مردمان سر رود ، آب را می فهمند . . .
جنس لیوان ، رنگ لیوان ،شخصی که آب می ریزه تو لیوان ،شخصی که آب رو به دستش می ده ، شخصی که لیوان آب خورده شده رو از دستش می گیره و . . . براش خیلی فرق داره و مهمه !
از مدتها پیش اینطوری بوده . وقتی می گه تشنه مه اونوقت تو نمی دونی چیکار کنی . اول باید مشخص کنی : " کی بهت آب بده ؟ " و بعد از اینکه معلوم شد این افتخار نصیب تو شده باید ورش داری ببری سروقت کابینت لیوانها تا استاد انتخاب کنه کدوم لیوان رو می خواد . اگه فکر کردین قضیه به همین سادگی ها حل می شه اشتباه کردین ! یعنی صدی نود لیوان مورد نظر ایشون لیوانیه که کثیفه و تو ظرفشویی افتاده و خب ! مدیونی اگه فکر کنی باز هم قضیه حل می شه ! نه خیر ! باید تنگش کنی و لیوان مذکور رو از ظرفشویی در بیاری و خوب بشوریش و بعد ازش بپرسی از کدوم آب بریزم توش . از یخچال یا شیر آب ؟
و بعد از اینکه ایشون یه لب ! . . . دقت کنید فقط یه لب از لیوان مذکور گرفتن ! تازه قسمت دوم و گام دوم شروع می شه و اون مشخص کردن خدمه ایه که این افتخار نصیبش می شه که لیوان نیم خورده رو به ظرفشویی برگردونه !
این داستان ماست . یعنی نه تنها در مواقع تشنگی بلکه در بسیاری موارد دیگه مثل غذا خوردن ، میوه خوردن و حتی لباس پوشیدن و جیش کردن بر همین منواله و البته اون کسی که در اکثر مواقع افتخار این رو پیدا می کنه که خادم این امامزاده باشه مامانیه !
اگه فکر کردین همه ی اینها خیلی طبیعیه و همه ی بچه ها اینطورین یکی طلبتون !
اما شاید تا اینجای قضیه قابل هضم و درک باشه اما تو رو خدا نصف شب هم ؟؟؟
یارو نصف شب بیدارشده و راه افتاده تو اتاق خواب ما ! اتاقمون معمولا روشنه . جدیدا از خیر چراغ خواب گذشتیم - بس که آرتا به عنوان توپ باهاش بازی می کرد - تلویزیون تو اتاق رو روشن می ذاریم تا در کمال روشنی و تحت برنامه های عمدتا قرآنی و دینی بخوابیم . من جدا حسودی می کنم به این بنده خداهایی که به علت نوع کارشون مجبورن شب ها بیدار باشن یا به علت امراضشون شبها خواب ندارن . . . به این خاطر که خیلی از لحاظ آگاهی های معنوی از من و مایی که مثل غافلین و مفسدین شبها می خوابیم جلوئن .
به هرحال ایشون لطف کردن و دیشب گریه کنان قدم رنجه کردن به اتاق و در میون گریه هاشون " آب می خوام " شنیده می شد .
نمی دونم چی شد که از خواب خرسی !! بیدار شدم و نگاهی به مامانی انداختم و دیدم با ملکه ی هفتم دست در دست در باغ های گلکاری شده ی قصر ناتینگهام داره قدم می زنه . این بود که غده ی ایثارم بزرگ شد و داشت تو وجودم می ترکید . گفتم یکبار هم که شده بلند شم و افتخار بی خوابی شبانه نصیب من بشه و برم برای آرتاخان آب بیارم .
اما چشمتون روز بد نبینه همینکه بلند شدم و همانند مستی لایعقل که الساعه بطر پنجم اسکاچش رو تموم کرده تلو خوران به سمت آشپزخونه رفتم گریه های آرتاخان تبدیل به جیغ هایی شد که اگه به موقع نپریده بودم و مامانی رو بیدار نکرده بودم حتما از چهار کوچه اونطرف تر زنگ می زدن ۱۱۰ که در چهار کوچه اینطرفتر جنایتی رخ داده !
مامانی بیچاره بلند شد و خداییش اونقدر کنف شدم که دیگه حس و حالی نداشتم که تعقیب کنم چقدر تو آشپزخونه معطل شد و چند تا لیوان کثیف رو از تو ظرفشویی در آورد و شست تا این تشنه ی دشت نیمه شب لبی تر کنه !
البته مشغول ضمه هستید اگه فکر کنید اینجانب با وجدان آرام و آسوده سر به بالین نهادم ! نه خیر ! حالگیری به عمل اومده اونقدر قوی بود که تا یکساعت بعدش نخوابیدم و صد البته شاید عدم حضور مامانی که دیگه ترک بالین کرده بود تا سر آسوده به بالین آرتاخان بگذاره کم تاثیر نبود !
به هرجهت دیشب از لحاظ معنوی بسیار ارشاد شدیم و در حال حاضر که اینجا پشت این مانیتور بهتر از جان نشستیم آمادگی خود را برای پاسخگویی به هرگونه سوال و ابهام در این خصوص اعلام می داریم .
و من الله توفیق
بابای آرتاخان
بیستم آبان سنه ی یکهزار و سیصد و هشتاد و نه !
ساعت 14:15 روز 3/4/87 برای اولین بار دیدمش . خدمه ای که اونو به اتاق مخصوص نوزادا می برد به هوای مشتلق برای یک ثانیه توده ی پارچه های سبز اتاق عمل رو کنار زد تا چشمم به موجود کوچیکی که هنوز به حالت جنینی در خود پیچیده بود بیفته .