سه سکانس از فیلم دیروز
داخلی . مغازه ی لوازم آرایشی . غروب
می گن حرف راست رو باید از بچه شنید . درست هم هست . یادمه قدیم مدیما که من بچه تر از الانم بودم یه فامیل داشتیم تو خونواده که به محض اینکه سر پدر و مادرا رو دور می دید بچه مچه ها رو یه جا جمع می کرد و شروع می کرد به آمار گرفتن ازشون . بچه ها هم که بچه !!!!
اون موقع ها خیلی زیاد سفارش می شدیم به : " حرف خونه رو نباید بیرون زد " اما وقتی پای دستگاه دروغ سنج فامیل ها برده می شدیم تمام سفارش ها باد هوا می شد .
من احساس می کنم بچه های امروزی نه تنها حرف خونه رو بیرون از خونه به راحتی قرقره می کنن بلکه یه دفعه یه چیزایی از خودشون می گن که آدم شاخ در میاره .
مامانی سفارش یه عطر خوب داده بود و فروشنده مشغول جمع آوری عطرهای مختلف از ویترینش بود تا همه رو جلوی دست ما روی پیشخون ولو کنه . آرتا هم یکسره شیطونی می کرد و من یه چشمم به فروشنده بود یه چشمم به مامانی و چشم سومم به آرتا بود که نکنه یه دفعه بند و بساط یارو رو بریزه و حالاخر بیار و شیشه ی شکسته ی ادوکلن بار کن !!
یکی دو تا مشتری با هم اومدن تو مغازه و هرکدوم سه چهار قلم سفارش دادن و خب ! می دونین که تو اینگونه موارد فروشنده ی سن خورده ی چاق چطوری دستپاچه می شه . طرف همینطوریش هم استعداد گ. . . ز پیچ شدن داشت حالا چه برسه به اینکه شهری است پرکرشمه و خوبان ز شش جهت !!!
خلاصه طرف داشت جون می کند و سعی می کرد خیلی خونسرد بزنه که یه دفعه آرتا سوزن گرامافونش رو گذاشت روی : " عمو . . . عمو " و طرف تا به خودش بجنبه آرتا یه طرف نوار رو پر کرده بود . این بود که طرف چاره ای ندید جز اینکه شکمش رو بچسبونه به پیشخون و تا کمر خم شه جلوی پای آرتا که اون پایین ایستاده بود تا بلکه این روند تکرار نسبیتش با بچه ی زن برادرش قطع بشه .
- جان ؟ چیه پسر جون ؟
- عمو ! ما می خوایم خونه ی خاله بهاره بلیم !
- خاله بهاره ؟ آها . . . باشه . . . آفرین .
خاله بهاره !!!! یعنی ما کی می خواستیم بریم خونه ی خاله بهاره ؟ اینجاست که آدم باید در بیاد تو روش و بگه : " اینو دیگه از کجات در آوردی ؟ " .
همینطوری یه چی واسه خودش گفت و تو این میون کمترین آماری که داد این بود که یه خاله داره که اسمش بهاره س و به خیال اون یارو ما می خواستیم بریم خونه ی بهاره و لابد اگر کمی خاله زنک بود فکر می کرد داریم عطر و اودکلن رو هم برای همون خاله ی مذکور می خریم !
یه دفعه این بچه ها یه چیزایی می پرونن که روند فکری و سرنوشت ذهنی آدم رو عوض می کنن !!!!!!!
داخلی . فست فود نمی دونم چی چی ؟ . غروب تر
مثل آدم گفتیم بعد قرنی بشینیم تو یه محیط آروم و یه چیزی بریزیرم تو این حندق بلا ! آرتا ساندویچ خودش رو به زور می خورد و اگر هم لقمه ای به دندون می گرفت تنها به عشق نوشابه ای بود که همچین سه دستی چسبیده بود بهش !!!
نمی دونم قبل ما تو اون خراب شده چه اتفاقی افتاده بود که سه نفر پرسنل اون یکسره بغ کرده بودن و انگار از ابتدای خلقت تا کنون همدیگه رو نمی شناسن و از اینکه مجبورن اینجا ور دست هم کار کنن هزار بار به حضرت آدم و حوا لعنت می فرستن !!
تو اون سکوت دهشتناکی که هر آن بیم اون می رفت که شکسته شدنش با گلاویز شدن این سه نفر پرسنل همراه باشه آرتا میدون داری می کرد . یعنی با صدای بلند چند ریشتری با مامانی صحبت می کرد و دائم نظراتش رو در مورد همه چیز می داد و غالبا هم در حال سوال پرسیدن بود . خب ! تو اون هجوم مرگبار سکوت که حتی وز وز مگسی باعث آزار گوش می شد و البته ما هم با کلی رعایت حال بقیه زرورق های های ساندویچمون رو تو دستمون گرفته بودیم قطعا این سخنرانی غرای آرتاخان توجه همه رو به خودش جلب کرده بود و دیگه نیازی به تلویزیون و سایر تفریحات سمعی و بصری نبود .
به همین علت ها مامانی به آرتا تذکر می داد که یه کم آرومتر صحبت کنه . چیزی که حالا بیشتر مد نظرمه هیسس بلندی بود که مامانی کشید تا آرتا یه کم ساکت بشه و . . .
- هیسسسسسسسسسسسس !
- کی خوابیده ؟
بله ! شاید برای اولین بار در طول حضور گرم ما در اون نیمچه رستوران لبخندی به پهنای کمر مورچه روی لبان قفل شده ی پرسنل نشست و این شروع خوبی برای پایان یک روز کاری بد بود !!
- می گم یه کم آرومتر صحبت کن . هیچ کی نخوابیده !
می بینید ! به قول مامانی هیچ کاری رو بدون دلیل نمی کنه و هیچ تذکری رو بدون دلیل قبول نمی کنه . این بچه حالا حالا ها با ما کار داره .
داخلی . اتومبیل خودمون . شب
داشتیم بر می گشتیم . حتما می دونید که بعد از ورود آرتاخان به جمع دو نفری ما دیگه مغازله ممنوع شده و تنها مصاحبه مجاز هست !! اون هم به صورت خیلی خشک و اتو کشیده چون ممکنه به تریج قبای مسئول محترم حراستمون بر بخوره !!!
نمی دونم چی شد که مامانی گرم صحبت طبق عادت قدیم و خوش دهانی که همیشه جزو فاکتورهای بسیار ارزشمندش هست یه کلمه ی "عزیزم " خطاب به اینجانب از چفت دهان مبارکش خارج شد !!! اگر حواسمون سرجاش بود قطعا می بایست منتظر واکنشی ضداحساسی از آرتاخان می بودیم اما آرتاخان گل ما طی یک حرکت انسان دوستانه رو به مامان کرد و گفت :
- باز هم بگو !
- چی بگم ؟
- باز هم به بابا بگو .
- چی بگم به بابا ؟
- به بابا بگو عزیزم ! . . . بازم بگو !
خب ! همین یک کلمه می تونست پایان عصر برده داری و یا به عبارت بهتر اتمام دوران نخست دیکتاتوری در خونه ی ما باشه .
به شخصه اونقدر شگفت زده شدم که دوست داشتم تا موقعیت مناسبه یه چند تا عزیزم مشتی از مامانی بگیرم !
به هرحال این می تونه شروع خوبی باشه . هرچند خیلی نمی شه به حال و احوالات بچه ها اعتماد کرد اما چیزی که قطعیه اینه که فعلا فرمانده فرمان آزادباش صادر کرده و هر آدم عاقلی می دونه که تا تنور داغه باید بچسبونه که این تنوری که ما می بینیم خیلی زود سرد خواهد شد!
تقدیمات
این پست رو تقدیم می کنم به مامانی عزیز که دیروز روز تولدش بوده . می دونم با یکروز تاخیر دارم می نویسم اما این دلیل بر اون نمی شه که من این روز حساس و استراتژیک رو فراموش کرده م . علت این بود که تو این وبلاگ که با این حالت نیمه جدی نوشته می شه نمی تونستم کلامی پیدا کنم که شایسته ی بزرگی و اهمیت این آدم تو خونه مون باشه . اصولا وقتی در واژه پردازی فقیری بهتره سکوت کنی ! هرچند نهایتا دلم نیومد هیچ چیزی در این رابطه ننویسم . زبان قاصر است و دل طالب !
ساعت 14:15 روز 3/4/87 برای اولین بار دیدمش . خدمه ای که اونو به اتاق مخصوص نوزادا می برد به هوای مشتلق برای یک ثانیه توده ی پارچه های سبز اتاق عمل رو کنار زد تا چشمم به موجود کوچیکی که هنوز به حالت جنینی در خود پیچیده بود بیفته .