influenza vaccine
از صبح دیروز استرس داشتم . نمی دونم چرا ولی انگار ظرفیتم اومده پایین . البته قبلن ها هم همینطور بود . یعنی روزی که قرار بود آرتا رو ببریم که آمپولی ، واکسنی ، چیزی بزنه و یا آزمایشی بده روز بدی بود . دیروز هم از همون روزا بود .
از چند روز قبلش قرار بود آرتا رو ببریم و واکسن آنفلوآنزا یا همون سرماخوردگی بهش بزنیم . با توجه به اینکه یه نمه مریض بود باید صبر می کردیم تا کاملا خوب بشه . از پریروز دیگه خوب شده بود اما حقیقتا خوب موندنش با توجه به مهد کودک رفتنش خیلی سخته . یعنی بچه یه روز حالش خوبه و چند روز مریضه . بچه دارها می دونن مهدکودک مهد بیماری هم هست . وقتی استاندارد رعایت نمی شه و تو یه فضای چُس در چُس متری پنجاه شصت تا بچه رو نگه می دارن کافیه آب بینی یکی دربیاد تا بقیه هم مستفیذ بشن . این بود که مامانی و من تصمیم گرفتیم تا آرتا دوباره درگیر نشده ببریم و واکسنش رو بزنیم .
از یکی از دوستان داروخونه دار آمار گرفتیم و اون هم نمونه ی هلندیش رو - که خودش داشت - بهتر از نمونه های دیگه دونست . از ظهر استرسم بیشتر شد . آرتا که خوابید و مامانی که بیرون رفت دیگه نتونستم بخوابم . بیدار شدم . هماهنگ کردن زمان بیدار شدن آرتا و آماده کردنش و بردنش پیش مامانی و خرید واکسن و بلافاصله تزریقش تو مطب دکتر کار آسونی نبود . مشکل بزرگ هم حضور دکتر تو مطب بود و رسیدن ما در زمانی که دکتر در مطب حاضر بود . آخه قبلش تاکید کرده بود که دوز مربوط برای بچه ها فرق می کنه و همینطوری تو این درمانگاهها نبریدش .
خلاصه اینکه همه چیز مهیا شد و واکسن مربوطه از یخچال داروخانه بیرون آورده شد و به قیمت ناقابل ۱۲۵۰۰ تومان به ماشین ما انتقال پیدا کرد بدون اینکه هیچ نایلون حاوی یخی چیزی به ما داده بشه . اما اگر من امیدم به این داروخونه چی ها بود که باید می رفتم سینه ی قبرستون ! این بود که از خونه جایخی مخصوص رو پر از یخ کرده بودم و واکسن رو گذاشتم تو همون .
سرتون رو درد نیارم . . . با هزار و یک بدبختی آرتا رو رسوندیم به مطب و نک و نالهاش رو تحمل کردیم تا زمانی که دکتر دستور داد آماده ش کنین . همه چیز روند تقریبا طبیعی و قابل تحملی داشت اما به محض اینکه واکسن از جعبه بیرون آورده شد و چشم آرتاخان به جمال سوزن مربوطه روشن شد چنان شیونی به راه انداخت که این سرش - نه اون سرش - نا پیدا ! اما خب ! پزشک اطفال حرفه ای تر از این حرف ها بود . پاهای آرتاخان رو بین پاهاش گذاشت و همچین کپل مبارک آرتاخان رو - که حالا جیغش تا همونجا که مامان بزرگ و بابابزرگش دارن زیارت می کنن می رسید- با نیش گزنده ی سوزن آشنا کرد که انگار یه عمر تزریقاتچی بوده و بعد رفته دکتر شده !
گریه ی آرتاخان خیلی زود بند اومد . همونجا و در حالیکه هنوز کون برهنه بود و داشت اشک هاش رو پاک می کرد در تایید فرمایشات من مبنی بر اینکه : " پسرم مرد شده ! دیگه گریه نمی کنه " فورا داد زد که : " ه . گریه می کنه " و من نمی دونم چه پدرکشتگی با این ه. بیچاره داره که حتی تو اون شرایط هم از یادش غافل نمی مونه !
وقتی از اتاق دکتر خارج می شدیم آرتا بنا به سفارش من ضمن بای بای کردن با دکتر خدمت ایشون عرض کرد : " آقا دکتر من مرد بودم !" و بعد خنده ی دکتر با این جمله همراه شد که : " آره ! واقعا ثابت کردی !!!! " . آخ اگه من بیرون مدرسه بعد از زنگ کپل این دکتر رو گیر نیارم !!!!
خبر بدی که بعد از آسوده شدن ما خدمتمون عرض شد این بود که باید یک ماه بعد همین ماجراها تکرار بشه و در حقیقت با توجه به اینکه بار اولشه که این واکسن رو می زنه باید یکماه بعد یادآور ش زده بشه و از سالهای دیگه همون یکبار کافیه .
ده هزارتومان حق التزریق هم سلفیدیم تا یاد بگیریم بچه داری خرج داره ! و جالب اینجاست که کل این مراحل باید یه بار دیگه تکرار بشه !
به هرحال اگر همه ی اینها باعث بشه آرتاخان بدنش مقاومتر بشه و امسال کمتر سرما بخوره و طبیعتا کمتر آنتی بیوتیک مصرف کنه به تموم این استرس ها و خرج هاش می ارزه .
بیرون مطب آرتا ازم پرسید که اصولا چی شد !!!! و من عرض کردم : " آقا دکتر پشت آرتا رو گاز گرفت تا دیگه میکروب ها نیان سراغش ! " و به عینه دیدم به روش خودش چندین بار پلک زد و فکر کرد تا بتونه رابطه ی گاز گرفتن یه دکتر - البته از نوع غیر هار - رو با عدم ورود میکروب ها به بدنش آنالیز کنه !
وقتی مجددا سوار ماشین شدیم لختی و آسودگی ای رو در وجودم احساس کردم که بی نظیر بود . حقیقتا بار سنگینی رو از رو دوشم برداشت این آقای دکتر و خود آرتاخان . قضیه به اون سختی نبود که فکرش رو می کردم و همیشه بر همین منواله اما چه کنیم که استرس با ما به دنیا اومده و با ما از دنیا نخواهد رفت !
این پست رو تقدیم می کنم به خدا ! به خاطر اینکه قبل از اینکه برم ازش خواستم که همه ی این چیزها به راحتی انجام بشه و آرتاخان خیلی عذاب نکشه و بعد از اینکه خیلی زود بعد از تزریق خنده رو رو لبهای آرتا دیدم دیگه یادم رفت حتی یه نگاه به آسمون بندازم !
به جبران این فراموشی همیشگی : اوس کریم ! مثل همیشه با تاخیر . . . دوستت دارم !
ساعت 14:15 روز 3/4/87 برای اولین بار دیدمش . خدمه ای که اونو به اتاق مخصوص نوزادا می برد به هوای مشتلق برای یک ثانیه توده ی پارچه های سبز اتاق عمل رو کنار زد تا چشمم به موجود کوچیکی که هنوز به حالت جنینی در خود پیچیده بود بیفته .