گنجشک ها برای که به صدا در می آیند
نمی دونم چه سریه که این بچه ها همیشه فراتر از تصور ما ظاهر می شن . اون موقع هایی که انتظاری ازشون نداری همچین گل می کنن که بوش تا شصت تا شهر اون ورتر می ره و اون موقع هایی که کلی ازشون انتظار داری همچین گند می زنن که بوش تا شصت تا استان اون ورتر هم می ره ! اصولا بچه ها تو کار بیلاخ نشون دادن به والدین هستن چه مثبت و چه منفی .
دیشب که عموی مامانی اینا با خونواده ی محترم مهمان ما بودن آرتاخان روزگار خوبی رو پشت سرگذاشت . کلیه ی مهمونها بچه دوست بودن و خوشبختانه همه شون هم با حوصله . آرتاخان هم هر چند دقیقه با یکی مشغول می شد و از این لحاظ وقتش کاملا پر بود . سردسته ی بچه دوست ها هم همین عموی مورد نظر بود که الحق والانصاف خوب قلق بچه ها رو داشت و اونقدر با مهارت با آرتا رفتار می کرد که انگار اصولا سالی سیزده ماه با هم دوست و رفیقن .
تو این اثنا چیزی که این عموی زبل شگرد داشت بوسیدن و بوس گرفتن از بچه ها بود . با وجود اونکه بنا به تایید بچه های حالا سی و چند ساله ی فامیل این بنده ی خدا همیشه ته ریش داشته و بعد از حادثه ی بوسیدن بچه های فامیل تا دو سه روز صورتشون کرخت و بی حس می مونده و این خاصیت هنوز هم در صورت مبارک این عزیز مثل هاله ی نوری که روی سر بزرگان هست باقی مونده اما عجیب بود که آرتاخان بوس نده به راحتی تن به این بوس دادن ها و بوس گرفتن ها می داد . یعنی اون مرد مجرب چنان شگردی به کار می برد که آرتا - که اصولا از بدو تولدش تا به حال دوبار و نیم من که باباش باشم رو بوسیده – مجبور می شد با تمایل کافی و وافی غنچه ی کوچیک لبهاش رو تسلیم خارزار صورت اون مرد کنه .
در بین شگردهایی که عموجان برای بوس گرفتن از آرتا به کار می برد وعده و وعید جایگاه مخصوصی داشت . خلاصه اینکه اواخر میهمانی وقتی که دیگه پراکندگی های جمع کم شد و به اصطلاح کوچیک و بزرگ دور هم جمع شدیم عموی عزیز تردستی جدیدش رو به قصد فریب آرتاخان رو کرد . بدین شکل که :
به آرتا گفت : " آرتا ! بیا ببین چی دارم " و آرتا مشتاقانه از بین جمعیت خودش رو به او رسوند و با چشمانی به تیزی عقاب و لبخندی به عرض صورت بی تابانه جلوش ایستاد تا ببینه طرف حرف حسابش چیه .
عموجان هم که فضا رو مناسب دید و هشتاد و ده جفت چشم رو دوخته به حرکات خودش یافت حسابی تو لاک بازیگری رفت و به اصطلاح سینمایی ها بازی زیرپوستیش رو رو کرد . اونوقت به آرتا گفت : " ببین تو دستام چی دارم . . . یه گنجشگ . . . می خوای ؟ " و مگه می شد آرتا یه گنجشک کوچیک رو که از جیب یک مرد بزرگ در میومد نخواد . . . این بود که به دستان تازه از جیب بیرون آمده ی عموجان که به خاطر وجود گنجشک در اونها حسابی مشت شده بود خیره شد و مبهوت مراقبت عمو از گنجشک بود که یک وقتی در نره .
حالا زمانی بود که عموجان باید توپ رو تو دروازه ی خالی می زد و البته همین کار رو هم کرد .
- آرتا ! این گنجشکی که تو دستمه . . . می خوای ؟
- آله .
- پس باید چند تا بوس بهم بدی .
و این آرتاخان بود که با معصومیت از دست رفته و در نقش یک مظلوم فریب خورده سختی بوسیدن صورت تیغدار عمو رو به جان خرید تا شاهد باقی سناریو باشه .
اونوقت بود که وقتی حسابی همه دلشون سوخت عموی ظفرمند دست مشت شده ش رو جلو آورد و به آرتا گفت : " بیا بگیرش . . . مواظب باش فرار نکنه . . . مواظب باش " .
و آرتا محموله ی خیالی رو از دستان عمو گرفت و عموی مذکور پس از تبادل مخفیانه انگشتان آرتا رو بست و بهش یادآور شد که : " دستت رو باز نکنی ها ! پرواز می کنه می ره " .
حالا دیگه ظاهرا داستان تموم شده بود . آرتاخان مغلوب شده بود و حسابی گول خورده بود . چشمان کنجکاو و لب های لبخند دار حضار منتظر این بود که آرتا دستش رو باز کنه تا بعد از اینکه حسابی کنف شد خنده ی های آماده ی شلیکشون رو از ضامن خارج کنن و یک دماغ سوخته ای راه بیفته که نگو و نپرس . اما . . .
آرتا یه سیصد و شصت درجه ای سرش رو گردوند تا همه ی حضار منتظر رو از نظر بگذرونه . سپس نگاهی کنجکاوانه به دست مشت شده اش انداخت و بعد . . .
" داره نوک می زنه " .
مهدی پاشازاده رو یادتونه ؟ همون که خیلی دیر تو فوتبال ایران مطرح شد و خیلی زود هم بعد از مطرح شدن و طی کردن پله های ترقی تو ایران و آلمان دنیای توپ گرد رو به آلبوم عکس هاش سپرد . یکی از بهترین بازی های زندگیش رو تو ملبورن استرالیا انجام داد . همون حماسه ی ملبورن رو عرض می کنم .
همونطور که می دونید اون هشت دقیقه ی طوفانی پایانی که نتیجه دو بر دو مونده بود و می رفتیم که داشته باشیم صعود ایران به جام جهانی رو دروازه ی ایران آماج حملات سهمگین حریف کافر شده بود . خب ! اون موقع پاشازاده در کنار سایرین چنان دفاعی از دروازه ی ایران کرد که نگو و نپرس . یادمه تو یک صحنه دیگه کاملا توپ داشت توی دروازه می رفت و کار تموم بود که پاشازاده درست در میلیمترهای پایانی توپ رو از تو دروازه بیرون کشید تا نذاره هری کیول و دوستان به خواسته ی کفرآمیزشون برسن !!
آرتاخان دیشب چنان توپی رو از توی دروازه ی خودی بیرون کشید که وصف ناشدنیه . جمعیتی که آماده ی خندیدن به او بودن چنان رکبی خوردن که بعد از یه چند ثانیه سکوت ناشی از شوک وارده از اون ور بام افتادن و سیبل رو عوض کردن و جهت شلیک خنده هاشون رو به طرف عموجان گرفتن و تا می تونستن خندیدن . اتفاقا عموجان هم که انتظار همچین واکنشی رو نداشت خودش از خنده ریسه رفت .
آرتاخان به همین یک جمله بسنده نکرد بلکه پس از حفظ گنجشک خیالی در مشت کوچیکش عدم تواناییش رو در کنترل این حیوان اعلام کرد و با باز کردن مشتش اون رو پرواز داد و رسما اعلام کرد که : " فرار کرد " .
و حالا این آرتا بود و این عموجان مورد نظر که دائما باید بنا به دستور آرتاخان از جیب هاش گنجشک در می آورد . اون هم نه یکی یکی بلکه دو تا دوتا تا آرتا بعد از احساس نوک زدن گنجشکها اونها رو رها کنه .
بعله . . . همیشه اینطور نیست که بچه ها فیلم بشن و ما بهشون بخندیم . . . اتفاقا برعکس . . . اگر پای بازی و اون هم بازی تخیلی بیفته بچه ها دست آل پاچینو رو از پشت می بندن .
نظر شما چیه عموجان ؟
ساعت 14:15 روز 3/4/87 برای اولین بار دیدمش . خدمه ای که اونو به اتاق مخصوص نوزادا می برد به هوای مشتلق برای یک ثانیه توده ی پارچه های سبز اتاق عمل رو کنار زد تا چشمم به موجود کوچیکی که هنوز به حالت جنینی در خود پیچیده بود بیفته .