salute
یادمه یه بار تو دبستان پیش بچه ها از دهنم در رفت و چیزهایی راجع به " ام الخبائث* " گفتم . یعنی راجع به قضیه ی شب پیشی که تو خونه اتفاق افتاد یه چیزی تعریف کردم . اونقدر همه چپ چپ به من نگاه کردن که آنی قضیه رو گرفتم و یاد سفارش های پدرم افتادم و مجبور شدم تا می تونم قضیه رو ماستمالی کنم !
هنوز هم فکر می کنم اینگونه صحبت ها تو خیابون و بیابون و مهد از سوی بچه ها تا حدود زیادی خالی از اشکال نباشه و دردسرهایی در پی خواهد داشت .
من به شخصه معتقدم وقتی جلوی بچه کاری رو می کنی دیگه نباید انتظار رازداری از اون داشته باشی . مثل آبی می مونه که ریخته و بوقیه که در کرنا دمیده شده !
خودش هم کرم داره . آرتا رو می گم . میاد می شینه ور دست آدم و با وجود اون همه جذابیت هایی که خانم ها در گوشه ی دیگه ی خونه ایجاد می کنن !!! عدل می شینه پای سفره و عدل از همون نوع لیوانی که بقیه استفاده می کنن می خواد برای نوشیدن دلستر .
یادمه کوچیک که بودیم مزه خور بودیم . می نشستیم ور دست بابا و مهمون و تا می تونستیم مزه ها رو تموم می کردیم و بعد به علت اینکه حوصله ی شنیدن حرف دو تا مست لایعقل رو نداشتیم از پای سفره پا می شدیم و می اومدیم اینطرف ! هیچ وقت هم تقاضا نمی کردیم که مثلا با یه لیوان پر آب یا نوشابه همونجا بشینیم و به سلامتی آب بخوریم !
اما این جغله اصولا مزه نمی خوره . اصلا نمی دونه غذا چه مزه ایه !! تا اون چشم های هیزش میفته به سفره ی پر برکت شنگولی واتر گیر می ده که بیاد و بشینه . بعدش سفارش می ده از همون نوع لیوانی که بقیه دارن براش بیارن و نهایتا به این راضی می شه که لیوان رو از دلستر پر کنه و بنوشه. یعنی قبلا ها به همون "ام الخبائث " گیر می داد و حتما باید می گرفتی جلوی بینیش تا بفهمه چه مردافکنیه و کار هر بز نیست نوشیدنش !
اما با توجه به اینکه دوستان عزیزی که مشرف می کنن و پای سفره ی ناقابل ام الخبائث می شینن عمدتا اندکی تا خیلی ارتفاع از سطح زمین دارن و اصولا با توجه به اختلال دید دو لیوان دو لیوان می رن بالا دیگه بحث های تربیتی و فوق تربیتی والدین رو جدی نمی گیرن و با بچه آن می کنن که او می خواد و آن می گویند که او دوست داره غافل از اینکه والدین محترم دائما گوشه ی ناخن می جوند و حرص می خورند و به فردا روزی فکر می کنند که این بچه این حرکات نمایشی رو در یک محل پابلیک ( شما چی می گین ؟ عمومی ؟ ) اجرا کنه و تازه توقع داشته باشه براش دست بزنن !
از همون بچگی هم نمی دونستم چرا ملت قبل از نوشیدن این مایع حروم !! به همدیگه سلام می گن و گاهگداری به لیوان هم می زنن ! همیشه برام جای سوال بود . از خیلی از می خواره های حرفه ای سوال کردم اما جوابی نیافتم جز همون اراجیف همیشگی که اونها به نیت جواب تحویلم می دادن ! اگه راستش رو بخواین هنوز هم فلسفه ی اینکار رو نمیدونم اما حالا دیگه اون رو به عنوان یک رفتار و یک رسم قبول کردم و مثل بسیاری از رسومات دیگه دنبال ریشه یابیش نیستم ! اما مطمئنم هنوز این حرکت غیر عادی برای بچه ها جذاب و دیدنی و خواستنیه !
آرتاخان حالا دیگه خیلی حرفه ای شده . قبل از هر قلپ نوشیدن لیوان رو بالا میاره و تا به همه ی لیوان های موجود نزنه محتویات لیوان رو سر نمی کشه ! و صد البته اگر تنها این بود قابل تحمل بود ! تازگی ها یاد گرفته بعد از لیوان کوبی ذکر " سلامتی " رو هم بر زبان مبارک میاره تا عیشش تکمیل بشه ! آخه بدبختی اینه که با توجه به گازدار بودن دلستر و نوشابه و غیره و ذالک طرف نمی تونه لیوانش رو مثل دوستان حرفه ای که یه چهل پنجاه سالی ازش بزرگترن لاجرعه بنوشه و به همین سبب مثلا می بینی وقتی یک پنجم لیوان از دلستر پر شده طرف طی پانصد قلپ اون رو می نوشه و جاتون خالی پانصد بار هم " به سلامتی " می گه !!
درسته که همه ی اینها واقعا خنده داره و اگه شما در اون جمع صمیمی و بی ریای خونوادگی باشین در می یابین که چقدر به ملاطفت فضا کمک می کنه اما هیچ کدوم از دوستان حاضر در مجلس نمی دونن که چی تو این دل دیوونه ی من می گذره و درست با نوشیدن هرجرعه خودم رو پشت میله های آهنی می بینم که دارم لیوان کثیف آب شیر رو می نوشم و از فضای پیش روم لذت می برم !!!
آخر یه روز ما رو می برن و . . . تو . . . نمون می کنن با این برنامه های آرتا !
حالا بماند که تا چند روز دیگه دو تازه حاجی به جمع صمیمی خونواده اضافه می شن و شدیدا بیم اون می ره که آرتا سر سفره ی پربرکت " ولیمه " لیوانش رو بیاره بالا و بگه :
" به سلامتی حاجی "
و اونوقته که دیگه نمی شه تو چشمای اون حاجی نگاه کرد ! باید دست دخترش رو بگیری و بیاری تحویلش بدی و دمبت رو بذاری رو کولت و به سلامت !!!!
یادتونه یه چند وقت پیش برنامه ی عموپورنگ برای مدتی تعطیل بود ؟ و می دونید برای چی ! برای همون بچه ای که زنگ زد و چیزهایی رو گفت که باباش دائم تو خونه می گفت . این یه قصه یا داستان نیست ! یه واقعیته . بچه ها آینه هایی هستن که قواعد کثیف زندگی در این دنیا رو بر نمیتابن ! و مثلا نمی فهمن که چرا تو خونه می تونن بگن " به سلامتی " اما در بیرون از خونه نه !
پست بعدی رو از زندان آپ می کنم !
* آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند / اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
"حافظ"
ساعت 14:15 روز 3/4/87 برای اولین بار دیدمش . خدمه ای که اونو به اتاق مخصوص نوزادا می برد به هوای مشتلق برای یک ثانیه توده ی پارچه های سبز اتاق عمل رو کنار زد تا چشمم به موجود کوچیکی که هنوز به حالت جنینی در خود پیچیده بود بیفته .