عروس دومادو ببوس یالا
یعنی آدم یه فامیل مثل بردیا داشته باشه عروسی که خوبه ، نامزدی که سهله . . . می تونه بدون دغدغه آرتاخان رو به همایش فوق تخصصی مدیریت ارتباط با مشتری در موسسات پولی و بانکی هم ببره و بیمی از اون نداشته باشه که اذیتش کنه !!!!!
آرتا خان رو به مجلس نامزدی بردیم . خب ! در ابتدای امر این هدف رو نداشتیم که آرتا رو ببریم یه جایی که خودش حال کنه بلکه طبیعتا چون چاره ای نداشتیم مجبور به بردنش شدیم . . . در واقع مجبور شدیم می فهمی ؟؟؟!!!!
سالن زیبا با دکوراسیون فوق العاده و گل ها و چراغ های عالی و تزئیناتی که مخصوصا برای مامانی بسیار چشم نواز بود و تا چند وقت بعدش هم حرفش رو می زد چیزی نبود که به چشم آرتاخان بیاد . تنها چیزی که به دید آرتاخان میومد نورپردازی های گروه موزیک و تاریک و روشن کردنهاشون و همچنین صداهای عمدتا دیش دین دیش دین و مهیبی بود که از ظواهر امر پیدا بود که بسیار هم ازشون ترسیده . به قول ما خارجی ها !! کلا جو گرفته بودتش و همین باعث شده بود که از پیش مامانی تکون نخوره ! در واقع حتی بعد گذشت چهل و پنج دقیقه از آغاز مراسم وقتی به دعوت مامانی رفتیم تا زوائد کمر رو اون وسط مسط ها و لابلای جمعیت یواشکی خالی کنیم دانس دو نفره مون به یک دقیقه نکشیده سه نفره شد و صدالبته موزیکی که به گوش می رسید با آکورد گریه ی آرتاخان همراه بود .
بعله آرتاخان حسابی به مامانی گیر داده بود و راضی نبود این گوهر ارزنده رو تو اون جمعیت رها کنه !! تو این بین هم تا می تونست یه گاز یه گاز خیار و پرتقال و موز خورد و خب ! مامانی بیچاره هم به جای قر کمر مجبور بود قر مچ بده و هی پوست بکنه و پوست بکنه و پوست بکنه !
البته تا اونجا که مقدورات اجازه می داد من هم کمک کردم اما در جایگاهی که مامانی هست چی بجز آغوش مامانی می تونه ترس ایجاد شده ی وجود آرتاخان رو کاهش بده !!
این روند به همین شکل ادامه داشت تا سر و کله ی بردیا اون دور و بر پیدا شد و نامزدی برای ما وارد گام دوم شد !!!
بردیا یک روحانیه ! مرد کامل چهل ساله و دنیا دیده ایه که البته خیلی خوب مونده و جوونتر از اینها به نظر می رسه یعنی در واقع چیزی بیشتر از نه سال و هفت ماه بهش نمیاد !!!!!! یک موجود دوست داشتنی با حرکات و شیرین زبونی هایی که مختص خود خودشه و البته ذکاوتی که باز هم مثال زدنیه !
بردیا که به قلمرو آرتاخان رسید همه چیز به یکباره عوض شد . اون نور معنوی و جذبه ی روحانی که در وجود بردیا بود چنان آرتاخان رو به خودش جذب کرد که دختر ترسا شیخ صنعان رو ! و چنان شد که آرتا دیگه دل و دین عقل و هوشش همه را به باد داد و ضمن فراموش موقت مامانی و فراموشی دائم باباش !!!! دست در دست این بزرگمرد کوچک راهی کوچه باغ های سالن عروسی شد !!!!
اینجا بود که فرصتی دست داد تا از عقده ی چندین ساله ی من و مامانی گره گشایی بشه و حسابی : " دستات توی دستامه / می خوام برقصم با تو / بگو با من میمونی / خوبه حالم با تو " شد !
دلی که از عزا در آوردیم مامانی رفت سراغ آرتاخان تا بیاردش اما دید که نه ! آرتای بی وفا دست در دست رقیب داره و انگار این دستها با زنجیری روحانی به هم بسته شده ن !
خلاصه اینکه بردیای بنده ی خدا اونقدر پا به پای آرتا این طرف و اونطرف رفت که دیگه خودش هم زله شد . در اینجا بود که علیرغم کلافگی هرچه تمامتر باز هم به دنبال آرتا بود و حسابی مواظبش .
"آقای باشکوه و دهشتناک" که او هم با ما در مجلس بود و فی الواقع ما با او در مجلس بودیم !!! معمولا از کسی تعریف و تمجید نمی کنه . یعنی معمولا کوه غرورش برای تعریف از کسی آتشفشانی نمی شه ! اما می خوام دل بدی تا برات بگم که این عصاره ی غرور و تعصب لب های نازش رو جنبود و تا توان داشت از این بردیا خان تعریف کرد ! و اذعان کرد که تا به حال که نود و ده سال از خدا عمر گرفته هیچ وقت بچه ! به این مسئولیت پذیری ندیده و حیف و صدحیف که نمی دونست این موجود دوست داشتنی پشت چهره ی نه سال و هفت ماهه ش قلبی از طلا داره ! نه منظورم اینه که پشت این نقاب ، حقیقتی باتجربه نهفته س !
در هر حال چند بار که به حکم ضرورت من و یا مامانی آرتا رو بغل می کردیم و پیش خودمون می نشوندیم این عشق آتشین چنان می کرد که قطره های اشک به بزرگی توپ بسکتبال از گونه های آرتا جاری می شد و هیچ چیز به جز همنفسی با بردیا آرومش نمی کرد . این بود که اون بنده ی خدا هم مجبور بود بیاد و بیخ ریش ما بشینه تا بچه مون ساکت بمونه !
نباید از حق بگذریم و البته باید اعتراف کنیم که یکی دو بار هم که این موجودات ریز و میکروسکوپی ساکن کمر که دقیقا موقع عروسی یا مجالس مهمونی فعال می شن !!! وادارمون کردن که بریم و به جمعیت عظیم وسط صحن عروسی بپیوندیم و البته پررویی ایجاب می کرد که همچین که داریم بلند می شیم یه چیزایی زیر گوش بردیا زمزمه کنیم و مثلا بگیم " بردیا جون ! عزیزم ! چشمت به آرتا هست ما یه لحظه بریم اونطرف ؟ کار ضروری پیش اومده !!!!!!!!"
و پر بیراه نگفتم اگر بگم یه همچین یادآوری ای قطعا یک کلام بیهوده بوده چرا که او خود خویشتن حواسش بیشتر از ما جمع بود .
یکی دوبار هم بردیا که به حکم صغر سن خسته می شد اومد پیشم و یه چیزایی در گوشم گفت که حالا باید اعتراف کنم که تو اون دسیبل بالایی که آمپلی فایر عظیم گروه موزیک ایجاد می کرد تنها از کج و کوله شدن چهره ش می تونستم بفهمم که خسته شده !!
آرتا با ورودش به فاز سوم نامزدی به خود شخص عروس کلید کرد و من حاضرم قسم بخورم از ابتدای اختراع مجلس عروسی تا کنون هیچ مجلسی وجود نداشته که اینقدر توعکسای عروس و دومادش یه بچه حضور داشته باشه !!!!!!
و بعد هم که مجلس وارد فاز چهارم شد اونقدر با پرنیان و سایر بچه ها بازی کرد و دوید و گل روی سر و صورت هم زدن که دیگه نگو و نپرس ! دیگه خواهشا دهنم رو باز نکنین تا بگم پرنیان خواهر بردیاست و اینکه این خواهر و برادر دیگه اون شب برای آرتاخان و صدالبته من و مامانی سنگ تموم گذاشتن تا بعد قرنها که از حضور آرتاخان در خونه مون می گذره اولین مجلس نامزدی باحال رو تجربه کنیم .
مامانی حرف قشنگی می زنه . می گه شاید ما به عنوان میزبان دوست نداشته باشیم توی مهمونی و یا مجلس عروسیمون مهمونها با بچه هاشون بیان اما حقیقت اینه که بچه ها واقعا در چنین مجالسی حال می کنن و ما با نیاوردنشون فرصت شادی عظیمی رو از اونها می گیریم .
آرتاخان پریشب چنان لذت برد و اونقدر با موسیقی ( الیته بعد از یکساعت ) اخت شد و چنان دست می زد و فرامین صادره از سوی DJ رو چنان مو به مو اجرا می کرد که حقیقتا لذت شرکت در نامزدی رو برای مامانی و من صدچندان کرد .
این پست رو عاشقانه و صمیمانه تقدیم می کنیم به بردیای عزیز که همچون فرشته ی نجاتی برزخ اون شب ما رو تبدیل به بهشت کرد و کسی نمی تونه منکر این بشه که اگر نبود این نامزدی هم همچون مجالس قبلی که ما به اتفاق آرتاخان درش حضور داشتیم برامون خسته کننده و آزاردهنده می شد !
ساعت 14:15 روز 3/4/87 برای اولین بار دیدمش . خدمه ای که اونو به اتاق مخصوص نوزادا می برد به هوای مشتلق برای یک ثانیه توده ی پارچه های سبز اتاق عمل رو کنار زد تا چشمم به موجود کوچیکی که هنوز به حالت جنینی در خود پیچیده بود بیفته .