حَذف شُد .

  

۰

influenza vaccine

از صبح دیروز استرس داشتم . نمی دونم چرا ولی انگار ظرفیتم اومده پایین . البته قبلن ها هم همینطور بود . یعنی روزی که قرار بود آرتا رو ببریم که آمپولی ، واکسنی ، چیزی بزنه و یا آزمایشی بده روز بدی بود . دیروز هم از همون روزا بود .

از چند روز قبلش قرار بود آرتا رو ببریم و واکسن آنفلوآنزا یا همون سرماخوردگی بهش بزنیم . با توجه به اینکه یه نمه مریض بود باید صبر می کردیم تا کاملا خوب بشه . از پریروز دیگه خوب شده بود اما حقیقتا خوب موندنش با توجه به مهد کودک رفتنش خیلی سخته . یعنی بچه یه روز حالش خوبه و چند روز مریضه . بچه دارها می دونن مهدکودک مهد بیماری هم هست . وقتی استاندارد رعایت نمی شه و تو یه فضای چُس در چُس متری پنجاه شصت تا بچه رو نگه می دارن کافیه آب بینی یکی دربیاد تا بقیه هم مستفیذ بشن . این بود که مامانی و من تصمیم گرفتیم تا آرتا دوباره درگیر نشده ببریم و واکسنش رو بزنیم .

از یکی از دوستان داروخونه دار آمار گرفتیم و اون هم نمونه ی هلندیش رو - که خودش داشت - بهتر از نمونه های دیگه دونست . از ظهر استرسم بیشتر شد . آرتا که خوابید و مامانی که بیرون رفت دیگه نتونستم بخوابم . بیدار شدم . هماهنگ کردن زمان بیدار شدن آرتا و آماده کردنش و بردنش پیش مامانی و خرید واکسن و بلافاصله تزریقش تو مطب دکتر کار آسونی نبود . مشکل بزرگ هم حضور دکتر تو مطب بود و رسیدن ما در زمانی که دکتر در مطب حاضر بود . آخه قبلش تاکید کرده بود که دوز مربوط برای بچه ها فرق می کنه و همینطوری تو این درمانگاهها نبریدش .

خلاصه اینکه همه چیز مهیا شد و واکسن مربوطه از یخچال داروخانه بیرون آورده شد و به قیمت ناقابل ۱۲۵۰۰ تومان به ماشین ما انتقال پیدا کرد بدون اینکه هیچ نایلون حاوی یخی چیزی به ما داده بشه . اما اگر من امیدم به این داروخونه چی ها بود که باید می رفتم سینه ی قبرستون !  این بود که از خونه جایخی مخصوص رو پر از یخ کرده بودم و واکسن رو گذاشتم تو همون .

سرتون رو درد نیارم . . . با هزار و یک بدبختی آرتا رو رسوندیم به مطب و نک و نالهاش رو تحمل کردیم تا زمانی که دکتر دستور داد آماده ش کنین . همه چیز روند تقریبا طبیعی و قابل تحملی داشت اما به محض اینکه واکسن از جعبه بیرون آورده شد و چشم آرتاخان به جمال سوزن مربوطه روشن شد چنان شیونی به راه انداخت که این سرش - نه اون سرش - نا پیدا ! اما خب ! پزشک اطفال حرفه ای تر از این حرف ها بود . پاهای آرتاخان رو بین پاهاش گذاشت و همچین کپل مبارک آرتاخان رو - که حالا جیغش تا همونجا که مامان بزرگ و بابابزرگش دارن زیارت می کنن می رسید-  با نیش گزنده ی سوزن آشنا کرد که انگار یه عمر تزریقاتچی بوده و بعد رفته دکتر شده !

گریه ی آرتاخان خیلی زود بند اومد . همونجا و در حالیکه هنوز کون برهنه بود و داشت اشک هاش رو پاک می کرد در تایید فرمایشات من مبنی بر اینکه : " پسرم مرد شده ! دیگه گریه نمی کنه " فورا داد زد که : " ه . گریه می کنه " و من نمی دونم چه پدرکشتگی با این ه. بیچاره داره که حتی تو اون شرایط هم از یادش غافل نمی مونه !

وقتی از اتاق دکتر خارج می شدیم آرتا بنا به سفارش من ضمن بای بای کردن با دکتر خدمت ایشون عرض کرد : " آقا دکتر من مرد بودم !" و بعد خنده ی دکتر با این جمله همراه شد که : " آره ! واقعا ثابت کردی !!!! " . آخ اگه من بیرون مدرسه بعد از زنگ کپل این دکتر رو گیر نیارم !!!!

خبر بدی که بعد از آسوده شدن ما خدمتمون عرض شد این بود که باید یک ماه بعد همین ماجراها تکرار بشه و در حقیقت با توجه به اینکه بار اولشه که این واکسن رو می زنه باید یکماه بعد یادآور ش زده بشه و از سالهای دیگه همون یکبار کافیه .

ده هزارتومان حق التزریق هم سلفیدیم تا یاد بگیریم بچه داری خرج داره ! و جالب اینجاست که کل این مراحل باید یه بار دیگه تکرار بشه !

به هرحال اگر همه ی اینها باعث بشه آرتاخان بدنش مقاومتر بشه و امسال کمتر سرما بخوره و طبیعتا کمتر آنتی بیوتیک مصرف کنه به تموم این استرس ها و خرج هاش می ارزه .

بیرون مطب آرتا ازم پرسید که اصولا چی شد !!!! و من عرض کردم : " آقا دکتر پشت آرتا رو گاز گرفت تا دیگه میکروب ها نیان سراغش ! " و به عینه دیدم به روش خودش چندین بار پلک زد و فکر کرد تا بتونه رابطه ی گاز گرفتن یه دکتر - البته از نوع غیر هار - رو با عدم ورود میکروب ها به بدنش آنالیز کنه !

وقتی مجددا سوار ماشین شدیم لختی و آسودگی ای رو در وجودم احساس کردم که بی نظیر بود . حقیقتا بار سنگینی رو از رو دوشم برداشت این آقای دکتر و خود آرتاخان . قضیه به اون سختی نبود که فکرش رو می کردم و همیشه بر همین منواله اما چه کنیم که استرس با ما به دنیا اومده و با ما از دنیا نخواهد رفت !


این پست رو تقدیم می کنم به خدا ! به خاطر اینکه قبل از اینکه برم ازش خواستم که همه ی این چیزها به راحتی انجام بشه و آرتاخان خیلی عذاب نکشه و بعد از اینکه خیلی زود بعد از تزریق خنده رو رو لبهای آرتا دیدم دیگه یادم رفت حتی یه نگاه به آسمون بندازم !

به جبران این فراموشی همیشگی : اوس کریم ! مثل همیشه با تاخیر . . . دوستت دارم !

آهای قیصر ! کجایی که ببینی ؟

چشمم روشن ! چشمم روشن . به به ! دستم درد نکنه با این زن گرفتنم ! دستم درد نکنه با این شوهر بودنم ! دستم درد نکنه با این غیرتی که تو رگهای گردنم غلمبه شده ! به به ! به به !
بعد پنج سال ازدواج و زناشویی و کسب تجارب و چشیدن طعم زیر یک سقف زندگی کردن حالا دیگه . . .
یعنی از تو رختخواب آدم بیان زن آدمو بلند کنن ببرن ! من دیگه با چه رویی برم جلوی آینه سیبیلامو ببینم ! با چه رویی جلوی آینه ی حموم فیگور بگیرم ! اصلا تو بگو من با چه رویی لباس مردونه می پوشم می رم سرکار ! دیگه از فردا باید برم دنبال سوتین مناسب واسه خودم بگردم ! آخه به من هم می گن مرد ! آدم بخوابه بلند شه ببینه زنش تو رختخوابش نیست ! اِه اِه اِه اِه ! خواهر ! دیدی چی شد !
تازه پریروز فهمیدم ! اون اجنبی شبا میاد دم در اتاق ، تو هم نمیاد که یه وقت خواب ناز منو به هم بزنه ! همونجا وا می ایسته و با صادر کردن اصوات و علایم مخصوصی که فقط خودش و زن من می دونن زنه رو از خوب بیدار می کنه و با خودش می بره . . . به همین راحتی ! ای غیرتتو شکر مرد !
طرف تازگی ها دیگه کارش شده . عادت کرده . می دونی ؟ یه جور اعتیاد شده واسه ش . بدون این زن نمی تونه شبش رو صبح کنه . بدون زن من ! ای خاک عالم تو سر هرچی مرد بی غیرته ! خاک عالم .
به کجا باید شکایت کنم ؟ به کی بگم که آبروی پنج ساله م نره ! دردم رو به کی بگم که بهم نخنده ! که با دو تا دست سنگینش نکوبه تو سرم !
پنج ساله زن گرفتم ! پنج ساله زندگی مجردی رو – که البته هیچ چیزی هم واسه م نداشت – ول کردم و گرفتار زندگی متاهلی با اون همه دردسراش شدم . . . که چی ؟ که دیگه شبا تنها نخوابم که آقاگرگه من رو بخوره ! حالا ببین چی شده ! یکی میاد تو اتاق و زنم رو می بره با خودش و من همینطور مثل بزمچه لحاف رو می کشم رو سرم و چشمام رو از زیرش میارم بیرون و به سقف نگاه می کنم و خداخدا می کنم که یه وقت نکنه آقاگرگه بیاد من رو بخوره !
این مردک دیگه شبی نیست که نیاد ! اوایل یه کمی از من حساب می بُرد اما کم کم دوزاریش افتاد که نه ! از این یابو بخاری بلند نمی شه ! اعتنا کردنش با اعتنا نکردنش توفیری نداره ! تازه اگه تحویلش بگیری ممکنه پررو بشه ! از این زنه هم انتظاری نمی ره ! کلا دل و دینش دست این مردکه ! باز اوایل زندگی یه کمی به من بیچاره اهمیت می داد . یه کمی براش مهم بود که من چی می کشم . اصلا اینطوری نبود که چشماش رو ببنده رو به من و بره دنبال یکی دیگه . اما این مردک ! . . . نمی دونم چه مهره ی ماری داره که قاپ طرف رو دزدیده ! بدجوری مسخش کرده . کاری کرده که دیگه واسه ی زنه مهم نیست من بفهمم یا نفهمم ! تا حالا اگه یه جو احترام واسه پشم و پیلی مردونه ی ما تو خونه قائل بود حالا دیگه همون یه ذره احترام هم از بین رفته ! دیگه آبیه که ریخته شده . اوایل فقط روزا بود ! مخصوصا وقتایی که من خونه نبودم ! اونقدر منِ بدبخت خونه نبودم که دیگه بیشتر از اینکه زنه منو ببینه این مردک رو می دید ! پیش خودتون باشه حتی بهم خبر رسیده که روزا که من نیستم ، که سر این کار لعنتیم هستم ، زنه ماشینو ور می داره و دوتایی با هم می رن بیرون عشق و حال .
بعله ! درسته که ما به روی خودمون نمیاریم اما اینطوریام نیست که دیگه خبرش به ما نرسه ! اتفاقا بدبختی من از همینجا هم شروع می شه . اگه فقط قصه سر دزدیدن شبانه ی زنم بود که فقط می ریختمش تو همین دل صاب مرده و جیک نمی زدم . بدبختی من اینه که مردم از داستان ما خبر دارن! اونایی که صبح تا غروب نشستن و کارشون آمار گرفتن و اس ام اس بازی و بلوتوث و اینهاست ! اونایی که اکسیژن هوا رو مصرف می کنن تا به بدبختی دیگرون بخندن ! بعله همونا بهم می گن ! همونا بهم می گن که زنتو دیدیم . تازه خنده هاشون وقتی بیشتر می شه که به اینجا می رسن که اون مردک حتی رانندگی هم بلد نیست و همه ش زن تو پشت رُله !
یعنی دیگه من باید بمیرم ! زنم با مردکی که حتی رانندگی بلد نیست می ره بیرون ! اون هم با چی ؟ با ماشین من ! با ماشینی که یه عمر خون دل خوردم تا تونستم بخرمش ! خود زنه می دونه ! از مهمترین و اساسی ترین نیازهام زدم . از خوراک و لباس هام زدم . خود زنه می دونه که هنوز با همون لباسی که پنج سال پیش می رفتم مهمونی می رم مهمونی ! خشتک شلوارم الان بیست و دو روزه پاره س ! هفت هشت تا خیاطی بردمش همه شون گفتن دیگه رفو نمی شه . جل شده باید بندازیش دور یه دونه نو بخری . اما من هنوز می پوشمش ! تو اداره پاهام از هم باز نمی شه تا نکنه یکی چشمش به درز وا شده بیفته ! فکر می کنین با این پولا چیکار کردم ؟ گذاشتم یه ماشین خریدم ! تا خرخره رفتم تو قرض ! حالا این زنه که خودش هم همه ی اینا رو می دونه با این ماشینی که با خون دل پولشو جفت و جور کردم می ره با آقا عشق و حال ! کارو به جایی رسونده که دیگه یادم نیست ماشینم چه رنگیه . بس که ندیدمش ! بس که  بیرونه با اون مردک !
اوایل هیچ اینطوری نبود . این مردک گاه گداری به ما سر می زد . پاش رو قلم نکردم که اینطوری پررو شده ! تو بگو حالا که داره اینجور تو رو کنار می زنه و صاب خونه می شه عرضه ش رو داری پاشو قلم کنی که اینجور ادعات می شه ؟
می گفتم . . . اوایل فقط یه کم میومد خونه ی ما . اکثرا نبود وقتی زنه نبود . اما حالا خواب ظهرش هم تو خونه ی ماست ! اِه اِه اِه اِه اِه ! بی چشم و رو رو می بینی ؟ صاف صاف میاد تو خونه ی آدم می خوره و می خوابه . حتی وقتی زنه از خونه می ره بیرون صدای خر و پف این مردک تو خونه س ! تو همون اتاق می خوابه ! تازه زنه سفارش می کنه وقتی بیدار شد واسه ش چایی درست کنم و غذاش رو گرم کنم . دیدی ؟ رسما ما شدیم کلفت خونه تا این دو تا عشق و حال کنن !
نه دیگه . . . دیگه اینجاش رو کور خوندن . . . من دیگه اینجورام بی غیرت و ترسو نیستم ! این دفعه نصف شب که اومد تو اتاق و زنم رو بیدار کرد و با خودش برد من هم بلند می شم ! این دفعه دیگه بلند می شم و می رم تو اتاق بغلی تا ببینم چیکار می کنن ! البته نمی تونم قول بدم که دخالتی کنم ! یعنی مردک نمی ذاره . . . مطمئنم . من حریف کولی بازیاش نمی شم . . . گفته باشم ! همینقدر هم که به خودم جرات می دم و می رم تو اتاقشون خیلی حرفه !
آره ! امشب دیگه می رم کنارشون می خوابم ! حداقل سودش اینه که تنهاییشون رو به هم می زنم ! می خوام بفهمن من هم هستم ! باید به این مردک ثابت کنم که آخه باباجون قبل از اینکه این زنه مامان تو باشه زن من بوده !


این پست رو تقدیم می کنم به فاطمه و بهنام عزیز به خاطر تمام پاکی و خلوص نیتی که نسبت به ما و آرتاخان دارن و به خاطر سپاس از سنگ تمومی که برای پذیرایی از ما گذاشتن و . . . به خاطر پلومیگو

مردمان سر رود ، آب را می فهمند . . .

جنس لیوان ، رنگ لیوان ،شخصی که آب می ریزه تو لیوان ،شخصی که آب رو به دستش می ده ، شخصی که لیوان آب خورده شده رو از دستش می گیره و . . . براش خیلی فرق داره و مهمه !

از مدتها پیش اینطوری بوده . وقتی می گه تشنه مه اونوقت تو نمی دونی چیکار کنی . اول باید مشخص کنی : " کی بهت آب بده ؟ " و بعد از اینکه معلوم شد این افتخار نصیب تو شده باید ورش داری ببری سروقت کابینت لیوانها تا استاد انتخاب کنه کدوم لیوان رو می خواد . اگه فکر کردین قضیه به همین سادگی ها حل می شه اشتباه کردین ! یعنی صدی نود لیوان مورد نظر ایشون لیوانیه که کثیفه و تو ظرفشویی افتاده و خب ! مدیونی اگه فکر کنی باز هم قضیه حل می شه ! نه خیر ! باید تنگش کنی و لیوان مذکور رو از ظرفشویی در بیاری و خوب بشوریش و بعد ازش بپرسی از کدوم آب بریزم توش . از یخچال یا شیر آب ؟

و بعد از اینکه ایشون یه لب ! . . . دقت کنید فقط یه لب از لیوان مذکور گرفتن ! تازه قسمت دوم و گام دوم شروع می شه و اون مشخص کردن خدمه ایه که این افتخار نصیبش می شه که لیوان نیم خورده رو به ظرفشویی برگردونه !

این داستان ماست . یعنی نه تنها در مواقع تشنگی بلکه در بسیاری موارد دیگه مثل غذا خوردن ، میوه خوردن و حتی لباس پوشیدن و جیش کردن بر همین منواله و البته اون کسی که در اکثر مواقع افتخار این رو پیدا می کنه که خادم این امامزاده باشه مامانیه !

اگه فکر کردین همه ی اینها خیلی طبیعیه و همه ی بچه ها اینطورین یکی طلبتون !

اما شاید تا اینجای قضیه قابل هضم و درک باشه اما تو رو خدا نصف شب هم ؟؟؟

یارو نصف شب بیدارشده و راه افتاده تو اتاق خواب ما ! اتاقمون معمولا روشنه . جدیدا از خیر چراغ خواب گذشتیم - بس که آرتا به عنوان توپ باهاش بازی می کرد - تلویزیون تو اتاق رو روشن می ذاریم تا در کمال روشنی و تحت برنامه های عمدتا قرآنی و دینی بخوابیم . من جدا حسودی می کنم به این بنده خداهایی که به علت نوع کارشون مجبورن شب ها بیدار باشن یا به علت امراضشون شبها خواب ندارن . . . به این خاطر که خیلی از لحاظ آگاهی های معنوی از من و مایی که مثل غافلین و مفسدین شبها می خوابیم جلوئن .

به هرحال ایشون لطف کردن و دیشب گریه کنان قدم رنجه کردن به اتاق و در میون گریه هاشون " آب می خوام " شنیده می شد .

نمی دونم چی شد که از خواب خرسی !! بیدار شدم و نگاهی به مامانی انداختم و دیدم با ملکه ی هفتم دست در دست در باغ های گلکاری شده ی قصر ناتینگهام داره قدم می زنه . این بود که غده ی ایثارم  بزرگ شد و داشت تو وجودم می ترکید . گفتم یکبار هم که شده بلند شم و افتخار بی خوابی شبانه نصیب من بشه و برم برای آرتاخان آب بیارم .

اما چشمتون روز بد نبینه همینکه بلند شدم و همانند مستی لایعقل که الساعه بطر پنجم اسکاچش رو تموم کرده تلو خوران به سمت آشپزخونه رفتم گریه های آرتاخان تبدیل به جیغ هایی شد که اگه به موقع نپریده بودم و مامانی رو بیدار نکرده بودم حتما از چهار کوچه اونطرف تر زنگ می زدن ۱۱۰ که در چهار کوچه اینطرفتر جنایتی رخ داده !

مامانی بیچاره بلند شد و خداییش اونقدر کنف شدم که دیگه حس و حالی نداشتم که تعقیب کنم چقدر تو آشپزخونه معطل شد و چند تا لیوان کثیف رو از تو ظرفشویی در آورد و شست تا این تشنه ی دشت نیمه شب لبی تر کنه !

البته مشغول ضمه هستید اگه فکر کنید اینجانب با وجدان آرام و آسوده سر به بالین نهادم ! نه خیر ! حالگیری به عمل اومده اونقدر قوی بود که تا یکساعت بعدش نخوابیدم و صد البته شاید عدم حضور مامانی که دیگه ترک بالین کرده بود تا سر آسوده به بالین آرتاخان بگذاره کم تاثیر نبود !

به هرجهت دیشب از لحاظ معنوی بسیار ارشاد شدیم و در حال حاضر که اینجا پشت این مانیتور بهتر از جان نشستیم آمادگی خود را برای پاسخگویی به هرگونه سوال و ابهام در این خصوص اعلام می داریم .

و من الله توفیق

بابای آرتاخان

بیستم آبان سنه ی یکهزار و سیصد و هشتاد و نه !

پیرزن های دوچرخه سوار به بهشت نمی روند

از اول صبح تا حالا این شپش های سرم دیگه حسابی خونه خالی داشتن و بی مزاحمت واسه خودشون پشتک و وارو زدن بس که وقت نکردم سرمو از صبح بخارونم ! تازه الان خدا خواسته و یه وقتی پیدا شده تا تونستم آپ کنم .


۱- شنیدین که می گن بد اونه که . . .

مثلا خودمون می فرمودیم : بد اونه که پیرزن با دو تیکه تو خیابون دوچرخه سواری کنه و تازه تک چرخ هم بزنه !

البته یه چیزهای دیگه هم می گفتیم که چون خونواده اینجا هست نمی گم ! بگذریم . . .

عمورضا بعد قرنی چند روز پیش اومده بود ولایت !

نامبرده هر بیست سال شمسی یه بار میاد خونه . . .

در یکی از روزهای سبز حضورش نامبرده بعد ورزش رفته بود دوش بگیره و از قضا آرتاخان هم خونه ی اونا بود . وقتی سوژه ی مورد نظر از حمام میاد بیرون چشمان مبارک آرتاخان میفته به آن دو نقطه ای که نباید بیفته !

شما قطعا می دونید که آرتاخان با دیدن مم بی حفاظ آرام و قرار از کف می ده . حالا فرق نداره این مم مال یه دختر ۱۴ ساله باشه یا یه پیرمرد ۹۰ ساله !! این بود که یورش برد به سمت سوژه و البته با وقار و به شیوه ی مرموزانه ی خودش تلاش می کنه که مم ها رو لمس کنه !

در اینجا بوده که عمو رضای مورد نظر واکنش از خودش در می کنه و بهش تذکر می ده که :

- پسر ! دست نزن ! بده !

و خب ! توقع دارید که آرتاخان در برابر این جمله ی اخلاق گرایانه ی متعصبانه ی کم فرهنگانه و . . . چی بگه !

آرتاخان : بد نیست ! تو لختی بده !

بعله ! بد اونیه که یه پیرزن با دو تیکه . . . نه ! چی دارم می گم !

عمو رضای . . . ! بد اونه که تو لخت شدی ! حالا که لخت شدی دیگه نباید توقع داشته باشی که دوستان بتونن جلوی خودشون رو بگیرن ! مرد حسابی ! مگه تو تو این مملکت زندگی نمی کنی ؟ واسه چی گفتن حجاب مصونیت است نه محدودیت! یعنی فکر می کنی اگه تو تو خیابون هم همینطوری بگردی بقیه دست رو دست که نه دست رو . . . می ذارن و همینطور نگات می کنن . نه عزیز من ! بقیه هم به شما تهاجم می کنن . دیگران هم به شما تعدی می کنن . نذار از واژه ی زشت "تجاور " استفاده کنم . بقیه هم شما رو راحت نمی ذارن . پس حالا که جلوی یکی از این مردها لخت شدی مثل بچه ی آدم و با زبون خوش ممت رو در اختیار این عزیز قرار بده تا به سایر ابزار و وسایل متوسل نشه !

 

۲- ما رو باش فکر می کردیم با یه عده بچه مهدکودکی سر و کار داریم که درکشون از اطراف در همون محدوده ی مهد می گذره . پس بیخود بود که من تمام داستان ها رو با محوریت مهدکودک نقل می کردم و کلا شخصیت های اول تا دهم داستانهایی که برای آرتا تعریف می کردم از بچه های مهدش بودن !

داستان از این قراره که ظاهرا یک روز ظهر قبل از حضور من تو خونه آرین که لقب "داداش" رو برای آرتا یدک می کشه اومده بود خونه و بعد از صرف ناهار جیم فنگ زده بود چون کلاس داشته . به هرحال اولین جمله ای که پس از ورودم به خونه از آرتاخان شنیدم این بود : " داداش کجا لفت ؟" من فورا برای تکمیل و تعمیر دوزاری از مامانی پرسیدم : " آرین اینجا بود ؟ " و بعد نگاهی به ظرف غذای خورده شده باعث شد از طرح چنین سوالی پشیمون بشم .

نشستم پیش آرتا و مثل همیشه مشغول مبارزه با او برای نوازش و ورو رفتن با موهاش شدم . آرتا دوباره سوالش رو مطرح کرد .

- داداش کجا لفت ؟

- آرین ؟

- آرین داداش کجا لفت ؟

- رفت مهدشون !

- مهد نلفت ! لفت دانشگاه !

بسیار عالی ! نه خدایی وقتی می بینی یکی اینطوری پیچونده تت چی می گی ؟

یادمه یه همکلاسی کرمکی داشتیم همیشه از تو کتاب های عجیب و غریب یه سوالایی درمیاورد و از معلم ها می پرسید که حتی در عمر تدریسشون نشنیده و نخونده بودن . به همین علت هم دو سوم جلسات رو از بیرون کلاس دنبال می کرد !

حالا دقیقا حس همون حس به من دست داده بود اما چاره ای نداشتم جز اینکه به روی مبارک خودم نیارم و تاکید کنم :

- آره . . . آفرین پسرم ! آرین رفته دانشگاه .

- آرین مهد نلفت ! لفت دانشگاه !

- خیلی خب دیگه ! یه بار گفتی فهمیدم ! دانشگاه دانشگاه !

- مهد نلفت !

- بااااااااااااااشه ! رفت دانشگاه .

- بابا ! آرین داداش کجا لفت ؟

- ( سوووووووووووووووووووووووووووووووووووت ) .


یه ماهی جدید خریدم . یه فایتر دیگه . تفاوت این با آن از زمین تا زیرزمینه ! یعنی این یکی آبیه با باله های کاملا ریش ریش و زرشکی ! خیلی کوچیکتر از اون مرحومه ! مغازه داره گفت اینا بزرگ می شن اما اگه من حرف رئیس اداره مون رو باور کنم حرف مغازه دارها رو باور نمی کنم !

تو بخوای بشکنی این تنگ بلورُ می تونی

سال 65 یا 66 بود که خاله م زمین خورد . اینکه می گم زمین خورد شاید یه اتفاق عادی به نظر بیاد اما وحشتش تا سالها تو فامیل و مخصوصا در کسانی که تو اون صحنه حضور داشتن وجود داشت و حسابی یادآوریش آزار دهنده بود .
اون موقع پسر خاله م چیزی حدود یکسال یا یکسال و نیم داشت . تو ویلای پدربزرگم بودیم . خاله و مادرم برای خرید داشتن می رفتن بیرون . عصری بود . من به خاطر بازیگوشی و البته به طمع چیدن گلابی های وحشی و آلوهای تازه ای که روی درختا چشمک می زدن قرار بود بمونم خونه . حوصله نداشتم باهاشون برم . خاله و مادرم آماده شدن که برن بیرون . یه آشنایی تازگی کل باغ رو آب داده بود و تقریبا همه جا خیس بود . ا. خانوم که مادربزرگ مادری ما محسوب می شد و با اینکه خونش تو رگهای ما جریان نداشت محبتش در سلول هامون جاری بود به خاله پیشنهاد داد که بچه رو بذاره خونه تا راحت تر باشه اما خاله نپذیرفت . داشتن می رفتن که اتفاقا پوشک بچه بخرن . من پایین پله ها ایستاده بودم و یه چشمم به مادر و خاله م بود و یه چشمم به گلابی هایی که چشمک می زدن و . . . یهو اون اتفاق افتاد . من دیدم . . . با چشمای خودم دیدم . اون موقع 10 سال بیشتر نداشتم و این مسئله ی مهمی برام بود . دیدم که خاله م داره تو سرش می زنه و گریه می کنه . خاک آلود و پریشان ! بچه رو رها کرده بود و نمی دونم مادرم بود یا خاله ی دیگه م که بچه رو – که از وحشت و گریه کبود شده بود – از رو زمین برداشته بود . اما باید کسی می بود تا خاله رو از رو زمین بلند کنه . اون اصلا بلند نمی شد . پدربزرگم هم اومد . . . وحشت زده و حیران ! او هم توی سرش می زد . . .
من از ترس رفتم و تو کمد قایم شدم . هیچ چیز دیگه ای نفهمیدم . تحمل دیدن اون صحنه رو نداشتم . اونقدر موندم تا سر و صداها خوابید ! اونقدر اون تو موندم تا همه از خونه خارج شدن و رفتن به شهر !
من و ا. خانوم – که من رو تو اون کمد پیدا کرده بود و بنا به اظهارات خودش که بعدها تو مجله ی خانگی چاپ شد !!!!!! کلی تلاش کرد تا آرومم کنه – موندیم تو اون خونه ی ویلایی که غروبش برای یه بچه و مامان بزرگ تنهاش واقعا وحشتناک بود . شبش رفتیم خونه ی یکی از همسایه ها و فرداش رفتیم همونجا که مصدومین رو برده بودن . به شهر !
دکترا گفتن اگه بچه تا بیست و چهار ساعت استفراغ کنه باید فورا بیاریدش اورژانس بیمارستان و چه بیست و چهار ساعتی بود . . . وحشت و وحشت !
خاله م از پله افتاده بود . پله هایی که سنگی بودن و ناهموار ! سنگ هایی که سطح صاف نداشتن و اون موقع ها تو خونه های ویلایی استفاده ازشون مرسوم بود . اون صحنه ی وحشتناک رو هنوز هم خواب می بینم ! مثل فیلمی که موقع نمایشش pause زده باشن کاملا جلوی چشمم این تصویر بوده و هست . خاله م با سر در حال شیرجه زدن به پایین پله ها . . . بچه تو بغلشه و چسبیده به سینه ش . هیچ نقطه ی اتصالی بین بدنش با سطح پله ها وجود نداره . . .
روز بعدش یه دروغ به خاله م گفتم که از گفتنش پشیمون نیستم ! گفتم من دیدم وقتی می افتادین زمین سر بچه کاملا تو دستت بود و سرش به زمین نخورد .
دروغ گفته بودم اما فکر می کنم خیلی موثر بود ! در واقع من نمی تونستم اتفاقی رو که در صدم ثانیه افتاده بود اینطور از لحاظ بصری آنالیز و تجزیه کنم ! اما در اون سن و سال احساس می کردم اون دروغ شاید کمکی کنه !
پسرخاله م چیزیش نشد و خاله م هم . . . البته شاید اگه اون اتفاق نمی افتاد الان پسرخاله هه نفر اول المپیاد ریاضی می شد !!!!!! اما هرچی که بود اون صحنه ی وحشتناک من رو دچار فوبیای پله ها کرده . مخصوصا وقتی که بچه بغلمه یا بغل مامانیه !

من آدم معتقدی نیستم . چیزهایی که بهشون اعتقاد دارم انگشت شمارن اما اگه تو دنیا فقط یه چیز باشه که بهش اعتقاد داشته باشم همین یه بیته :
نگه دارنده اش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

دیروز که آرتاخان سرحال و شاد از خواب بیدار شد یه یه ساعتی با هم به خوبی و خوشی گذروندیم . انصافا خوب هم بهم حال داد . من داشتم فیلم می دیدم و آرتا داشت با اسباب بازی هاش بازی می کرد و برای رضای شیطون ! حتی یه بار هم نگفت "مامانی !" . بالاخره حوصله ش سر رفت و بند و بساطش رو جمع کرد که : " می خوام خونه ی مامی س . بلم " و خب ! در اینطور مواقع هیچ ادله ای حتی اگه مبنی بر این باشه که : پنج دقیقه ی دیگه مامانی میاد کارساز نیست !
نمی دونم این پسره چرا اینقدر تنبله . یعنی آدم اینقدر تو یه خصوصیت به باباش می ره ؟ خلاصه اینکه هیچ وقت پله ها رو با پاهای مبارک طی نمی کنه و همیشه دستاش رو باز می کنه و می گه : " بغل " و خب ! ما خیلی تلاش هم کردیم تا از پله ها بالا یا پایین بیاد اما حتی اگر شده ده ساعت هم پایین پله ها می شینه و یا بالعکس بالای پله ها می ایسته ولی حاضر نیست یه قدم از خودش برداره .
خلاصه اینکه بغلش کردم و از پله ها بردمش پایین . تو این دوسال و چهار ماه با آرتا از رو پله ها زمین نخوردم . یعنی راستش رو بخواید یه بار وقتی که خیلی کوچولو بود سکندری خوردم اما ولو نشدم . دیروز ولو شدم ! این موضوع رو حتی برای مامانی هم تعریف نکردم . گذاشتم تا همینجا بخوندش !
تو پاگرد اول زمین خوردم . آرتا هم تو بغلم بود . البته سقوط از اون نوعی که تو ویلای پدربزرگ دیدم نبود . من با لگن خوردم زمین ؛ به حالت نشسته و در حالیکه با یکدست آرتا رو مهار کرده بودم با دست دیگه در حال حفظ تعادل بدمصب خودم بودم ولی زمین خوردم . افتادم رو پله ها و یکی دو پله هم سقوط داشتم ! اما خوشبختانه کاملا از پشت زمین خوردم و معلق نزدم ! آرتاخان همینطور تو بغلم موند و چیزی به جز حرکت روی تشک شکم من احساس نکرد !!
خیلی زود بلند شدم اما درد تیرکشنده ای تو لگنم احساس می کردم ! آرتا نگاهی به قیافه ی درهمم انداخت !
- هیچی نشد بابا ! بلند شو ! هیچی نشد .
- آره پسرم هیچی نشد ! همینکه تو چیزیت نشد یعنی . . . هیچی نشد !
- تو قوی هستی ! گریه نمی کنی !
- آره پسرم ! مردا گریه نمی کنن !

مردها گریه نمی کنن ! اما من مرد نیستم ! آرتا رو تحویل مادرم دادم و اومدم بالا ! دوباره برگشتم به 23 سال قبل . دوباره تابستون اون سال جلوی چشمم اومد و هرکاری کردم نتونستم خوب بشم . بخشی از شوکی که سالها قبل بهم وارد شده بود دوباره اومد سراغم .
وقتی رو پله ها سر می خوری چه چیزی جز یه نگه دارنده می تونه کمکت کنه و نگهت داره که نشکنی ! که شیشه ی بلوری که تو دستته نشکنه !

شب تاریک و سنگستون و مو مست . . . قدح از دست مو افتاد و نشکست . . . نگه دارنده اش . . .
آره ! اگه مزخرفه . . . من به این مزخرفات اعتقاد دارم !

The Road Runner

1- والله ما هم ننه بابامون رو تو جاده اذیت می کردیم . احتمالا اونها هم آرزو می کردن که ما تو ماشین خوابمون ببره و یا حداقل یه کمی اون فکین مبارک رو جمع کنیم . تا اونجایی که یادمون میاد تنها گیر سه پیچی که خودم به "آقای باشکوه دهشتناک" و مادر مکرمه م می دادم : " پس کی می رسیم " بود . یعنی فی الواقع از کیلومتر پنج بعد از خونه خوندن این ترانه ی تک بیتی رو آغاز می کردم و برام فرقی نداشت مسیر ده ساعته طی می شد یا نیم ساعته !
از اونجایی که یه کسی یه جایی فرموده : دکا دکا بنابراین انتظاری جز این نمی ره که آرتاخان بنده رو تو هر مسیری و به هر مقصدی حامله کنه !!!
باز چیزی که ما از والدینمون مخصوصا آقای "باشکوه دهشتناک " می خواستیم یک چیز شدنی بود . یعنی ما می گفتیم : "کی می رسیم" و یعنی دوست داشتیم یه کم زودتر برسیم و اگر حضرت والا یه کمی عضله ی کواردیسپس پای راستشون رو تقویت می کردن و پدال گاز رو بیشتر می فشردن می تونستن یه نتیجه ای از تلاش هاشون بگیرن و زودتر شر غرغرهای ما رو از سرشون کم کنن اما . . .  کونل !!!!!!!!!
نمی دونم چرا تو زندگی ما همه چی برعکسه ! آخه بچه جماعت باید از تاریکی و جای تنگ و تیتیل بترسه ! اما این یکی گیر داده که : "بلیم تو کونل !" . هرچی هم موعظه می کنیم و خواهش و تمنا فایده ای نداره و طرف تو کَتش نمی ره که : " باباجان ! تو این جاده همین چند تا تونل بیشتر نیست ! آخه من از کجام تونل در بیارم تو بری توش !!!! "
و این داستان آنچنان تاثیر عمیقی در وجود ما گذاشته که حالا هرگاه تو هرجاده ای ، هر مسیری ، حتی تو خواب یه تونل ببینیم داد می زنیم : " آرتا ! آرتا ! اوناها ! خدای من ! نگاه کن ! اوه خدایا شکرت ! ما نجات پیدا کردیم ! نگاه کن ! به تونل نزدیک می شویم ! چراغ ها را روشن کنیییییییییید ! چراغ ها را روشن کنیییییییییییییییید ! به تونل نزدییییییییییییییییک می شویییییییییییییییییم ! ! آهای آرتاخاااااااااااااااااااااااااان ! "
بعله ! حق دارید مسخره کنید ! تازه من از حالا روزی رو می بینم که باید بدوم این ور و اون ور برای پیدا کردن یه تونل مناسب برای آرتاخان ! بچه های این دوره و زمونه !
- بابا ! کونل کو ؟ . . . بلیم تو کونل ! . . . کونل بلیم ! . . . کونل . . . کونل کو ؟
- آرتاجان یه دیقه حرف نزن . . . آخه کون . . . تونل که همه جا نیست . . . صبر کن تا برسیم . لااله الاالله !
- کونل بلیم . . . کونل . . . کونل !
- می خوای تونل سوسن خانوم رو . . . ای بابا ! می خوای برات سوسن خانوم بذارم تا بریم تو تونلش ! ای بابا ! حرف زدنو باش! . . . می خوای . . . اصلا سوسن خانوم ! چشم عسلی ! می خوام بیام تو تونلتون ! نه ! می خوام بیام در خونه تون ! . . . ! ای بابا ! این بچه ها حواس واسه ادب آدم نمی ذارن !

نه ! خدایی من بی ادبم ؟ اگه تو ذهنت منحرف نبود عمرا اگه فکر می کردی من بی ادبم !

2- وسط جاده و مابین تونل های این وری و اونوری یدفعه ویارمون گل کرد ! با این اسیداوریک بالا و سنگ های نارنجی رنگ زیبای کلیوی هوس چنجه فرمودیم . به مامانی عرض کردیم و مورد موافقت واقع شد . تو رستوران بین راهی هیچ اتفاق مهمی در مورد آرتاخان نیفتاد جز اینکه دونه های درشت گوشت رو می ذاشت تو دهنش و خب اگه سنگ آسیاب هم جای دندوناش داشت نمی تونست اون تکه های بزرگ و نپخته رو خرد و خاکشیر کنه ! هرچی هم مامانی به ایشون التماس می کرد که : " بابا بیا این تیکه هایی رو که برات ریز کردم بخور" هم تو کَتش نمی رفت که نمی رفت . اصولا این بچه ی ما کَتش کوچیکه هیچی توش نمی ره !!!
و نهایتا اینکه گارسون یه ظرف کوچیک ماست چکیده آورد و آرتاخان هم عاشق ماست از مامانی خواست که بهش بده اما با اولین قاشق ماستی که تو دهنش رفت داد زد که " پنیر نه ! پنیر نیمی خولم ! " و بعد حقیقتا ما تو فکر فرو رفتیم که پر بیراه هم نمی گه این بنده ی خدا ! خدایی تفاوت ماست چکیده با پنیر چیه !!!


یه توضیح کوچولو :

وقتی بچه ی آدم مریض می شه دیگه حوصله ای برای آدم نمی مونه !
وقتی همسر آدم مریض می شه دیگه نایی برای آدم نمی مونه
اما وقتی بچه و همسرت هر دو با هم مریض می شن دیگه هیچ چی برای آدم نمی مونه !
باز می گن سرما خوبه . . . پاییز چه خوشگله !
حوصله نداشتم بنویسم اما این همکارمون اومد تو اتاق و عرض کرد : " اعتبار اینترنت اداره مون امروز تموم می شه !" ترسیدم که تمدید مجددش زمان ببره ! می دونید که اگه دفع کردن هم می رفت تو مراحل اداری همه جا رو گه ور می داشت !
به همین دلیل با وجود بی حوصلگی گفتم این یه پست رو بنویسم و وبلاگ رو آپ کنم . ممکنه فردا این موقع در کنار شما نباشم ! . . . منظورم اینه که اینترنت نداشته باشیم ! . . . باز فکر بد کردن !!

عروس دومادو ببوس یالا

یعنی آدم یه فامیل مثل بردیا داشته باشه عروسی که خوبه ، نامزدی که سهله . . . می تونه بدون دغدغه آرتاخان رو به همایش فوق تخصصی مدیریت ارتباط با مشتری در موسسات پولی و بانکی هم ببره و بیمی از اون نداشته باشه که اذیتش کنه !!!!!
آرتا خان رو به مجلس نامزدی بردیم . خب ! در ابتدای امر این هدف رو نداشتیم که آرتا رو ببریم یه جایی که خودش حال کنه بلکه طبیعتا چون چاره ای نداشتیم مجبور به بردنش شدیم . . . در واقع مجبور شدیم می فهمی ؟؟؟!!!!
سالن زیبا با دکوراسیون فوق العاده و گل ها و چراغ های عالی و تزئیناتی که مخصوصا برای مامانی بسیار چشم نواز بود و تا چند وقت بعدش هم حرفش رو می زد چیزی نبود که به چشم آرتاخان بیاد . تنها چیزی که به دید آرتاخان میومد نورپردازی های گروه موزیک و تاریک و روشن کردنهاشون و همچنین صداهای عمدتا دیش دین دیش دین و مهیبی بود که از ظواهر امر پیدا بود که بسیار هم ازشون ترسیده . به قول ما خارجی ها !! کلا جو گرفته بودتش و همین باعث شده بود که از پیش مامانی تکون نخوره ! در واقع حتی بعد گذشت چهل و پنج دقیقه از آغاز مراسم وقتی به دعوت مامانی رفتیم تا زوائد کمر رو اون وسط مسط ها و لابلای جمعیت یواشکی خالی کنیم دانس دو نفره مون به یک دقیقه نکشیده سه نفره شد و صدالبته موزیکی که به گوش می رسید با آکورد گریه ی آرتاخان همراه بود .
بعله آرتاخان حسابی به مامانی گیر داده بود و راضی نبود این گوهر ارزنده رو تو اون جمعیت رها کنه !! تو این بین هم تا می تونست یه گاز یه گاز خیار و پرتقال و موز خورد و خب ! مامانی بیچاره هم به جای قر کمر مجبور بود قر مچ بده و هی پوست بکنه و پوست بکنه و پوست بکنه !
البته تا اونجا که مقدورات اجازه می داد من هم کمک کردم اما در جایگاهی که مامانی هست چی بجز آغوش مامانی می تونه ترس ایجاد شده ی وجود آرتاخان رو کاهش بده !!
این روند به همین شکل ادامه داشت تا سر و کله ی بردیا اون دور و بر پیدا شد و نامزدی برای ما وارد گام دوم شد !!!
بردیا یک روحانیه ! مرد کامل چهل ساله و دنیا دیده ایه که البته خیلی خوب مونده و جوونتر از اینها به نظر می رسه یعنی در واقع چیزی بیشتر از نه سال و هفت ماه بهش نمیاد !!!!!! یک موجود دوست داشتنی با حرکات و شیرین زبونی هایی که مختص خود خودشه و البته ذکاوتی که باز هم مثال زدنیه !
بردیا که به قلمرو آرتاخان رسید همه چیز به یکباره عوض شد . اون نور معنوی و جذبه ی روحانی که در وجود بردیا بود چنان آرتاخان رو به خودش جذب کرد که دختر ترسا شیخ صنعان رو !  و چنان شد که آرتا دیگه دل و دین عقل و هوشش همه را به باد داد و ضمن فراموش موقت مامانی و فراموشی دائم باباش !!!! دست در دست این بزرگمرد کوچک راهی کوچه باغ های سالن عروسی شد !!!!
اینجا بود که فرصتی دست داد تا از عقده ی چندین ساله ی من و مامانی گره گشایی بشه و حسابی : " دستات توی دستامه / می خوام برقصم با تو / بگو با من میمونی / خوبه حالم با تو " شد !
دلی که از عزا در آوردیم مامانی رفت سراغ آرتاخان تا بیاردش اما دید که نه ! آرتای بی وفا دست در دست رقیب داره و انگار این دستها با زنجیری روحانی به هم بسته شده ن !
خلاصه اینکه بردیای بنده ی خدا اونقدر پا به پای آرتا این طرف و اونطرف رفت که دیگه خودش هم زله شد . در اینجا بود که علیرغم کلافگی هرچه تمامتر باز هم به دنبال آرتا بود و حسابی مواظبش .
"آقای باشکوه و دهشتناک" که او هم با ما در مجلس بود و فی الواقع ما با او در مجلس بودیم !!! معمولا از کسی تعریف و تمجید نمی کنه . یعنی معمولا کوه غرورش برای تعریف از کسی آتشفشانی نمی شه ! اما می خوام دل بدی تا برات بگم که این عصاره ی غرور و تعصب لب های نازش رو جنبود و تا توان داشت از این بردیا خان تعریف کرد ! و اذعان کرد که تا به حال که نود و ده سال از خدا عمر گرفته هیچ وقت بچه ! به این مسئولیت پذیری ندیده و حیف و صدحیف که نمی دونست این موجود دوست داشتنی پشت چهره ی نه سال و هفت ماهه ش قلبی از طلا داره ! نه منظورم اینه که پشت این نقاب ، حقیقتی باتجربه نهفته س !
در هر حال چند بار که به حکم ضرورت من و یا مامانی آرتا رو بغل می کردیم و پیش خودمون می نشوندیم این عشق آتشین چنان می کرد که قطره های اشک به بزرگی توپ بسکتبال از گونه های آرتا جاری می شد و هیچ چیز به جز همنفسی با بردیا آرومش نمی کرد . این بود که اون بنده ی خدا هم مجبور بود بیاد و بیخ ریش ما بشینه تا بچه مون ساکت بمونه !
نباید از حق بگذریم و البته باید اعتراف کنیم که یکی دو بار هم که این موجودات ریز و میکروسکوپی ساکن کمر که دقیقا موقع عروسی یا مجالس مهمونی فعال می شن !!! وادارمون کردن که بریم و به جمعیت عظیم وسط صحن عروسی بپیوندیم و البته پررویی ایجاب می کرد که همچین که داریم بلند می شیم یه چیزایی زیر گوش بردیا زمزمه کنیم و مثلا بگیم " بردیا جون ! عزیزم ! چشمت به آرتا هست ما یه لحظه بریم اونطرف ؟ کار ضروری پیش اومده !!!!!!!!"
و پر بیراه نگفتم اگر بگم یه همچین یادآوری ای قطعا یک کلام بیهوده بوده چرا که او خود خویشتن حواسش بیشتر از ما جمع بود .
یکی دوبار هم بردیا که به حکم صغر سن خسته می شد اومد پیشم و یه چیزایی در گوشم گفت که حالا باید اعتراف کنم که تو اون دسیبل بالایی که آمپلی فایر عظیم گروه موزیک ایجاد می کرد تنها از کج و کوله شدن چهره ش می تونستم بفهمم که خسته شده !!
آرتا با ورودش به فاز سوم نامزدی به خود شخص عروس کلید کرد و من حاضرم قسم بخورم از ابتدای اختراع مجلس عروسی تا کنون هیچ مجلسی وجود نداشته که اینقدر توعکسای عروس و دومادش یه بچه حضور داشته باشه !!!!!!
و بعد هم که مجلس وارد فاز چهارم شد اونقدر با پرنیان و سایر بچه ها بازی کرد و دوید و گل روی سر و صورت هم زدن که دیگه نگو و نپرس ! دیگه خواهشا دهنم رو باز نکنین تا بگم پرنیان خواهر بردیاست و اینکه این خواهر و برادر دیگه اون شب برای آرتاخان و صدالبته من و مامانی سنگ تموم گذاشتن تا بعد قرنها که از حضور آرتاخان در خونه مون می گذره اولین مجلس نامزدی باحال رو تجربه کنیم .
مامانی حرف قشنگی می زنه . می گه شاید ما به عنوان میزبان دوست نداشته باشیم توی مهمونی و یا مجلس عروسیمون مهمونها با بچه هاشون بیان اما حقیقت اینه که بچه ها واقعا در چنین مجالسی حال می کنن و ما با نیاوردنشون فرصت شادی عظیمی رو از اونها می گیریم .
آرتاخان پریشب چنان لذت برد و اونقدر با موسیقی ( الیته بعد از یکساعت ) اخت شد و چنان دست می زد و فرامین صادره از سوی DJ رو چنان مو به مو اجرا می کرد که حقیقتا لذت شرکت در نامزدی رو برای مامانی و من صدچندان کرد .


این پست رو عاشقانه و صمیمانه تقدیم می کنیم به بردیای عزیز که همچون فرشته ی نجاتی برزخ اون شب ما رو تبدیل به بهشت کرد و کسی نمی تونه منکر این بشه که اگر نبود این نامزدی هم همچون مجالس قبلی که ما به اتفاق آرتاخان درش حضور داشتیم برامون خسته کننده و آزاردهنده می شد !

کلمه یا کمله ! مسئله این است

یه دو سه روزی نیستم . البته دیگه زیاد بزرگش کردم در اصل یه روز نیستم اما با توجه به اینکه این یه روز تقسیم شده به دوتا نصفه روز یعنی یه نصفه روز از روز اول و یه نصفه روز از روز دوم خب ! پس می شه دو روز . با توجه به اینکه یه نصفه روز هم زمان می بره تا من این دو تا نصفه روز قبلی رو جمعشون کنم و  به هم بچسبونم پس جمعا با تخفیف برای شما در میاد : سه روز !!!!!!!

حالا تو این سه روزی که نیستم که نمی شه وبلاگم هم نباشه بنابراین از شما دوستان عزیز خواهش می کنم بجای من باشید .

حالا چطوری ؟ عرض می کنم . . .

همه ی آدما تا بتونن کامل به حرف بیان باید کلی مراحل تکامل گفتاری بگذرونن . تازه وقتی که کاملا به حرف میان بسیاری از کلمات رو به شکل مخصوص خودشون تلفظ می کنن .

آرتاخان هم از این قضیه مستثنا نیست . البته من فکر می کنم تعداد کلماتی که آرتاخان سر و ته و یا به شکل خاصی تلفظ می کنه بسیار کم شده اما هنوز چیزهایی هست که . . .

مثلا تا همین اواخر به جای واژه ی با شکوه و دهشتناک پدرجون !!! می گفت : بدودو ( با فتح ب ) و یا به جای عبارت دلنشین "محمدآقا" می گفت : "مم آقا " که به حمدالله خیلی زود اصلاح شد !!

از کلماتی که هنوز یه شکل خاص خودش استفاده می کنه می شه از "استخوان" یا همون استخون خودمون ! اسم برد . آرتا تلفظش می کنه : "اسغتون " ( با ضم غ ) . مثلا همین دیشب که داشتیم هزاردستان می دیدیم از من پرسید : "این عموکیه ؟" و من بهش گفتم : "شعبون استخونی " و آرتا زیر لب زمزمه کرد : "عمو اسغتونی !"

ما تو دور و برمون و یا لابلای خاطراتی که پدر و مادرامون از بچگی های خودمون تعریف کردن حتما یکی دو کلمه - با این مشخصات - هست که تو ذهنمون مونده باشه .

حالا از شما می خوام تو کامنت ها به اون کلمات و شکل دیگرگون شده ی اونها اشاره کنید . ترجیحا از خودتون بنویسید یعنی چیزی که مادرا و یا پدراتون از خودتون تعریف کردن و اگر چیزی از خودتون نداشتین از بچه های دور و بر و یا برادرا و خواهرا و یا هرکس دیگه ای بنویسید .

امیدوارم به ذخیره ی باارزشی از کلمات دگرگون شده دست پیدا کنیم و با ادامه ی این شیوه بتونیم برای خودمون یه فرهنگستان زبان راه بندازیم . خدا رو چه دیدی یه وقت دیدی زد و افتادیم تو کار صادرات واژه و کلمه و بالاخره بعد از سی و سه سال سگ دو زدن ما هم به نون و نوایی رسیدیم .

سه سکانس از فیلم دیروز

داخلی . مغازه ی لوازم آرایشی . غروب

می گن حرف راست رو باید از بچه شنید . درست هم هست . یادمه قدیم مدیما که من بچه تر از الانم بودم یه فامیل داشتیم تو خونواده که به محض اینکه سر پدر و مادرا رو دور می دید بچه مچه ها رو یه جا جمع می کرد و شروع می کرد به آمار گرفتن ازشون . بچه ها هم که بچه !!!!

اون موقع ها خیلی زیاد سفارش می شدیم به : " حرف خونه رو نباید بیرون زد " اما وقتی پای دستگاه دروغ سنج فامیل ها برده می شدیم تمام سفارش ها باد هوا می شد .

من احساس می کنم بچه های امروزی نه تنها حرف خونه رو بیرون از خونه به راحتی قرقره می کنن بلکه یه دفعه یه چیزایی از خودشون می گن که آدم شاخ در میاره .

مامانی سفارش یه عطر خوب داده بود و فروشنده مشغول جمع آوری عطرهای مختلف از ویترینش بود تا همه رو جلوی دست ما روی پیشخون ولو کنه . آرتا هم یکسره شیطونی می کرد و من یه چشمم به فروشنده بود یه چشمم به مامانی و چشم سومم به آرتا بود که نکنه یه دفعه بند و بساط یارو رو بریزه و حالاخر بیار و شیشه ی شکسته ی ادوکلن بار کن !!

یکی دو تا مشتری با هم اومدن تو مغازه و هرکدوم سه چهار قلم سفارش دادن و خب ! می دونین که تو اینگونه موارد فروشنده ی سن خورده ی چاق چطوری دستپاچه می شه . طرف همینطوریش هم استعداد گ. . . ز پیچ شدن داشت حالا چه برسه به اینکه شهری است پرکرشمه و خوبان ز شش جهت !!!

خلاصه طرف داشت جون می کند و سعی می کرد خیلی خونسرد بزنه که یه دفعه آرتا سوزن گرامافونش رو گذاشت روی : " عمو . . . عمو " و طرف تا به خودش بجنبه آرتا یه طرف نوار رو پر کرده بود . این بود که طرف چاره ای ندید جز اینکه شکمش رو بچسبونه به پیشخون و تا کمر خم شه جلوی پای آرتا که اون پایین ایستاده بود تا بلکه این روند تکرار نسبیتش با بچه ی زن برادرش قطع بشه .

- جان ؟ چیه پسر جون ؟

- عمو ! ما می خوایم خونه ی خاله بهاره بلیم !

- خاله بهاره ؟ آها . . . باشه . . . آفرین .

خاله بهاره !!!! یعنی ما کی می خواستیم بریم خونه ی خاله بهاره ؟ اینجاست که آدم باید در بیاد تو روش و بگه : " اینو دیگه از کجات در آوردی ؟ " .

همینطوری یه چی واسه خودش گفت و تو این میون کمترین آماری که داد این بود که یه خاله داره که اسمش بهاره س و به خیال اون یارو ما می خواستیم بریم خونه ی بهاره و لابد اگر کمی خاله زنک بود فکر می کرد داریم عطر و اودکلن رو هم برای همون خاله ی مذکور می خریم !

یه دفعه این بچه ها یه چیزایی می پرونن که روند فکری و سرنوشت ذهنی آدم رو عوض می کنن !!!!!!!

 

داخلی . فست فود نمی دونم چی چی ؟ . غروب تر

مثل آدم گفتیم بعد قرنی بشینیم تو یه محیط آروم و یه چیزی بریزیرم تو این حندق بلا ! آرتا ساندویچ خودش رو به زور می خورد و اگر هم لقمه ای به دندون می گرفت تنها به عشق نوشابه ای بود که همچین سه دستی چسبیده بود بهش !!!

نمی دونم قبل ما تو اون خراب شده چه اتفاقی افتاده بود که سه نفر پرسنل اون یکسره بغ کرده بودن و انگار از ابتدای خلقت تا کنون همدیگه رو نمی شناسن و از اینکه مجبورن اینجا ور دست هم کار کنن هزار بار به حضرت آدم و حوا لعنت می فرستن !!

تو اون سکوت دهشتناکی که هر آن بیم اون می رفت که شکسته شدنش با گلاویز شدن این سه نفر پرسنل همراه باشه آرتا میدون داری می کرد . یعنی با صدای بلند چند ریشتری با مامانی صحبت می کرد و دائم نظراتش رو در مورد همه چیز می داد و غالبا هم در حال سوال پرسیدن بود . خب ! تو اون هجوم مرگبار سکوت که حتی وز وز مگسی باعث آزار گوش می شد و البته ما هم با کلی رعایت حال بقیه زرورق های های ساندویچمون رو تو دستمون گرفته بودیم قطعا این سخنرانی غرای آرتاخان توجه همه رو به خودش جلب کرده بود و دیگه نیازی به تلویزیون و سایر تفریحات سمعی و بصری نبود .

به همین علت ها مامانی به آرتا تذکر می داد که یه کم آرومتر صحبت کنه . چیزی که حالا بیشتر مد نظرمه هیسس بلندی بود که مامانی کشید تا آرتا یه کم ساکت بشه و . . .

- هیسسسسسسسسسسسس !

- کی خوابیده ؟

بله ! شاید برای اولین بار در طول حضور گرم ما در اون نیمچه رستوران لبخندی به پهنای کمر مورچه روی لبان قفل شده ی پرسنل نشست و این شروع خوبی برای پایان یک روز کاری بد بود !!

- می گم یه کم آرومتر صحبت کن . هیچ کی نخوابیده !

می بینید ! به قول مامانی هیچ کاری رو بدون دلیل نمی کنه و هیچ تذکری رو بدون دلیل قبول نمی کنه . این بچه حالا حالا ها با ما کار داره .

 

 داخلی . اتومبیل خودمون . شب

داشتیم بر می گشتیم . حتما می دونید که بعد از ورود آرتاخان به جمع دو نفری ما دیگه مغازله ممنوع شده و تنها مصاحبه مجاز هست !! اون هم به صورت خیلی خشک و اتو کشیده چون ممکنه به تریج قبای مسئول محترم حراستمون بر بخوره !!!

نمی دونم چی شد که مامانی گرم صحبت طبق عادت قدیم و خوش دهانی که همیشه جزو فاکتورهای بسیار ارزشمندش هست یه کلمه ی "عزیزم " خطاب به اینجانب از چفت دهان مبارکش خارج شد !!! اگر حواسمون سرجاش بود قطعا می بایست منتظر واکنشی ضداحساسی از آرتاخان می بودیم اما آرتاخان گل ما طی یک حرکت انسان دوستانه رو به مامان کرد و گفت :

- باز هم بگو !

- چی بگم ؟

- باز هم به بابا بگو .

- چی بگم به بابا ؟

- به بابا بگو عزیزم ! . . . بازم بگو !

خب ! همین یک کلمه می تونست پایان عصر برده داری و یا به عبارت بهتر اتمام دوران نخست دیکتاتوری در خونه ی ما باشه .

به شخصه اونقدر شگفت زده شدم که دوست داشتم تا موقعیت مناسبه یه چند تا عزیزم مشتی از مامانی بگیرم !

به هرحال این می تونه شروع خوبی باشه . هرچند خیلی نمی شه به حال و احوالات بچه ها اعتماد کرد اما چیزی که قطعیه اینه که فعلا فرمانده فرمان آزادباش صادر کرده و هر آدم عاقلی می دونه که تا تنور داغه باید بچسبونه که این تنوری که ما می بینیم خیلی زود سرد خواهد شد!


تقدیمات

این پست رو تقدیم می کنم به مامانی عزیز که دیروز روز تولدش بوده . می دونم با یکروز تاخیر دارم می نویسم اما این دلیل بر اون نمی شه که من این روز حساس و استراتژیک رو فراموش کرده م . علت این بود که تو این وبلاگ که با این حالت نیمه جدی نوشته می شه نمی تونستم کلامی پیدا کنم که شایسته ی بزرگی و اهمیت این آدم تو خونه مون باشه . اصولا وقتی در واژه پردازی فقیری بهتره سکوت کنی ! هرچند نهایتا دلم نیومد هیچ چیزی در این رابطه ننویسم . زبان قاصر است و دل طالب !

بعضیا پوستشو دوست دارن

یادمه یه بار با پدر و مادر رفته بودیم مهمونی . خیلی هم کوچیک نبودم چون کل صحنه رو یادمه . اون موقع ها پدر و مادرا قبل مهمونی به بچه هاشون سفارش می کردن کمتر تو جلوی غریبه ها میوه و شیرینی بخورن و دله بازی درنیارن . ما هم نصایح پدر و مادر رو با گوش جان نیوش می کردیم اما وقتی وارد عمل می شدیم دیگه اختیار در دستان مبارک خودمون نبود . خودتون بهتر می دونید که میوه ی خونه ی یکی دیگه چقدر می چسبه !! این بود که کم و بیش آبروی پدر و مادرمون رو می بردیم و خوشا به فرهنگی که در اون آبروی شخصی در دستان و چشمان دله ی بچه ش باشه !!!

خلاصه در طول دوران پر افتخار کودکی کم آبروریزی نکردیم اما یکی از اون گل درشت هاش مربوط می شد به همون مهمونی که خدمتتون عرض کردم .

بعله . در اون مهمونی به یادموندنی تا دلتون بخواد خیار خوردیم ولی این حرکت کلیشه ای چیزی نبود که جزو خاطرات والده ی مکرمه مون بشه . چیزی که برای اون بنده ی خدا مایه ی آبروریزی شده بود حمله ی بسیجی وار من به پوست خیار بشقاب خودم و ایضا مادرم بود .

جاتون خالی تا سالها !! بعد از اون قضیه ذکر این خاطره به عنوان لکه ی سیاهی در تاریخ بچه داری مادر عزیزمون نقل محافل بود . همه هم همیشه با شنیدن این داستان تنها می خندیدند و هیچ وقت هم هیچ کسی ریشه یابی نکرد که : " بابا جون ! من پوست میوه دوست دارم " .

اگر نگم دیوانه وار و اگه نخوام بگم به صورت سادیستیک باید عرض کنم به شدت !! متمایل به پوست میوه هستم . به عبارت بهتر خیلی دوست دارم ابتدا میوه رو لخت کنم و بخورمش !!! و بعد سر فرصت و با ولعی دوچندان - گویی که تمام میوه خوری من با این هدف بوده - به طرز بیمارگونه ای پوست میوه رو بخورم .

هنوز هم که هنوزه این عمل شنیع رو به دور از چشمان همیشه در بشقاب والدینم انجام می دم !!! البته خوشوقتم که اعلام کنم از وقتی که ازدواج کردم این معظل گوشه گیری برای پوست خواری تا حدودی حل شده و من در جمع صمیمی دونفره ی خونوادگیم می تونم با خیال راحت شهوت پوست میوه خوریم رو ارضا کنم !!!

عرض کردم دونفری چون دقیقا همین دیروز غروب فهمیدم این وروجکی که مدت دوسال و چهارماه هست که پاش به زندگی ما باز شده و دوی ما رو تبدیل به سه کرده از قماش همون دوستانی هست که یه روزی ما رو به دنیا آوردن !!

دیروز غروب من و آرتاخان دونفری داشتیم از کانال َAnimaux به همزیستی وحشیانه ی میمونها در یک پارک مصنوعی نگاه می کردیم و البته من سرم تو ورق پاره های خودم بود ولی مجبور بودم هر ده ثانیه یکبار سرم رو بلند کنم و برای پاسخ به سوال : " این میمونه داله چیکار می کنه بابا ؟ " پاسخ بدم .

یه دفعه هوس سیب سرخ چنان آتیشی به دلم انداخت که در بهشت به دل حوا ننداخته بود . بلند شدم و دوتا سیب چاق و چله از یخچال برداشتم و آوردم محضر آقا و شروع کردم به پوست کندن .

حضت والا خیلی حساسن . یعنی وقتی شما سیبی رو پوست می کنی دیگه نباید هیچ نقطه ای با رنگی غیر رنگ بدنه در ناحیه دیده بشه . حتی ممکنه ده بار ازت بخواد که با چاقو رو قسمت انتهایی سیب قر و قمیش بیای تا همه جاش یکدست سفید بشه !!!

سیب رو که تقدیم ایشون کردم و مال خودم رو که پوست کندم و نوش جان کردم نگاهی به پوست های تازه و قرمز سیب انداختم که همچون پری رویی در پنجره ی روبرویی در حال چشمک زدن بود !!!!!

معطل نکردم و دستان هوس بازم رو به سمتشون بردم که ناگهان :

- نخور ! پوستشو نخور . . . مریض می شی بابا !

نمی دونم کدوم از خدا باخبری بهش گفته بود آدم با خوردن پوست سیب مریض می شه .

- نه ! پوستش خوبه ! خوشمزه اس .

- نه ! خوشمزه نیست . . . نخوریا ! مریض می شی ها ! بابایش ! مریض می شی ها ! اونوقت شکمت دغو می شه باید بری آقا دکتر !

- ولی آخه . . . من . . .

- ممنوعه ! پوست سیب ممنوعه .

اون موقع ها که بچه تر بودیم شب ها رو به بهانه ی درس خوندن بیدار می موندیم اما تنها کاری که نمی کردیم درس خوندن بود و تنها کاری که می کردیم تلویزیون دیدن . اون هم نه تلویزیون ایران بلکه تلویزیون کشورهای محترم همسایه ! درست وقتی که صحنه ی دوست داشتنی ای که تمام روز منتظرش بودیم و به علت روز بودن پخشش نمی کردن !!!!! در حال شروع شدن بود بابا مامانه هوس دستشویی رفتن به سرشون می زد و خب ! طبیعتا باید از توی هال ( محل استقرار تلویزیون ) رد می شدن و  . . .

اون موقع ها که تلویزیون کنترلی نبود ولی ما بلد بودیم چطوری از راه دور تلویزیون رو خاموش کنیم . . . ( اگه کسی روشش رو خواست بعدا می گم . . . اینجا بد آموزی داره ) اما بعد از خاموش کردن تلویزیون و گذروندن دوران نقاهت دماغ سوختگی به تنها چیزی که فکر می کردیم داروی درمان تکرر ادرار بزرگسالان بود !!!

حسی که دیروز غروب هنگام عدم کامیابیم برای رسیدن به پوست سیب بهم دست داد دقیقا یادآور همون حس نوستالژیکی بود که در اون سالها دستشویی رفتن بابا مامانه در من ایجاد می کرد .

آقا ما دیروز هر کاری کردیم این جغله نذاشت ما این پوست ها رو بخوریم . این بود که مترصد فرصتی شدیم . همینکه سرو  صدای پدرجون که از بیرون میومد تو راه پله شنیده شد به آرتا گفتم : " آرتا ! مامانی اومد . برو درو باز کن " و خب ! میدان برای جولان خالی شد . اما هنوز به لقمه ی دوم نرسیده آرتا - که فهمیده بود فریب خورده - برگشت و بعد از اینکه خبر داد : " این مامانم نبود . . . پدرجون بود " فرمودند " ا . . . ! پوستارو خوردی ؟ پوست ممنوعه ها ! " و من با حالت پسرکی که پدرش او رو در حال شمردن کاندوم های پنهان شده در کمد غافلگیر کرده سرم رو با شرم بالا بردم و گفتم : " باشه چشم ! دیگه نمی خورم !"

یعنی خداییش تا به حال شنیدین کسی آرزوی خونه خالی کنه واسه اینکه بتونه با خیال راحت یه شکم سیر پوست میوه بخوره ؟

 

قیلوله ی ناگزیر در طاق طاقی حوضخانه

سعادتی شده اینروزها . . . آرتا خان بعداز ظهرها پیش من می مونه و مامانی می ره سرکار . اغلب می خوابه اما اگر کاری چیزی داشته باشم حتما به محض بیرون رفتن مادره بیدار می شه تا بهم کمک کنه !!!!! یعنی دقیقا اگر قراره دست و پا گیرم بشه می شه .

دیروز از اون روزهایی بود که کاری نداشتم و خب طبیعیه وقتی کاری ندارم بیدارش کنم تا زیاد نخوابه و شب راحت تر بره به رختخواب . هرچند وقتی معمولا اگر کار هم داشته باشم به همون دلیلی که گفتم بیدارش می کنم .

صبر کردم تا سه ساعت از زمان خوابش بگذره و بعد رفتم و کم کم شروع کردم به صدا کردنش . معمولا یه روش فوق تخصصی دارم که به درد خواهر برادرشوهر مادرم می خوره !!! اول لامپ های اتاق رو روشن می کنم و کنارش دراز می کشم . بعد یه کم می بوسمش . صبر می کنم تا یه تکونی به خودش بده . بعد تلویزیون اتاق رو روشن می کنم و می ذارم با صدای کم وز وز کنه . بعد دوباره می رم کنارش و آروم صداش می کنم . اگر بیدار شد که معمولا نمی شه و غر می زنه و گاهی گریه می کنه که فبها و گرنه صدای تلویزیون رو زیاد می کنم . دوباره یه کم صداش می کنم اما اینبار با صدای بلندتر و بعد تلویزیون رو خیلی بلند می کنم و بعدش یه کم آواز ماواز می خونم . اگر موثر نبود لپ تاپ رو میارم و آهنگ های دستا بالا و چشمات رو با صدای بلند می ذارم .

معمولا همه ی این روش ها به صورت قرص سردرد عمل می کنن . یعنی الان که انجامش می دی تاثیری نداره ولی چند دقیقه بعد می بینی پسره سرحال پاشده و اومده تو هال !!

دیروز هم آستین هام رو بالا زدم اما هرچه کردم بیدار نشد . دیگه سه ساعتش داشت تبدیل به چهارساعت می شد اما نه ! خبری از بیدار شدن نبود . یهویی استرس افتاد به جونم . رفتم چک کردیم دیدم نه ! نفس می کشه !!! هرچی صداش کردم و هرچی تلویزیون رو رو کانال های موسیقی پر سر و صدا گذاشتم و هرچی آواز خوندم و لپ تاپ روشن کردم دریغ از یه تکون !!

خداییش با همیشه خیلی فرق می کرد . یعنی همیشه در اینگونه موقعیت ها یه غلتی می زد و یه نق نقی می کرد و گاهی گریه هم می کرد و بعد دوباره می خوابید .

فکر و خیال زد به سرم . نکنه بچه بیهوش شده باشه !!!!

آرتا ! آرتایی ! نانازی ! نازنازنازی ! پسری ! عسلی !

نه ! بلند شدم و رفتم برداشتمش از رو زمین و نشوندمش !! دوباره گذاشتمش سرجاش اما انگار سنگ رو جابجا کردی !! حتی یه ذره از ریتم نفس کشیدنش هم تغییر نکرد .

یعنی چی شده ؟

آرتاااااااااااااااااااااااااا ! آرتاااااااااااااااااااااااااا !

نه ! پسره پاک بیهوش بود . نمی دونستم چیکار کنم . وحشت در ثانیه ای تمام وجودم رو گرفت . گفتم یه زنگ به مامانی بزنم بلکه یه کم از استرسم کم شه اما نه ! با اینکار تنها می تونستم باعث شم با سرعت هرچه تمامتر به خونه بیاد .

دوباره دستم رو بردم سمت بینیش ! نه ! نفس می کشید . اما نکنه !

دوباره بلندش کردم و تو بغلم گذاشتمش . . . تنش خیس عرق بود . لای چشماش باز نمی شد . یه کم با لباش ور رفتم و باز و بسته شون کردم اما تکون نمی خورد .

مامانی خودش زنگ زد . سعی کردم مسئله رو حاد نکنم . وقتی بهش گفتم گفت : " دیشب خیلی دیر خوابیده . از صبح هم ورجه و وورجه داشته . هلاک بود . واسه همینه . ولش کن . بیدارش نکن "

خیالم راحت شد اما نه صددرصد !!

یه کمی گذشت و دوباره گیر دادم اما انگار این گیردادن ها هیچ فرجی حاصل نمی کرد . نیمساعت بعد لای چشماش باز شد !! از شدت خوشحالی خندیدم . نگاهم کرد و لبخندی زد و بعد پرسید : " مامانم کو ؟ " و قبل از اینکه بهش بگم : " مامانت سرکاره " دوباره چشماش رو بست .

علی دایی داشت حسابی کنار زمین حرص می خورد . اما حال و روزش بدتر از من نبود.

یعنی این پسره از خواب پا می شه ؟

این مرغ ها چرا قدشون اندازه ی شتره ؟

"اگر می شد مردها هم مثل شترمرغ های نر مسئولیت به دنیا آوردن بچه ها رو به عهده داشتن دیگه غصه ای واسه خانوم ها نمی موند " .
این جمله ی ب. - خانوم همسایه مون - بود اما خیلی زود از طرف خود ایشون پس گرفته شد !!
فکر نکنم شما بدونید که در شترمرغ ها نرها روی تخم می خوابن اما خیلی عملکرد خوبی ندارن چون همون ابتدا یه چهار پنج تا تخم آس رو سوا می کنن و بقیه رو به عنوان خوراک دوره ی نشستن روی تخم ها نوش جان می کنن !!! اون هم به این علته که وقتی نشستن دیگه پا بشو نیستن !!
فکر نکنم بدونین که چشم و روده های شترمرغ ها مصارف پزشکی برای انسان دارن !
فکر نکنم بدونین شترمرغ ها تا سه روز اول بعد از تولدشون قادر به ایستادن نیستن و اگر تو این مدت غذای زیادی بخورن به علت عدم توانایی دفع – که تنها در حالت ایستاده انجام می شه – ممکنه بمیرن !!
فکر نکنم بدونین پوسته ی تخم شترمرغ ها اونقدر ضخیمه که اگه با یه میخ و چکش بیفتین به جونش به زحمت بتونید یه سوراخ درش ایجاد کنین !
فکر نکنم بدونین که شترمرغ ها تا پنجاه سال عمر می کنن و ماده هاشون چهل و پنج سال از این پنجاه سال رو می تونن تخم بگذارن .
فکر نکنم بدونین کیف چرمی ای که از پوست شترمرغ ها درست می شه تا مرز چهارصدهزار تومن قیمت داره !
فکر نکنم بدونین شترمرغ ها با دیدن رنگ قرمز به اوج هیجان جنسی می رسن و وحشی می شن !
فکر نکنم بدونین شترمرغ ها در فصل پاییز پرریزون دارن و در این مدت پر خودشون و بقیه رو با نوک زدن می کَنَن .
فکر نکنم بدونین شترمرغ های 9 ماهه آماده ی کشتار هستن و گوشت قرمز خوبی هم دارن .
فکر نکنم بدونین فضای استاندارد برای پرورش هر شترمرغ هشتصد متر مربع هست !!
فکر نکنم بدونین غذای عمده ی شترمرغ های پرورشی یونجه و پودر صدفه !!
فکر نکنم بدونین ضربه ای که پای هر شتر مرغ در موقع جنگ و دعوا وارد می کنه معادل پونصد کیلوئه و معمولا هم در نبرد با انسان جناغ سینه ش رو هدف ضربه قرار می ده و اون رو تا چندین متر پرتاب می کنه !!!
فکر نکنم بدونین شترمرغ ها تو تابستون و فصل گرما اونقدر وحشی می شن که کنترل کردنشون کار هر کسی نیست !!
فکر نکنم بدونین قیمت هرشترمرغ بالغ مولد ( برای نرها ) و یا تخم گذار( برای ماده ها ) معادل یک و نیم میلیون تومنه !!
بعله !! شما این چیز ها رو نیم دونین چون دیروز همراه ما و آرتاخان به مزرعه ی پرورش شترمرغ نیومدین !!

پدر یکی از همکارام مزرعه ی پرورش شترمرغ داره . از خیلی وقت پیش به من می گه که یه روز آرتا رو وردار و بیار . حتما حال می کنه . فرصت تا به حال دست نداده بود اما دیروز وقتی هوای صاف و ملس رو دیدم و برنامه ی نداشته ی جمعه م رو مرور می کردم !!! به مامانی پیشنهاد دادم که بریم و سری به مزرعه بزنیم . این بود که همسایه پایینی ها رو راه انداختیم و به اتفاق رفتیم به مزرعه ی پرورش شترمرغ .
مزرعه ی جالبی بود . از شترمرغ دو هفته ای تا چندین ساله در طبقه بندی های مختلف سنی اونجا بودن . به علت تفاوت نوع غذا شتر مرغ ها رو در رده های صفر تا یکماه ، یکماه تا دوماه ، دوماه تا دوماه و نیم ، دوماه و نیم تا پنج ماه ، پنج ماه تا نه ماه و نه ماه به بالا طبقه بندی می کنن و شما می تونید یک دسته بندی زیبا از رنگ ها و سایزهای مختلف رو ناظر باشید !
ابتدا آرتا می ترسید نزدیک اون هیولاها بشه اما با رفتن به قسمت دو ماهه ها ترسش ریخت . حقیقت این بود که یکی از بچه های اونجا آرتا رو بغل کرد و برد داخل حصار ، بین شترمرغ ها ، وخداییش اگه مواظبش نبود حسابی نوکش می زدن ! رفتنش خیلی با تمایل نبود اما وقتی رفت بین شترمرغ ها دیگه دوست نداشت بیرون بیاد مگر با وعده ی دیدن شترمرغ های کوچیکتر .
در قسمت شترمرغ های کوچیک ( دو هفته ای ) حسابی باهاشون بازی کرد و دنبالشون کرد . یکی دوبار هم جاتون خالی زمین خورد و با کف دست رفت تو مدفوع قیمتی اونها ! آخه مدفوعشون هم به قیمت خوبی برای کود گیاهان فروش می ره .
خلاصه اینکه حسابی با شترمرغ ها ور رفت و اگر اختیار دست خودش بود می خواست بره به قسمت شترمرغ های بالغ !! همونها هم که ضربه ی پاشون معادل پونصد کیلوئه !!
در مرحله ی بعد هم هوس کرد به شترمرغ ها غذا بده و اگر نجنبیده بودم این غذا دادن – که در حقیقت بادکنک دادن – به شترمرغ ها بوده معادل یک و نیم میلیون برامون آب می خورد !!! آخه آدم جلوی شترمرغ های بی مغز بادکنک می ندازه !!!!!!
و بعد هم به دوست ما گیر داد که یه دسته از  اون علف هایی که کنار حصار شترمرغ ها سبز می شد براش بکنه تا بتونه به شترمرغ ها غذا بده .
بله ! رفتن یک داستان بود و برگشتن هزار داستان !! یعنی به زحمت تونستیم آرتا رو از بین دوستان جدیدش !!! جدا کنیم .
اما بشنوید از بچه ی همسایه مون – ه . – که حسابی اونجا موش شده بود و معلوم بود خیلی ترسیده . یعنی در واقع اگر آرتا رو در مقابل اون می دیدین یاد این حکایت از دفتر پنجم مثنوی معنوی می افتادین !!
تنها چیزی که تونست آرتا رو از اون بهشت پنهان بیرون بیاره تشنگی مفرطش بود و وعده ی خرید آب معدنی از نزدیکترین مغازه !! این بود که از مزرعه بیرون اومدیم و جاتون خالی بیرون درب مزرعه شاهد صحنه ی نبرد تن به تن آرتا و ه. بودیم که اگر مداخله ی مامانی و ب. نبود معادل پونصد کیلو ضربه به هم وارد می کردن !!! آدم یاد جمله ی معروف : " زنگ خورد دم در مدرسه وایستا حسابتو برسم " می افتاد !!

داستان شترمرغ تازه تو خونه ی ما شروع شده . از دیروز ظهر سفارش دادن "قصه ی آرتا و شترمرغ ها " برای وقت خواب آغاز شد و فکر نمی کنم حالا حالاها هم ختم به خیر بشه !!!
مسئله ی دیگه ای که رد شترمرغ ها رو تو خونه ی ما نشون می داد و یادشون رو تازه می داشت !! بوی نامطبوعی بود که حسابی از لباس و بدن آرتا ساطع می شد . اولش فکر کردیم ایراد از دستها و لباس هاشه اما با تعویض اونها هم فرجی حاصل نشد . کار به حمام کشید اما با کمال تعجب فهمیدیم علاقه ی شترمرغ ها به آرتا بیشتر از اینها بوده و حتی با حمام رفتن هم خاطره ی بد بوی اونها روی تن آرتا از بین نرفته !!!!!!
جاتون حسابی خالی بود . اونقدر خوش گذشت که حد نداشت . من عاشق اینجور برنامه ها هستم چون مطمئنم یه بچه در سن و سال آرتا حسابی کیف می کنه و براش متفاوت خواهد بود .


عکس

پنج تا عکس از آرتا تو مزرعه گذاشتم . اگه دوست داشتید برید به ادامه ی مطلب . . .

ادامه نوشته

عمو پورنگ و باز هم ماجرای مم !

 

۱- عمو پورنگ دیگه به اون خوبی قبل نیست . نه اینکه به این خاطر باشه که تغییرات زیادی تو برنامه داده که البته همین هم خودش جای بحث داره و یک کمی برنامه رو به سمت کلیشه شدن و تقلیدی شدن پیش می بره . مطلبی که مورد نظر منه خود عموپورنگه . خودش تغییر کرده . یه کمی لوس شده و کمی هم دستمال به دست !!! یعنی شدت دستمالیته ش زیاد شده . کلیشه های رفتاریش هم زیادی لوس شدن . نه اینکه بگم خودش آدم لوسی نیست ها ! لوسه خیلی هم زیاد . اما این لوسیش لازمه ی اجرای اون برنامه اس . چیزهایی که من رو اذیت می کنه ( به عنوان یک کودک سی و سه ساله !!! ) زیاده روی در پیغام رسانی و پیام دهی کلیشه ایشه .

مثلا یک از کارهایی که این روزها می کنه دعوت از یکی دو تا پدر و نشوندن بچه ها ور دل پدرها و بعد دستور دادن به بچه ها برای بوسیدن دست پدرهاست که من از این قسمت فوق العاده چندشم می شه . گفتم من چون ممکنه بزرگسالانی مثل آرتاخان زیاد هم بدشون نیاد .

چند شب پیش در کنار خونواده داشتیم یه شب عادی و خوب رو می گذروندیم . من طبق عادت ولو شده بودم وسط حال و آرتاخان هم با اسباب بازی هاش مشغول بود و ضمنا با توجه به اینکه : " من تنهام " ورد زبون این روزهای آرتاخانه مامانی هم اومد کنارش نشست تا بچه تنهاش نباشه !!!!

یه دفعه تو همون کوران در حالیکه مامانی داشت مثل یه بچه ی هم سن و سال آرتا باهاش بازی می کرد آرتا یه دفعه و در یک حرکت غافلگیرکننده دست مامان رو بوسید !!!

بوسیده شدن ما توسط آرتاخان امری عادی تو خونه به حساب میاد . اینقدر این بچه محبت داره که دم به دقیقه میاد و اقصی نقاط بدن ما رو مورد ماچش قرار می ده اما بوسیدن دست مقوله ی جدیدی بود و به همین دلیل جفتمون تعجب رو کردیم یا به عبارت محترم تر تعجب رو نمودیم !!!!!

آرتاخان که دید دهان تعجب ما به کناره های صورتمون گسترش پیدا کرده معطل نکرد و برای اینکه خودش رو بی تقصیر جلوه بده از دهان مبارکش این جمله خارج شد : " عمو پورنگ گفت " و دیدم که به به ! این عموپورنگ واسه ما بلاست و واسه دیگرون طلا !!!!

این عموپورنگ هم با این مارمولک بازیهاش خوب اون چیزی رو که می خواد تو مخ بچه ها میخکوب می کنه ها !!!

۲- قبلا عرض کرده بودم که آرتاخان علیرغم اینکه خیلی وقته از شیر گرفته شده اما کماکان برای اون لیلای گمشده مجنونه و برای اون شیرین بالای کوه ( بهتر بگم دوکوهه ) فرهاده ! یعنی براش فرقی نمی کنه که کی مامانیه و کی مامانی نیست به هرحال عنایت ویژه ای نسبت به این بخش از استراکچر خانوم ها داره ( اعتراف می کنم که در مورد فرق نداشتن مامانی با بقیه خیلی راست نگفتم ) ! اما من تا به حال کمتر به این فکر بودم که مثلا دو نقطه ی عطفی که در حد دو جوش در بدن اجناس ذکور وجود داره هم می تونه منشا تهییج آرتاخان باشه . تا اینکه . . .

جاتون خالی ( منظورم جای خانوم ها نبود ها ! ) بعد قرنی رفتیم حمام و برگشتیم . حوله پیچ و مودب و سعی کردیم تنها قسمت فوقانی اندام براد پیتی مون عیان باشه و از ایثار سایر جوارح بدن به در و دیوار خونه توسط حوله ای اجتناب کرده بودیم اما همین یه گله جا برای آرتاخان کافی بود تا چشمان همیشه در صحنه ی اش خودشون رو به آن اعماق برسونن و حظی وافر نصیب صاحبشون کنن !

- بابایش ! مم داله .

- مم داره ؟ کو ؟

- ( جلو می آید با دهانی به غایت گشاده از لذت ) اینا ( با انگشت نشان می دهد ) اینا .

- ( بابای کرمکی می نشیند تا ارتفاع برای دست رساندن آرتا مناسب شود ) کو ؟

- ( حالا آرتا به راحتی بر مم بیجان پدر دست می کشد ) این چیه ؟

- این ؟ هندونه ! خب ممه دیگه .

- هندونه نیست ! ممه . چلا خط داله ؟

بله ! اگر اجازه بدید که کمی بی پروا بشیم باید عرض کنم این جمله ی آرتاخان من رو برد به سال ۶۷۲ هجری قمری یعنی زمانی که بابام من رو می برد به حمام و من اونجا در کنج سکوت و بی زبانی نگاهی به اندام رشید و پرموی پدر می انداختم و سعی می کردم نقاط استراتژیکش رو بررسی کنم ( و البته اون چیزی که شما فکر می کنید من اون موقع به ذهنم نمی رسید وگرنه . . . ) و در این جستجوهای پسرانه  اغلب گامهای نگران چشمم بر نیپل پدرجان می افتاد و همواره با خودم فکر می کردم که گویی برای ساختن نیپل پدر دو پیچ کوچک در دوطرف سینه ی او با پیچگوشتی پیچانده اند !!!!!

و مطمئنم باور نمی کنید که تا اواخر دوران راهنمایی به محض اینکه چشمم بر صدر ستبر پدر باز می شد در ذهنم پیچگوشتی ای به دست می گرفتم و با هزار زحمت مشغول در آوردن اون دو پیچ می شدم !!! تا کمی پدر راحت تر نفس بکشد !!!!

نه ! خداییش اگر جز این بود پس چرا مم پدر خط داشت ؟

- بابایش ! ممش خط داله !

- برو ببینم ! پسره ی هیز ! هیچ هم خط نداره ! پیچ گوشتی هم لازم نداره . اون لباس من کجاست ؟

- نه ! بابا ! لباس نپوش !!!!!

- جااااااااااااااااااااااانم ؟ چشمم روشن ! بچه ولمون کن ! ماچه گیر نیاوردی چسبیدی به ما ! پسر داریم بزرگ می کنیم با اون چشماش !

- بابایش مم داله ! بابایش مم داله !

 


تقدیمات

این پست رو تقدیم می کنم به روح بلند ماهی زیبای عیدمون که همین دیروز دار فانی رو وداع گفت و علیرغم رسیدگی های مرتبی که بهش می کردیم عشق آسمانی عزرائیل رو به لذت زمینی با ما بودن ترجیح داد و بدین سبب جماعتی رو در غم و اندوه فرو برد . روحش شاد و یادش گرامی باد .

 

توضیح :

عکس بالا حسب الامر مامانگار عزیز و دوشیزن عزیز در اونجا گذاشته شد . مرسی از این دو عزیز و همه ی دوستانی که به آرتاخان و ما لطف دارن .

 

این هم از مکث

شاید نشه گفت آدم ترسویی نیستم اما به جرات می گم آدمی نیستم که با دیدن فیلم ترسناک بترسم و مثلا شب نتونم بخوابم . تنها فیلمی که یادم میاد بعد از دیدنش نتونستم - برای یک شب - درست و حسابی بخوابم و دائم بیدار می شدم فیلم Paranormal Activity بوده .

اما دیشب بعد از مدتها ننشستن پای یه برنامه از تلویزیون ایران نشستم پای برنامه ی "مکث" . از قضا برنامه مربوط بوده به آدم ربایی و اخاذی و البته بچه ربایی ! تصاویر مستند و وحشتناکی از فیلم هایی که آدم رباها تهیه کردن و برای پدر و مادرها فرستادن تا زودتر پول آزادی فرزندشون رو به اون حرومزاده ها بدن چنان تاثیری در من گذاشت که در قسمت هایی تلویزیون رو خاموش کردم .

اتفاقی که بعدش افتاد آغاز سردرد مخصوصم* بود و بعد هم که دیگه بنا شد بخوابیم !!!! نتونستم تو اتاق خراب شده مون دووم بیارم . رفتم تو اتاق آرتا و چسبیدم بهش و تا خود صبح چشم رو هم نذاشتم . مثل سگ می ترسیدم . می دونم باور نمی کنید اما تا خود صبح حتی جرات نکردم یه لحظه غلت بزنم و پشتم رو به آرتا کنم . و این برای خود من که سر شب حسابی آرتا رو به خاطر نک و نالهاش دعوا کرده بودم عجیب و ناخوشایند بود .

می دونید که همیشه در اینطور موقعیت ها یک چیزی هست که رو اعصابته و دیشب این آژیر ممتد دزدگیر ماشین یه مادرقحبه بود که تا خود صبح زد و هیچ دیوثی هم پیدا نشد که با یه چوبی سنگی چیزی بکوبه تو شیشه هاش و داغونش کنه . فکر می کنم از جایی حدود یک کیلومتری خونه ی ما بود اما تو عمق ساکت شب به وضوع به گوش می رسید .

تا خود صبح نخوابیدم و سردردم تشدید شد . هزار بار خودم رو تو موقعیت اون پدر و مادرها گذاشتم و بر خودم لرزیدم . حالا هم داغون و بی رمقم .

راستی چرا آدم یه چیزی رو درست می کنه که بعد دغدغه ی از دست دادنش رو داشته باشه ؟

 و اینکه :

یعنی آدم باید مغز خر خورده باشه که بشینه پای اراجیف تلویزیون !!

 

یادآوری :

امروز چهارشنبه اس و ما عادت نداریم چهارشنبه ها تو خونه ی خودمون ناهار بخوریم . این یعنی باید چهارتا چهارشنبه سخت رو تو خونه ی خودمون ناهار بخوریم و همه ی اینها یعنی : خیلی جاشون خالیه . . . خیلی خیلی زیاد . دلم هنوز تنگه . هنووووووووووووووز !


* یک نوع سردرد مخصوص خودم که درست از ناحیه ای که تو این عکس به اسم mastoid process خونده می شه شروع و بعد به صورت یک جریان الکتریکی وحشتناک به تمام نیمه ی همون سمت بدنم انتشار پیدا می کنه و حسی مثل برق گرفتگی رو ایجاد می کنه . معمولا هم به هیچ دارویی جواب نمی ده ! فکر می کنم بعدها این نوع سردرد رو به اسم خودم  تو رفرنس های نورولوژی ثبت کنن !!!!

بفرما مهمونی

عبارت سگ و گربه براشون کافی نیست . به قول بعضیا سگ و گربه واسه یه دقیقه شونه ! همچین با هم دشمنن که انگار حیدر و نعمت  همدیگه رو دیدن . اصلا چشم ندارن همدیگه رو ببینن . واقعا تابلوئه ها ! اینطوری می گن عاشق همن ولی به هم که می رسن . . . الله اکبر !
امکان نداره یه روزی آرتا اسمی از ه . – بچه ی همسایه مون – نیاره . وقتی هیچ حرفی برای گفتن نداره و می ریم که شاهد یه خط ملودی سکوت تو خراب شده مون باشیم همچین خودش رو مظلوم می کنه و با چشمای ملتمسش نگاهت می کنه که فکر می کنی می خواد تمام دردهای بشریت رو از ابتدای آفرینش تا کنون باهات در میون بذاره ولی در واقع چیز دیگه ای در میونت می ذاره !! و می گه : " بابا ! ه . کوووووو ؟ "
اگه تو اون لحظه ی آتشین یه غریبه سر برسه دقیقا فکر خواهد کرد که مجنون لیلاش رو می خواد و وامق عذراش رو ! اما نه ! نقل این حرف ها نیست .
یه وقتایی هم که صدای در خونه ی پایینی ها رو می شنوه همچین گیر می ده "می خوام برم پیش ه. " یا " ه. اومد خونه ! می خوام بلم باهاش بازی بکنم " که انگار اسب نر بوی اسب ماده ی فحل به مشامش خورده . رم می کنه . به معنای واقعی .
خلاصه اینکه در غیابش یه چیزی کم داره . . . یا مثلا کمی غم داره !!! اما . . .
همچین که پای این به خونه ی پایینی ها می رسه یا پای اون به خونه ی ما انگار ورثه ی رستم شغاد رو دیدن !
درسته که بچه ها با هم دوستی و دشمنی می کنن . همدیگه رو دوست دارن و در آنی با هم درگیر می شن . درسته که تنش و جوشش در تعامل دو طفل امری عادیه اما به خداوندی خدا این جورش رو دیگه ندیده بودیم .
دیشب رفتیم پایین تا خبر مرگمون یه شب نشینی با همسایه ها داشته باشیم . انگار به ما نزدیکی کردن با بقیه نیومده ! همچین که دو خروس جنگی همدیگه رو دیدن چنان به پر و پای هم افتادن که نگو . گفتیم یه کم بگذره خوب می شه . مامانی هزار تا اسباب بازی برای آرتا آورده بود پایین اما دریغ از اینکه بخواد با یکیشون بازی کنه . دائم باید با اسباب بازی های اون بازی می کرد . اون یکی هم که خونه شون به جای خونه به مغازه ی اسباب بازی فروشی شبیهه قید همه ی اسباب بازی هاش رو زده بود و فقط گیر داده بود به خنزر پنزر آرتا و خب همین سرآغاز تنش ها شد .
اگه یکی پشت در خونه شون گوش وا می ایستاد صداهایی که می شنید به این ترتیب بود : صدای گریه ی آرتا ! صدای مامان ه . در حالیکه داره دعواش می کنه . صدای آروم کردن آرتا توسط مامانی . صدای من و م . که معترض به هر دو بچه بودیم . صدای گریه ی ه . صدای مامانی که داره آرتا رو دعوا می کنه . صدای مامان ه . که داره ه. رو آروم می کنه و صدای بلند م . که داره هر دو بچه رو دعوا می کنه . . . و این روند از لحظه ی ورودمون به خونه شون شروع شد و ادامه داشت تا لحظه ای که کلافه و به هم ریخته از اونجا خارج شدیم .
نه متوجه شدیم چی خوردیم ؛ نه متوجه شدیم چی گفتیم ؛ نه فهمیدیم ساعت چنده ؛ نه درکی از یه شب نشینی و همنشینی داشتیم . یکسر مادرها داشتن بچه ها رو آروم می کردن و یکدفعه به خودمون اومدیم و دیدیم  م. نشسته و داره برای بچه ها قصه تعریف می کنه تا یه کمی آروم باشن و دریافتیم که داریم به جای صحبت های روتین یه شب نشینی فقط بچه ساکت می کنیم و دوست دارم بگم که بچه خفه می کنیم !
نهایتا مامانی آرتا رو نشوند روی پای خودش و بهش اجازه نداد جم بخوره و ه . هم نشست بغل مامانش . ولی خب ! این حرکت آرامش رو ایجاد نمی کرد چرا که بازهم از راه دور با هم جدال داشتن .
دیگه واقعا کلافه شدیم . من که حقیقتا به گه خوردن افتادم . حالم به هم خورد از هرچی معاشرت و هم نشینی . حالم به هم خورد از خودم .
تو رو خدا یه وقت فکر نکنین همین یه شب استثنائا اینطوری بوده ها . اینا اینقدر با هم بد هستن که حتی تو مهد مربیشون اونها رو کنار هم نمی نشونه . باور کنید خود مربیه به مامانی گفت ! گفت که این دو تا رو کنار هم نمی نشونن ! از بس با هم جنگ و جدل دارن .
یادمه یه چند روز قبل آرتا رو برده بودم بیرون و در بین اون همه حوری و پری و آدم و حشم یه دفعه در اومد که :
- بابا ! ه. کوووووووووووو ؟
- ه . ؟  چیکارش داری ؟
- می خوام باهاش بازی بکنم !
- بازی ؟ وقتی با هم هستین که همه ش با هم دعوا می کنین .
- نه ! . . . با هم دوست هستیم بابا !
- دوست ؟ پس چرا اینقدر با هم دعوا می کنین ؟
- دالیم . . . با هم شوخی می کنیم ! با هم دوست هستیم .
بله ! بچه م داره شوخی می کنه . نمی دونم این مغلطه بازی ها رو کی یاد این یه وجبی ها داده که اینطور تو روی آدم در میان ؟
ولی خداییش دیشب واقعا عصبی شدم . مامانی هم حالی بهتر از من نداشت . تازه اون قاعدتا باید کلافه تر هم می بود .
این چیزها رو تعریف نکردم که یکی بلند شه بگه : همینه دیگه ! بچه ها همینن ! بچه یعنی همین . باید تحمل کنین .
آخه این دیگه خیلی عجیبه ! اینطور تضاد و دشمنی برای من غیر قابل هضمه . یعنی دو تا کره خر حتی ثانیه ای در کنار هم آروم نباشن !! دائم دعوا ؟ نه !
این روزها دلم خیلی تفریح می خواد خیلییییییییییییییییییییی زیاد . اما با هربار مهمونی و با دوستان بودن بیشتر خسته می شم . کلافه تر می شم ! عصبی تر می شم . بی انرژی تر می شم ! داغون تر می شم . فکر هم نمی کنم مامانی حال و روزی بهتر از من داشته باشه . این روزها می بینم که همچین رمق و تمایلی برای مهمونی و حتی بیرون رفتن نداره .
تصمیم گرفتم از این به بعد بتمرگم تو خونه . گور بابای بیرون از خونه . اونقدر می شینم تو این خراب شده تا این بچه بیست سالش بشه . حاضرم هیجده سال از زندگیم رو یک دقیقه ای ازم بگیرن !

یه نقاشی که تو بچگی می شه کشید

1- رسما دلم گرفته . احساس خفقان تو قفسه ی سینه م دارم . هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که صبح یکشنبه دچار دلگیری و دلتنگی بشم . من تحمل جدایی رو ندارم . حتی اگه واسه یه ماه باشه . حتی اگه هفته ای یکبار هم طرف رو نبینم باز هم دلم طاقت دوریش رو نداره . دیوانه م . دچار بیماری دلتنگی هستم . حالم هیچ خوب نیست .

2- کوچیک که بودیم یه رادیو پخش قراضه داشتیم که آنتن و درب جای کاستش شکسته بود . یه چندتایی هم نوار کاست قدیمی داشتیم با لیبل " رنگارنگ" با جلدهایی که یه طرفشون مشکی بود . من گاهی اوقات اون پخش کوچولو رو می بردم به اتاقم و نوارهایی رو که گفتم توش می ذاشتم و گوش می کردم . اون موقع از ترس اینکه صدایی بیرون بره و کسی بشنوه که مرتبط با "پاسدارا" باشه اونقدر صدای پخش رو کم می کردم که اگه یکی وارد اتاق می شد نمی فهمید دارم نوار گوش می کنم . تنها من رو می دید که یه گوشم رو چسبوندم به باند پیزوری و صدایی هم به گوش نمی رسه .
اون موقع ها اگه روی جلد کاست ها اثری از اسم خواننده ها و لیست آهنگ بود که فبها اما اگه نبود عمرا اگه می تونستم تشخیص بدم که کی داره " آدمک " رو می خونه و کی " بی همگان به سر شود " رو . مادرم اما به محض شنیدن صدای خواننده ها اسمشون رو می گفت . تو اون سالها – در اوج قحطی نور و صدا – همیشه برام جای تعجب بود که چطور یه نفر می تونه تنها با شنیدن صدای یک خواننده بگه که این " رامشه " و اون "داریوش " در حالیکه اصولا موقع خوندن چهره شون رو نمی بینه .
به لطف اختراع "ستلایت" و البته کامپیوتر و اینترنت حالا دیگه بچه های خیلی کوچیک هم به راحتی خواننده ها رو تشخیص می دن . دیشب آهنگ " با تو که حرف می زنم " گوگوش پخش می شد . آرتا تو اتاقش داشت با خودش بازی می کرد . ازش پرسیدم که این کیه . اومد بیرون و بدون اینکه نگاهی به تلویزیون بندازه با نگاهی که تنها در چهره ی یک دکترای فیزیک ایجاد می شه وقتی ازش می پرسن F تقسیم بر A برابر با چیه به من نگاهی انداخت و گفت : " گوگوش " .


3- آهنگ "چشمات" مهرنوش رو دوست ندارم . نه شعرش من رو برمی انگیزه و نه آهنگش . خداییش با ویدئوش هم – علیرغم نظر دیگران که یک پلانه بودنش یه نوآوریه و جالبه – حال نمی کنم . مخصوصا یه جاهاییش خیلی اذیتم می کنه . وقتی مهرنوش می شینه تا سری به دست بچه ها بکشه و یا اون قسمتی که خیلی نمادین اون زن عصا به دست عصاهاش رو رها می کنه و می رقصه و حتی لباس پوشیدن مهرنوش اذیتم می کنه . . . اما خداییش تا به حال از هیچ کس در مورد این آهنگ جز تعریف نشنیدم . اطرافیانم همگی عاشق این آهنگ و کلیپن . رنگارنگ بودن کلیپ ، دلنشین و ملایم بودن آهنگ و شعر و مثبت نگری ویدئو از مزایاییه که دیگران رو به این موزیک ویدئو علاقه مند می کنه . من خودم کار قبلی مهرنوش رو ( به اسم نرو ) بیشتر دوست دارم . هیچ کدوم از این تعریف ها برام مهم نیست اما وقتی با این جمله ی آرتاخان مواجه شدم که گفت : " بابا ! چشمات عجیبه بذار " دیگه تصمیم به تجدید نظر در علایقم گرفتم .
ماجرا از اونجا شروع شد که یه بعدازظهری آرتا از خواب بیدار شد و طبق معمول بداخلاق و نق نقو بود . تازه می خواستیم برنامه ریزی کنیم که چطور بر این بداخلاقی غلبه کنیم که یهو با دیدن این ویدئوی مهرنوش سر جاش میخکوب شد و تا آخر ویدئو از جاش جم نخورد . تازه وقتی که تموم شد دوباره بداخلاق شد و غر زد که " دوباره بذار " و این اصرار اونقدر زیاد بود که دستپاچه تصمیم گرفتم موزیک ویدئو رو براش دانلود کنم تا مثل کلیپ های دیگه – دستا بالا و و سوسن خانوم – روزی هزار دفعه ببیندش !!
تا زمان دانلود شدن موزیک ویدئو امونم رو برید و یکسره می گفت : " چشمات عجیبه بذار " و وقتی که دانلود تموم شد انگار بردن 5 تن بار به طبقه ی پنجم یه آپارتمان نیمه کاره با فرغونی که چرخش پنچره تموم شده .
از اون روز تا به حال دیگه موزیک ویدئو های دیگه رفته پی کارش و ما روزی هزار دفعه تا مرز داغ شدن لپ تاپ " چشمات " مهرنوش رو می بینیم !! دیگه مجبورم علاقه مند بشم چون فکر نمی کنم حتی خود سیروس کردونی هم به اندازه ی من این ویدئو رو دیده باشه !!!!!
دیروز در غیاب مامانی تنها چیزی که می تونست گریه های آرتا رو بعد از بیدار شدن از خواب بند بیاره همین موزیک ویدئو بود . آرتا وقتی با وعده ی تماشای "چشمات"روبرو شد چنان شیر آب چشماش رو بست که انگار از بدو تولد تا به حال گریه نکرده . بعدش هم خودش برام گفت که : " مامانم رفته سرکار . . . نمیاد الان " و بعد نشست به " چشمات" دیدن .
من هم کتابم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن . سه چهار باری که کلیپ مرور شد سرم رو بالا آوردم و رفتم تو نخ آرتاخان که چشم از صفحه مانیتور بر نمی داشت . یهویی دیدم بلند شده و داره مانیتور رو می بوسه .
- کیو می بوسی آرتا ؟
- ( کمی سرخ می شود ) این . . . این مینوش !
اما رفتن تو کوک مهرنوش و عشقولانه در کردن های آرتاخان به این سادگی ها ختم به خیر نشد . داشتم کتابم رو می خوندم که دیدم باز "بابا بابا" می کنه . اومد کنارم و به حالت مشورت یک پسر با پدر تو چشمام نگاه کرد و حرفی رو که می خواست بگه مزمزه کرد و بعد :
- من مم مینوش نیمی خولم !
- جااااااااااااااااااااااااااااااااان ؟
- مم مینوش ! مم مینوش ! نیمی خولم !
- مم مهرنوش رو ؟
- آله ! بده ! خوب نیست ! ترشه !
- بله ههههههههههههههههههههههه ؟
- خوب نیست .
با دست اشاره می کند . موزیک ویدئو درست در جاییست که مهرنوش بعد از یک پیاده روی اولیه اش می ایسته و شروع به رقصیدن ملایم می کنه . بله ! دوربین به مهرنوش نزدیک شده و خب ! . . .
- پس مم کیو می خوری ؟
- ( فکر می کند ) مم ما. . . ما. . . نه ! من بزرگ شدم . . . دیگه مم نیمی خولم !
- پس چرا . . . چشمات اونقدر هیزه بچه ؟
آرتا دیگه چیزی نشنید . تلفن اسباب بازیش رو بر داشته بود و داشت تلفنی با مهرنوش صحبت می کرد .
" الو مینوش ! خوبی ؟ چطولی ؟ من خوبم . . . خدافس !" و بوس بوس بر گوشی تلفن اسباب بازی !!!!!!
و من خیره به مانیتور لپ تاپ داشتم فکر می کردم که : نه ! خداییش هنوز هم از این کار مهرنوش خوشم نمیاد !


این پست رو تقدیم می کنم به مامان بزرگ و بابابزرگ آرتا که از امروز تا سی روز به خاطر سفرشون نمی بینیمشون ! حالم خوب نیست و دلم گرفته . از سفر بدم میاد !