چشمم روشن ! چشمم روشن . به به ! دستم درد نکنه با این زن گرفتنم ! دستم درد نکنه با این شوهر بودنم ! دستم درد نکنه با این غیرتی که تو رگهای گردنم غلمبه شده ! به به ! به به !
بعد پنج سال ازدواج و زناشویی و کسب تجارب و چشیدن طعم زیر یک سقف زندگی کردن حالا دیگه . . .
یعنی از تو رختخواب آدم بیان زن آدمو بلند کنن ببرن ! من دیگه با چه رویی برم جلوی آینه سیبیلامو ببینم ! با چه رویی جلوی آینه ی حموم فیگور بگیرم ! اصلا تو بگو من با چه رویی لباس مردونه می پوشم می رم سرکار ! دیگه از فردا باید برم دنبال سوتین مناسب واسه خودم بگردم ! آخه به من هم می گن مرد ! آدم بخوابه بلند شه ببینه زنش تو رختخوابش نیست ! اِه اِه اِه اِه ! خواهر ! دیدی چی شد !
تازه پریروز فهمیدم ! اون اجنبی شبا میاد دم در اتاق ، تو هم نمیاد که یه وقت خواب ناز منو به هم بزنه ! همونجا وا می ایسته و با صادر کردن اصوات و علایم مخصوصی که فقط خودش و زن من می دونن زنه رو از خوب بیدار می کنه و با خودش می بره . . . به همین راحتی ! ای غیرتتو شکر مرد !
طرف تازگی ها دیگه کارش شده . عادت کرده . می دونی ؟ یه جور اعتیاد شده واسه ش . بدون این زن نمی تونه شبش رو صبح کنه . بدون زن من ! ای خاک عالم تو سر هرچی مرد بی غیرته ! خاک عالم .
به کجا باید شکایت کنم ؟ به کی بگم که آبروی پنج ساله م نره ! دردم رو به کی بگم که بهم نخنده ! که با دو تا دست سنگینش نکوبه تو سرم !
پنج ساله زن گرفتم ! پنج ساله زندگی مجردی رو – که البته هیچ چیزی هم واسه م نداشت – ول کردم و گرفتار زندگی متاهلی با اون همه دردسراش شدم . . . که چی ؟ که دیگه شبا تنها نخوابم که آقاگرگه من رو بخوره ! حالا ببین چی شده ! یکی میاد تو اتاق و زنم رو می بره با خودش و من همینطور مثل بزمچه لحاف رو می کشم رو سرم و چشمام رو از زیرش میارم بیرون و به سقف نگاه می کنم و خداخدا می کنم که یه وقت نکنه آقاگرگه بیاد من رو بخوره !
این مردک دیگه شبی نیست که نیاد ! اوایل یه کمی از من حساب می بُرد اما کم کم دوزاریش افتاد که نه ! از این یابو بخاری بلند نمی شه ! اعتنا کردنش با اعتنا نکردنش توفیری نداره ! تازه اگه تحویلش بگیری ممکنه پررو بشه ! از این زنه هم انتظاری نمی ره ! کلا دل و دینش دست این مردکه ! باز اوایل زندگی یه کمی به من بیچاره اهمیت می داد . یه کمی براش مهم بود که من چی می کشم . اصلا اینطوری نبود که چشماش رو ببنده رو به من و بره دنبال یکی دیگه . اما این مردک ! . . . نمی دونم چه مهره ی ماری داره که قاپ طرف رو دزدیده ! بدجوری مسخش کرده . کاری کرده که دیگه واسه ی زنه مهم نیست من بفهمم یا نفهمم ! تا حالا اگه یه جو احترام واسه پشم و پیلی مردونه ی ما تو خونه قائل بود حالا دیگه همون یه ذره احترام هم از بین رفته ! دیگه آبیه که ریخته شده . اوایل فقط روزا بود ! مخصوصا وقتایی که من خونه نبودم ! اونقدر منِ بدبخت خونه نبودم که دیگه بیشتر از اینکه زنه منو ببینه این مردک رو می دید ! پیش خودتون باشه حتی بهم خبر رسیده که روزا که من نیستم ، که سر این کار لعنتیم هستم ، زنه ماشینو ور می داره و دوتایی با هم می رن بیرون عشق و حال .
بعله ! درسته که ما به روی خودمون نمیاریم اما اینطوریام نیست که دیگه خبرش به ما نرسه ! اتفاقا بدبختی من از همینجا هم شروع می شه . اگه فقط قصه سر دزدیدن شبانه ی زنم بود که فقط می ریختمش تو همین دل صاب مرده و جیک نمی زدم . بدبختی من اینه که مردم از داستان ما خبر دارن! اونایی که صبح تا غروب نشستن و کارشون آمار گرفتن و اس ام اس بازی و بلوتوث و اینهاست ! اونایی که اکسیژن هوا رو مصرف می کنن تا به بدبختی دیگرون بخندن ! بعله همونا بهم می گن ! همونا بهم می گن که زنتو دیدیم . تازه خنده هاشون وقتی بیشتر می شه که به اینجا می رسن که اون مردک حتی رانندگی هم بلد نیست و همه ش زن تو پشت رُله !
یعنی دیگه من باید بمیرم ! زنم با مردکی که حتی رانندگی بلد نیست می ره بیرون ! اون هم با چی ؟ با ماشین من ! با ماشینی که یه عمر خون دل خوردم تا تونستم بخرمش ! خود زنه می دونه ! از مهمترین و اساسی ترین نیازهام زدم . از خوراک و لباس هام زدم . خود زنه می دونه که هنوز با همون لباسی که پنج سال پیش می رفتم مهمونی می رم مهمونی ! خشتک شلوارم الان بیست و دو روزه پاره س ! هفت هشت تا خیاطی بردمش همه شون گفتن دیگه رفو نمی شه . جل شده باید بندازیش دور یه دونه نو بخری . اما من هنوز می پوشمش ! تو اداره پاهام از هم باز نمی شه تا نکنه یکی چشمش به درز وا شده بیفته ! فکر می کنین با این پولا چیکار کردم ؟ گذاشتم یه ماشین خریدم ! تا خرخره رفتم تو قرض ! حالا این زنه که خودش هم همه ی اینا رو می دونه با این ماشینی که با خون دل پولشو جفت و جور کردم می ره با آقا عشق و حال ! کارو به جایی رسونده که دیگه یادم نیست ماشینم چه رنگیه . بس که ندیدمش ! بس که  بیرونه با اون مردک !
اوایل هیچ اینطوری نبود . این مردک گاه گداری به ما سر می زد . پاش رو قلم نکردم که اینطوری پررو شده ! تو بگو حالا که داره اینجور تو رو کنار می زنه و صاب خونه می شه عرضه ش رو داری پاشو قلم کنی که اینجور ادعات می شه ؟
می گفتم . . . اوایل فقط یه کم میومد خونه ی ما . اکثرا نبود وقتی زنه نبود . اما حالا خواب ظهرش هم تو خونه ی ماست ! اِه اِه اِه اِه اِه ! بی چشم و رو رو می بینی ؟ صاف صاف میاد تو خونه ی آدم می خوره و می خوابه . حتی وقتی زنه از خونه می ره بیرون صدای خر و پف این مردک تو خونه س ! تو همون اتاق می خوابه ! تازه زنه سفارش می کنه وقتی بیدار شد واسه ش چایی درست کنم و غذاش رو گرم کنم . دیدی ؟ رسما ما شدیم کلفت خونه تا این دو تا عشق و حال کنن !
نه دیگه . . . دیگه اینجاش رو کور خوندن . . . من دیگه اینجورام بی غیرت و ترسو نیستم ! این دفعه نصف شب که اومد تو اتاق و زنم رو بیدار کرد و با خودش برد من هم بلند می شم ! این دفعه دیگه بلند می شم و می رم تو اتاق بغلی تا ببینم چیکار می کنن ! البته نمی تونم قول بدم که دخالتی کنم ! یعنی مردک نمی ذاره . . . مطمئنم . من حریف کولی بازیاش نمی شم . . . گفته باشم ! همینقدر هم که به خودم جرات می دم و می رم تو اتاقشون خیلی حرفه !
آره ! امشب دیگه می رم کنارشون می خوابم ! حداقل سودش اینه که تنهاییشون رو به هم می زنم ! می خوام بفهمن من هم هستم ! باید به این مردک ثابت کنم که آخه باباجون قبل از اینکه این زنه مامان تو باشه زن من بوده !


این پست رو تقدیم می کنم به فاطمه و بهنام عزیز به خاطر تمام پاکی و خلوص نیتی که نسبت به ما و آرتاخان دارن و به خاطر سپاس از سنگ تمومی که برای پذیرایی از ما گذاشتن و . . . به خاطر پلومیگو