1- وقتی برای سیزدهمین بار به اصرار آرتاخان می شینی به " گارفیلد " دیدن و باز بنا به اصرار شخص ایشون – که مثل معلم های سخت گیر کلاس چهارم می مونه - حق نداری حتی برای یه توالت رفتن هم از جات بلند شی دیگه نه پرحرفی های بامزه ی گارفیلد به چشمت میاد و نه کارهای شگفت انگیزش و نه حتی رقص و آوازهاش ؛ بلکه تنها چیزی رو که در طول این یه ساعت کارتون بینی اجباری تماشا می کنی چشم های زیبا و پرمژه ی آرتاخانه و اون نگاه عمیقش که انگار با یه زنجیر قوی نامرئی به تلویزیون خونه تون ( نمی گم ال ای دیمون ) دوخته شده .
اونوقت در حین تماشای این تجلی زیبایی آفرینش می ری تو عالم رویا و آرزو می کنی اونقدر زنده باشی که بتونی یه روز در مورد دکوپاژ خارق العاده و به خصوص میزانسن عالی این کارتون خاص با آرتاخان صحبت کنی و بهش لذت فیلم دیدن رو آموزش بدی .
عمو رضا وقتی خیلی کوچکتر از اینها بود و قبل از اینکه بتونه استاد تماشای حرفه ای فیلم بشه از فیلم دیدن با من لذت می برد . اشارتی که به نکات تکنیکی ساخت فیلم می کنم و همراهم رو به آن سوی دریچه ی دوربین می کشونم برای بیننده ای که تمایل به دونستن این چیزها داره شاید خوش آیند باشه و من پریروز برای یک لحظه آرزو کردم که آرتا در اون شرایط با من فیلم ببینه .
همه ی اینها مثل برقی از مقابل چشمام گذشت و به همون سرعتی که این آرزو رو کردم پشیمون شدم .
با کمی دقت در صورت مشتاق آرتاخان این حقیقت رو یافتم که اگرچه آرتاخان ممکنه چیزی از زاویه ی دوربین ، رنگ آمیزی فیلم ، تدوین و ضرباهنگ ، نحوه ی نگارش فیلمنامه ، امضای طراح صحنه ای خاص پای صحنه و لباس هر فیلم ، نورپردازی ، میکس ، بازی های بازیگران ، هنر سکانس بندی سناریست و جنس موسیقی ندونه اما بی شک هزاران برابر بیش از من از تماشای این کارتون لذت می بره . هیچ کس در دنیا به اندازه ی بچه ها از تماشای فیلم لذت نمی بره . نوع نگاهشون برتر از دکوپاژ هر کارگردانی عمل می کنه و عمق توجهی که به بی ارزش ترین اتفاقات داستان می کنن حتی از دقت سیدفیلد که سالهاست مدرس فیلمنامه نویسیه ژرف تره و هیچ استاد سینمایی در هیچ نقطه ی دنیا نمی تونه به این زیبایی و لطافت از این هنر عالی و ناب بهره ببره .
پس دریچه ی آرزو هام رو بستم و از جایگاه یک آموزش دهنده پایین اومدم و درست پای صندلی سبز رنگ راحتی که خانوم دکتر فرنوش براش خریده و عشق این روزهای آرتاخانه فرود اومدم و از همونجا سعی کردم خیلی خالص و ناآگاهانه به این کارتون زیبا نگاه کنم تا بلکه من هم یک هزارم آنچه آرتا از دیدن فیلم نصیبش می شه بهره ببرم .

2- از حال و هوای فیلم که بگذریم دوست دارم خاطره ای جالب از شمال رفتنمون نقل کنم . می دونید که برادران هیراد و هیربد اونجا از همبازی های آرتا محسوب می شدن و خب ! نمی دونم چرا این هم سن و سال بودن بچه ها به جای اینکه کمک ما باشه دردسر مضاعفیه چرا که باید دم به دقیقه بوکسورها رو از هم جدا کنیم !!!
تو این تعامل عاشقانه کوری خوندن و پوز و پوززنی هم جایگاه ویژه ای داره بدین شکل که سر هر چیز هیچ و پوچی زبونشون رو در میارن و از خودشون صداهای متعلق به توالت عمومی پارک ها رو در میارن !!!! ویا اینکه گاهی جنگ کلامی راه می اندازن که به اندازه ی یک جنگ جهانی سر و صدا داره و نهایتا با جیغ و گریه ی یکی از طرفین ختم به خیر می شه !
برادر کوچیکتر اگرچه سر سازگاری با بزرگه رو نداره اما هر از گاهی که فرشته ی مهربونی برای چایی قلیون می شینه رو شونه های کوچیکش از خودش ملاطفت ویژه در می کنه و برادر بزرگتر رو "داداش " صدا می کنه و البته این اوج عاطفه ی برادرانه ی او رو می رسونه که البته اکثرا در ازای مطالباتی که از بزرگه داره به کار می ره .
بگذریم . . . تو شمال ! هم این کوچیکه دائما بزرگتره رو " داداش " خطاب می کرد و این باعث شده بود که آرتا هم جو گیر بشه و در مواقعی که احساس می کرد داره کم میاره او هم برادر بزرگ اون بنده خدا رو داداش خطاب کنه . این قضیه خشم برادر کوچکتر رو برانگیخت و سبب شد درگیری لفظی دیگه ای ایجاد بشه . برادر کوچیک ( هیربد ) مدعی شد که برادر بزرگ ( هیراد ) تنها داداش اوست و آرتا داداش نداره . اما آرتا که اصولا کم آوردن تو قاموسش نیست خیلی صریح و واضح پاسخ داد که : " من . . . داداش . . . دالم " .
ببین ! ادعا ادعاست و مدعی باید از ادعای خودش دفاع کنه وگرنه مورد اعتراض دوستان و دشمنان قرار می گیره و صدالبته محبوبیتش رو از دست می ده .
به همین سبب جمع حاضر تقریبا همگی ازش پرسیدن : " داداش تو کیه ؟ " .
آرتاخان عادت جدیدی پیدا کرده . . . وقتی یه چیزی رو می خواد از عمق ذهنش بیرون بکشه برای تمرکز فیگور دلنشین پلک زدن سریع رو به خودش می گیره . این بود که در مواجهه با اون سوال سرنوشت ساز پلکهای کوچیکش رو چند بار به هم زد و مثل پرسش شونده ای که در صحن علنی دادگاه به سوال سرنوشت ساز دادستان در مورد نحوه ی وقوع جنایت پاسخ می ده مکث خفیفی کرد و بعد سرش رو بالا آورد و گفت : " آرین " .
تصور کن یه پسر 18 ساله ی عاقل و بالغ که همین امروز نتیجه ی کنکورش قراره بیاد و تنها صد کیلو از آرتا سنگین تره و فقط و فقط 110 سانتیمتر ازش بلندتره !! داداش آرتاخان باشه . البته منکر این نمی شم که کاهلی از جانب من بوده اما اگر سرانگشتی حساب کنیم به این نتیجه می رسیم که من باید در سن 14 سالگی ازدواج می کردم و البته حتی شب زفاف رو هم غنیمت می شمردم و در 15 سالگی  صاحب یک پسرکوچولوی ترگل و ورگل و تپل مپل می شدم تا آرتاخان بتونه امروز سرش رو بالا بگیره و با شجاعت و صراحت یه پسر بزرگ مثل آرین رو داداش صدا کنه .
اما آرتاخان کاری به حساب و محاسبات نداره . اون یقین داره که پسرخاله ش – آرین – داداششه و به همین جهت بعد از اون حادثه حتی یکبار هم آرین رو بدون پسوند داداش صدا نکرده و این شده که "آرین داداش " حالا دیگه رسما به دایره المعارف خانوادگی ما اضافه شده .
دقت و تیزبینی و کم نیاوردن آرتاخان در برابر اون سوال – حالا بی مورد – اونقدر جالب بود که تحسین همگان رو برانگیخت و دیگه رسما کف زمین پر از لنگ شد . به شخصه به این باور رسیدم که بچه ها – و نه آرتاخان به تنهایی -  تیزبین ترین ، حاضرجواب ترین ، بی پرواترین و شگفت انگیزترین موجودات روی زمین هستند که لایق تماشا شدن بیشتر و دقیق تری از سوی ما هستند .