عمو پورنگ و باز هم ماجرای مم !
۱- عمو پورنگ دیگه به اون خوبی قبل نیست . نه اینکه به این خاطر باشه که تغییرات زیادی تو برنامه داده که البته همین هم خودش جای بحث داره و یک کمی برنامه رو به سمت کلیشه شدن و تقلیدی شدن پیش می بره . مطلبی که مورد نظر منه خود عموپورنگه . خودش تغییر کرده . یه کمی لوس شده و کمی هم دستمال به دست !!! یعنی شدت دستمالیته ش زیاد شده . کلیشه های رفتاریش هم زیادی لوس شدن . نه اینکه بگم خودش آدم لوسی نیست ها ! لوسه خیلی هم زیاد . اما این لوسیش لازمه ی اجرای اون برنامه اس . چیزهایی که من رو اذیت می کنه ( به عنوان یک کودک سی و سه ساله !!! ) زیاده روی در پیغام رسانی و پیام دهی کلیشه ایشه .
مثلا یک از کارهایی که این روزها می کنه دعوت از یکی دو تا پدر و نشوندن بچه ها ور دل پدرها و بعد دستور دادن به بچه ها برای بوسیدن دست پدرهاست که من از این قسمت فوق العاده چندشم می شه . گفتم من چون ممکنه بزرگسالانی مثل آرتاخان زیاد هم بدشون نیاد .
چند شب پیش در کنار خونواده داشتیم یه شب عادی و خوب رو می گذروندیم . من طبق عادت ولو شده بودم وسط حال و آرتاخان هم با اسباب بازی هاش مشغول بود و ضمنا با توجه به اینکه : " من تنهام " ورد زبون این روزهای آرتاخانه مامانی هم اومد کنارش نشست تا بچه تنهاش نباشه !!!!
یه دفعه تو همون کوران در حالیکه مامانی داشت مثل یه بچه ی هم سن و سال آرتا باهاش بازی می کرد آرتا یه دفعه و در یک حرکت غافلگیرکننده دست مامان رو بوسید !!!
بوسیده شدن ما توسط آرتاخان امری عادی تو خونه به حساب میاد . اینقدر این بچه محبت داره که دم به دقیقه میاد و اقصی نقاط بدن ما رو مورد ماچش قرار می ده اما بوسیدن دست مقوله ی جدیدی بود و به همین دلیل جفتمون تعجب رو کردیم یا به عبارت محترم تر تعجب رو نمودیم !!!!!
آرتاخان که دید دهان تعجب ما به کناره های صورتمون گسترش پیدا کرده معطل نکرد و برای اینکه خودش رو بی تقصیر جلوه بده از دهان مبارکش این جمله خارج شد : " عمو پورنگ گفت " و دیدم که به به ! این عموپورنگ واسه ما بلاست و واسه دیگرون طلا !!!!
این عموپورنگ هم با این مارمولک بازیهاش خوب اون چیزی رو که می خواد تو مخ بچه ها میخکوب می کنه ها !!!
۲- قبلا عرض کرده بودم که آرتاخان علیرغم اینکه خیلی وقته از شیر گرفته شده اما کماکان برای اون لیلای گمشده مجنونه و برای اون شیرین بالای کوه ( بهتر بگم دوکوهه ) فرهاده ! یعنی براش فرقی نمی کنه که کی مامانیه و کی مامانی نیست به هرحال عنایت ویژه ای نسبت به این بخش از استراکچر خانوم ها داره ( اعتراف می کنم که در مورد فرق نداشتن مامانی با بقیه خیلی راست نگفتم ) ! اما من تا به حال کمتر به این فکر بودم که مثلا دو نقطه ی عطفی که در حد دو جوش در بدن اجناس ذکور وجود داره هم می تونه منشا تهییج آرتاخان باشه . تا اینکه . . .
جاتون خالی ( منظورم جای خانوم ها نبود ها ! ) بعد قرنی رفتیم حمام و برگشتیم . حوله پیچ و مودب و سعی کردیم تنها قسمت فوقانی اندام براد پیتی مون عیان باشه و از ایثار سایر جوارح بدن به در و دیوار خونه توسط حوله ای اجتناب کرده بودیم اما همین یه گله جا برای آرتاخان کافی بود تا چشمان همیشه در صحنه ی اش خودشون رو به آن اعماق برسونن و حظی وافر نصیب صاحبشون کنن !
- بابایش ! مم داله .
- مم داره ؟ کو ؟
- ( جلو می آید با دهانی به غایت گشاده از لذت ) اینا ( با انگشت نشان می دهد ) اینا .
- ( بابای کرمکی می نشیند تا ارتفاع برای دست رساندن آرتا مناسب شود ) کو ؟
- ( حالا آرتا به راحتی بر مم بیجان پدر دست می کشد ) این چیه ؟
- این ؟ هندونه ! خب ممه دیگه .
- هندونه نیست ! ممه . چلا خط داله ؟
بله ! اگر اجازه بدید که کمی بی پروا بشیم باید عرض کنم این جمله ی آرتاخان من رو برد به سال ۶۷۲ هجری قمری یعنی زمانی که بابام من رو می برد به حمام و من اونجا در کنج سکوت و بی زبانی نگاهی به اندام رشید و پرموی پدر می انداختم و سعی می کردم نقاط استراتژیکش رو بررسی کنم ( و البته اون چیزی که شما فکر می کنید من اون موقع به ذهنم نمی رسید وگرنه . . . ) و در این جستجوهای پسرانه اغلب گامهای نگران چشمم بر نیپل پدرجان می افتاد و همواره با خودم فکر می کردم که گویی برای ساختن نیپل پدر دو پیچ کوچک در دوطرف سینه ی او با پیچگوشتی پیچانده اند !!!!!
و مطمئنم باور نمی کنید که تا اواخر دوران راهنمایی به محض اینکه چشمم بر صدر ستبر پدر باز می شد در ذهنم پیچگوشتی ای به دست می گرفتم و با هزار زحمت مشغول در آوردن اون دو پیچ می شدم !!! تا کمی پدر راحت تر نفس بکشد !!!!
نه ! خداییش اگر جز این بود پس چرا مم پدر خط داشت ؟
- بابایش ! ممش خط داله !
- برو ببینم ! پسره ی هیز ! هیچ هم خط نداره ! پیچ گوشتی هم لازم نداره . اون لباس من کجاست ؟
- نه ! بابا ! لباس نپوش !!!!!
- جااااااااااااااااااااااانم ؟ چشمم روشن ! بچه ولمون کن ! ماچه گیر نیاوردی چسبیدی به ما ! پسر داریم بزرگ می کنیم با اون چشماش !
- بابایش مم داله ! بابایش مم داله !
تقدیمات
این پست رو تقدیم می کنم به روح بلند ماهی زیبای عیدمون که همین دیروز دار فانی رو وداع گفت و علیرغم رسیدگی های مرتبی که بهش می کردیم عشق آسمانی عزرائیل رو به لذت زمینی با ما بودن ترجیح داد و بدین سبب جماعتی رو در غم و اندوه فرو برد . روحش شاد و یادش گرامی باد .
توضیح :
عکس بالا حسب الامر مامانگار عزیز و دوشیزن عزیز در اونجا گذاشته شد . مرسی از این دو عزیز و همه ی دوستانی که به آرتاخان و ما لطف دارن .
ساعت 14:15 روز 3/4/87 برای اولین بار دیدمش . خدمه ای که اونو به اتاق مخصوص نوزادا می برد به هوای مشتلق برای یک ثانیه توده ی پارچه های سبز اتاق عمل رو کنار زد تا چشمم به موجود کوچیکی که هنوز به حالت جنینی در خود پیچیده بود بیفته .