پرشیا
۱- بردیمش یه مرکز خرید . پنجشنبه ی هفته ی گذشته بود . برنامه این بود که بریم مرکز خرید البته نه برای خرید بلکه برای بردن آرتا به نیمچه شهربازی داخل مرکز ! و بعد هم بریم رستوران روبرویی تا چیزی بزنیم به بدن و شب جمعه ی خوبی داشته باشیم !!!!
آدم وقتی تو خونه هست فکر می کنه آرتا رو باید ببره به یه شهربازی تا هرچی دلش می خواد بازی کنه اما آرتا با چیزهایی که بقیه ی بچه ها حال می کنن حال نمی کنه . ممکنه با بی ارزش ترین چیزی که عمرا فکر یه بچه و یا حتی آدم بزرگ بهش برسه ساعت ها و بعضا روزها حال کنه اما با اسباب بازی . . .
مثلا کی می دونه یه تیکه ی بریده شده از چسب برق ( لنت ) بتونه ساعتها درگیرش کنه و اونقدر باهاش سبیل و ابرو و خط و نشون درست کنه که مات و مبهوت بمونی . یا کی فکرش رو می کنه که یه برچسب کوچیک ته جعبه ی دستمال کاغذی مخصوص ماشین بتونه تا چند روز حسادت اسباب بازی های آرتا رو برانگیزه . . .
به همین دلایل اگر فکر کردید که مثلا آرتا با رفتن به شهربازی و دیدن اون همه اسباب بازی ثابت و متحرک و اون همه بچه که مثل بچه ! دارن با اون وسایل بازی ور می رن و اصلا نمی فهمن پدر و مادرشون سه چهار ساعته علاف اونا هستن و درست وقت رفتن به ننه باباشون می گن " ما که تازه اومدیم " حتی یه ذره هم تحریک بهش که شبیه اونها تفریح کنه در جهل مرکب تشریف دارید .
الان خدمتتون عرض می کنم . اگر درست در کنار محوطه ی بازی بچه ها مثلا یه حباب لامپ لای چمن ها باشه ، اگر در کنار محوطه ی بازی بچه ها یه شیلنگ آب افتاده باشه ، اگه در کنار محوطه ی بازی بچه ها یه حوض آب باشه ، اگر در کنار محوطه ی بازی بچه ها یک سری میز و صندلی با چترهای بزرگی به عنوان سایه بان وجود داشته باشه ، اگر در کنار محوطه ی بازی بچه ها پل کوچیکی برای متصل کردن دوسوی جوی باریک آب وجود داشته باشه . . . اونوقته که شما به عنوان مامان و یا بابای آرتا باید دقیقا پشتتون رو بکنید به محوطه ی بازی بچه ها و به بازی آرتاخان با این نا اسباب بازی هایی که نام بردم لذت ببرید و در مواقعی مواظب باشید بچه تو دردسر نیفته !
۲- یادش به خیر قدیمها بزرگترها فقط یه قصه بلد بودن و برای یک دوره ی هفت هشت ساله همون یه قصه رو حتی بدون اینکه تغییری در کاراکتر هاش بدن و یا حتی یه نمه تغییری در انتهای داستان ایجاد کنن به خوردمون می دادن و ما چه ناشیانه همیشه از همون یه قصه با اول و وسط و پایان ثابت لذت "اولین شنیدار" رو می بردیم .
حالا آرتاخان دیگه به یک داستان و دو قصه بسنده نمی کنه . آرتاخان شده اون امیری که شهرزاد رو وادار کرده بود هزار و یک شب براش قصه بگه . درسته که با وعده ی تعریف کردن قصه ی " گرگ بد گنده و سه بچه خوک " می تونی از پای تلویزیون بلندش کنی و به اتاق " اعدام بیداری " ببریش اما حداکثر لطفی که بهت بکنه اینه که به دو سه دقیقه از داستانت گوش بده . اینجاست که دیگه کم میاری . می فهمی داستانهات دیگه فاقد اون جذابیت هایی هستن که بتونن بچه رو اونقدری آروم کنن که کم کم با تغییر لحن گفتار و ارتعاش صدا بتونی شوکران خواب رو تو دهانه ی پلک هاش بریزی . خود طرف هم خوب می فهمه که کم آوردی . خوب می فهمه دیگه چیزی تو زنبیل درویشی* ت نداری که رو کنی .
به همین خاطر و برای اینکه عیشش منقص نشه خودش بهت پیشنهاد بی شرمانه می ده . خودش سرفصل درس ها رو تعیین می کنه و تو مثل استادی که با همه ی علم و دانشش و با وجود کوله باری از تجارب ارزنده ی علمی و تحقیقاتی که داره موظفه مطابق سرفصل ارائه شده توسط آموزش دانشگاه تدریس کنه می مونی که حالا با این موضوعات ارائه شده چه داستانی سرهم کنی :
چشم می گردونه تو اتاق و بعد از اینکه توپ قرمزش رو دید می گه :
بابا ! قصه ی " من یه توپ قرمز داشتم مامانم برام خلیده بود" بگو !
چشم می گردونه و روی جالباسی به طور اتفاقی پاچه های شلوار قرمزش رو می بینه و می گه :
مامان ! قصه ی " آرتا شلوار قرمز داشت " بگو .
و بعد چشمش می افته به فرشته ی مهربونی بالای کمدش که همیشه شبها وقتی آرتا تو اتاق تنها می خوابه بیداره تا مواظبش باشه و صدالبته آقا گرگه مثل سگ از این فرشته ی مهربون می ترسه !!
بابا ! قصه ی "من فرشته ی مهربون داشتم" بگو !
مامان ! قصه ی "من یه کاپشن اسپایدر من داشتم " بگو .
مامان ! قصه ی "لیوان زرد من " بگو !
و . . .
و تو می مونی چی بگی و تموم قدرت داستان سراییت رو جمع می کنی تا بتونی یه چیزی از لای یه لیوان زرد که رو سرتخت آرتا به جای آب داره خاک می خوره تعریف کنی که هم قصه داشته باشه ، هم کاراکتر لازم داشته باشه ، هم اول و وسط و آخر داشته باشه و ترجیحا یه پیامی هم توش باشه و بعد از اینکه تمام اینها رو در نظر گرفتی داستانی خلق کنی که جذابیت کافی برای یه بچه با پلک های چند تُنی ( از خواب ) داشته باشه .
حقیقتا خیلی سخته این آرتا داری ! اما من معتقدم :
اگر خواسته های امیر نبود شهرزاد قصه گو شهره ی عالم نمی شد و هزار و یک شبی خلق نمی شد .
* وامی از نام وبلاگ دوست داشتنی مامانگار عزیز
ساعت 14:15 روز 3/4/87 برای اولین بار دیدمش . خدمه ای که اونو به اتاق مخصوص نوزادا می برد به هوای مشتلق برای یک ثانیه توده ی پارچه های سبز اتاق عمل رو کنار زد تا چشمم به موجود کوچیکی که هنوز به حالت جنینی در خود پیچیده بود بیفته .