تو بخوای بشکنی این تنگ بلورُ می تونی
سال 65 یا 66 بود که خاله م زمین خورد . اینکه می گم زمین خورد شاید یه اتفاق عادی به نظر بیاد اما وحشتش تا سالها تو فامیل و مخصوصا در کسانی که تو اون صحنه حضور داشتن وجود داشت و حسابی یادآوریش آزار دهنده بود .
اون موقع پسر خاله م چیزی حدود یکسال یا یکسال و نیم داشت . تو ویلای پدربزرگم بودیم . خاله و مادرم برای خرید داشتن می رفتن بیرون . عصری بود . من به خاطر بازیگوشی و البته به طمع چیدن گلابی های وحشی و آلوهای تازه ای که روی درختا چشمک می زدن قرار بود بمونم خونه . حوصله نداشتم باهاشون برم . خاله و مادرم آماده شدن که برن بیرون . یه آشنایی تازگی کل باغ رو آب داده بود و تقریبا همه جا خیس بود . ا. خانوم که مادربزرگ مادری ما محسوب می شد و با اینکه خونش تو رگهای ما جریان نداشت محبتش در سلول هامون جاری بود به خاله پیشنهاد داد که بچه رو بذاره خونه تا راحت تر باشه اما خاله نپذیرفت . داشتن می رفتن که اتفاقا پوشک بچه بخرن . من پایین پله ها ایستاده بودم و یه چشمم به مادر و خاله م بود و یه چشمم به گلابی هایی که چشمک می زدن و . . . یهو اون اتفاق افتاد . من دیدم . . . با چشمای خودم دیدم . اون موقع 10 سال بیشتر نداشتم و این مسئله ی مهمی برام بود . دیدم که خاله م داره تو سرش می زنه و گریه می کنه . خاک آلود و پریشان ! بچه رو رها کرده بود و نمی دونم مادرم بود یا خاله ی دیگه م که بچه رو – که از وحشت و گریه کبود شده بود – از رو زمین برداشته بود . اما باید کسی می بود تا خاله رو از رو زمین بلند کنه . اون اصلا بلند نمی شد . پدربزرگم هم اومد . . . وحشت زده و حیران ! او هم توی سرش می زد . . .
من از ترس رفتم و تو کمد قایم شدم . هیچ چیز دیگه ای نفهمیدم . تحمل دیدن اون صحنه رو نداشتم . اونقدر موندم تا سر و صداها خوابید ! اونقدر اون تو موندم تا همه از خونه خارج شدن و رفتن به شهر !
من و ا. خانوم – که من رو تو اون کمد پیدا کرده بود و بنا به اظهارات خودش که بعدها تو مجله ی خانگی چاپ شد !!!!!! کلی تلاش کرد تا آرومم کنه – موندیم تو اون خونه ی ویلایی که غروبش برای یه بچه و مامان بزرگ تنهاش واقعا وحشتناک بود . شبش رفتیم خونه ی یکی از همسایه ها و فرداش رفتیم همونجا که مصدومین رو برده بودن . به شهر !
دکترا گفتن اگه بچه تا بیست و چهار ساعت استفراغ کنه باید فورا بیاریدش اورژانس بیمارستان و چه بیست و چهار ساعتی بود . . . وحشت و وحشت !
خاله م از پله افتاده بود . پله هایی که سنگی بودن و ناهموار ! سنگ هایی که سطح صاف نداشتن و اون موقع ها تو خونه های ویلایی استفاده ازشون مرسوم بود . اون صحنه ی وحشتناک رو هنوز هم خواب می بینم ! مثل فیلمی که موقع نمایشش pause زده باشن کاملا جلوی چشمم این تصویر بوده و هست . خاله م با سر در حال شیرجه زدن به پایین پله ها . . . بچه تو بغلشه و چسبیده به سینه ش . هیچ نقطه ی اتصالی بین بدنش با سطح پله ها وجود نداره . . .
روز بعدش یه دروغ به خاله م گفتم که از گفتنش پشیمون نیستم ! گفتم من دیدم وقتی می افتادین زمین سر بچه کاملا تو دستت بود و سرش به زمین نخورد .
دروغ گفته بودم اما فکر می کنم خیلی موثر بود ! در واقع من نمی تونستم اتفاقی رو که در صدم ثانیه افتاده بود اینطور از لحاظ بصری آنالیز و تجزیه کنم ! اما در اون سن و سال احساس می کردم اون دروغ شاید کمکی کنه !
پسرخاله م چیزیش نشد و خاله م هم . . . البته شاید اگه اون اتفاق نمی افتاد الان پسرخاله هه نفر اول المپیاد ریاضی می شد !!!!!! اما هرچی که بود اون صحنه ی وحشتناک من رو دچار فوبیای پله ها کرده . مخصوصا وقتی که بچه بغلمه یا بغل مامانیه !
من آدم معتقدی نیستم . چیزهایی که بهشون اعتقاد دارم انگشت شمارن اما اگه تو دنیا فقط یه چیز باشه که بهش اعتقاد داشته باشم همین یه بیته :
نگه دارنده اش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
دیروز که آرتاخان سرحال و شاد از خواب بیدار شد یه یه ساعتی با هم به خوبی و خوشی گذروندیم . انصافا خوب هم بهم حال داد . من داشتم فیلم می دیدم و آرتا داشت با اسباب بازی هاش بازی می کرد و برای رضای شیطون ! حتی یه بار هم نگفت "مامانی !" . بالاخره حوصله ش سر رفت و بند و بساطش رو جمع کرد که : " می خوام خونه ی مامی س . بلم " و خب ! در اینطور مواقع هیچ ادله ای حتی اگه مبنی بر این باشه که : پنج دقیقه ی دیگه مامانی میاد کارساز نیست !
نمی دونم این پسره چرا اینقدر تنبله . یعنی آدم اینقدر تو یه خصوصیت به باباش می ره ؟ خلاصه اینکه هیچ وقت پله ها رو با پاهای مبارک طی نمی کنه و همیشه دستاش رو باز می کنه و می گه : " بغل " و خب ! ما خیلی تلاش هم کردیم تا از پله ها بالا یا پایین بیاد اما حتی اگر شده ده ساعت هم پایین پله ها می شینه و یا بالعکس بالای پله ها می ایسته ولی حاضر نیست یه قدم از خودش برداره .
خلاصه اینکه بغلش کردم و از پله ها بردمش پایین . تو این دوسال و چهار ماه با آرتا از رو پله ها زمین نخوردم . یعنی راستش رو بخواید یه بار وقتی که خیلی کوچولو بود سکندری خوردم اما ولو نشدم . دیروز ولو شدم ! این موضوع رو حتی برای مامانی هم تعریف نکردم . گذاشتم تا همینجا بخوندش !
تو پاگرد اول زمین خوردم . آرتا هم تو بغلم بود . البته سقوط از اون نوعی که تو ویلای پدربزرگ دیدم نبود . من با لگن خوردم زمین ؛ به حالت نشسته و در حالیکه با یکدست آرتا رو مهار کرده بودم با دست دیگه در حال حفظ تعادل بدمصب خودم بودم ولی زمین خوردم . افتادم رو پله ها و یکی دو پله هم سقوط داشتم ! اما خوشبختانه کاملا از پشت زمین خوردم و معلق نزدم ! آرتاخان همینطور تو بغلم موند و چیزی به جز حرکت روی تشک شکم من احساس نکرد !!
خیلی زود بلند شدم اما درد تیرکشنده ای تو لگنم احساس می کردم ! آرتا نگاهی به قیافه ی درهمم انداخت !
- هیچی نشد بابا ! بلند شو ! هیچی نشد .
- آره پسرم هیچی نشد ! همینکه تو چیزیت نشد یعنی . . . هیچی نشد !
- تو قوی هستی ! گریه نمی کنی !
- آره پسرم ! مردا گریه نمی کنن !
مردها گریه نمی کنن ! اما من مرد نیستم ! آرتا رو تحویل مادرم دادم و اومدم بالا ! دوباره برگشتم به 23 سال قبل . دوباره تابستون اون سال جلوی چشمم اومد و هرکاری کردم نتونستم خوب بشم . بخشی از شوکی که سالها قبل بهم وارد شده بود دوباره اومد سراغم .
وقتی رو پله ها سر می خوری چه چیزی جز یه نگه دارنده می تونه کمکت کنه و نگهت داره که نشکنی ! که شیشه ی بلوری که تو دستته نشکنه !
شب تاریک و سنگستون و مو مست . . . قدح از دست مو افتاد و نشکست . . . نگه دارنده اش . . .
آره ! اگه مزخرفه . . . من به این مزخرفات اعتقاد دارم !
ساعت 14:15 روز 3/4/87 برای اولین بار دیدمش . خدمه ای که اونو به اتاق مخصوص نوزادا می برد به هوای مشتلق برای یک ثانیه توده ی پارچه های سبز اتاق عمل رو کنار زد تا چشمم به موجود کوچیکی که هنوز به حالت جنینی در خود پیچیده بود بیفته .