1- یعنی این بچه ها از کجا می فهمن که برای باج گرفتن یا امتیاز گرفتن و یا جلوگیری از ممانعت های روزمره باید یه کسی رو خر کرد ؟ اصولا این خر کردن اگر تو ذات انسان نیست پس یه بچه ی دو سال و دو ماهه از کجا اون رو بلده ؟
آرتاخان پریشب رو اصولا به صورت عمودی خوابید ! یعنی دائما بلند می شد و چیزهای مختلفی می خواست . از جیش و پی پی گرفته تا آب و غذا !! خلاصه اینکه خیلی خوب نخوابید . صبح هم تقریبا زود بیدار شد چون باید شربتش رو می خورد . بعد از ظهر هم که دوستاش خونه ی ما بودن و دیروقت رفتن بیدار بود اما بعد از خروج دوستان عزیزش مامانی بردش تو رختخواب و درعملیاتی انتحاری که دو ساعتی به طول انجامید خوابش کرد .
مامانی پاش رو از خونه بیرون نذاشته در حالیکه من مقدمات عیش و نوش مجردی رو فراهم می کردم بیدار شد . یعنی حدودا دوازده دقیقه خوابید !!!! البته خیلی سرحال بیدار شد و برخلاف قبل خیلی زیاد سراغ مادرش رو نگرفت . اما خب ! تا دلتون بخواد مانع انجام کار !!!! من شد .
آخرشب مامانی هرچه تلاش کرد نتونست بخوابوندش . شاید هزار بار برای خواب اقدام کرد و آرتاخان هزاربار افقی شد اما هر بار سرحالتر از قبل به نظر می رسید . آخرش کار به اونجا رسید که مادره خوابید و بچه توپ به دست به هال اومد که : " بابایش ! توپ بازی . . . بکنیم " .
نباید زیاد تحویلش می گرفتم و اگر باهاش بازی می کردم تا پنج صبح نمی خوابید . این بود که سعی کردم بنشونمش کنار دست خودم و در برابر تقاضاهایی که خیلی بلند هم عنوان می شد تنها عبارت : " هیششششششششش ! آرتا ! یواشتر صحبت کن . . . مامانی خوابه " . آرتا متوجه می شد که من حوصله ندارم و از غروب حالم بدجوری گرفته اس و عمرا اگر این نصفه شبی خواسته ها شو اجابت کنم . به همین خاطر کنارم نشست و سعی کرد کاری نکنه که من ناراحت بشم و تنها سرش رو خم کرد جلوی صورتم و لبخند عمیقی زد چنان که دندونهای کوچیکش – که الان یه هفته اس نمی ذاره مسواکشون کنیم – نمایان بشه و بعد شروع کرد به خندیدن:
- بابایش ! بابایش ! هه هه هه هه هه ! . . . بابایش ! هه هه هه هه !
- باشه ! باشه عزیزم ! فقط ساکت .

مامانی قبلش عنوان کرده بود که وقتی در حال اجرای عملیات خواب بودن چند بار حوصله اش سر رفته و به آرتا اخم و تخم کرده . آرتا خیلی سریع واکنش نشون داده و صورت مامانی رو با دستای کوچیکش گرفته که : " مامانی ! اعصابی نشو ! " وبعد از همون خنده های خر کنکش تحویلش داده که مثلا مادره بهش بخنده که همه چی دوباره صفر صفر مساوی بشه .
تازگی ها یاد گرفته و نمی دونم از کجا . . . سر من هم چندین باراز این بلا !! ها آورد  و سعی کرد خرم کنه و من هم شدم !! آخه نمی تونی در برابر بچه ای که داره لبخند تحویلت می ده بد اخلاق باشی. من خودم معتقدم ادب بزرگترین سلاح در جامعه هست . سلاحی که حتی قوی ترین نیروهای قهریه هم تاب مقاومت در برابرش رو ندارن . حالا با آرتاخانی مواجه شدم که در کمال ادب نیشش رو تا بناگوش باز کرده که :
- بابایش ! منو بیبین ! منو بیبین !
- باشه پسرم ! اگه دوست داری می تونی تا ساعت 6 صبح هم بیدار باشی . فقط سر و صدا نکن تا من ومامانی بیدار نشیم ! راستی داری می خوابی اون لامپ هال رو هم خاموش کن . تلویزیون هم یادت نره ! از ساعت سه کانال 38 فیلم بی ادبی می ده برای این گفتم که هی بیخودی کانال عوض نکنی!!! راستی سیگار هم تو کابینت دومیه فندک هم همونجا پیششه ! تو رو خدا باز دوباره منو برای پیدا نکردن سیگار بیدار نکنی ها !! اگر مشروب هم خواستی یه دونه باز شده ته یخچال هست تو رو خدا باز مثل اون شب اون پلمپه رو باز نکنی ها ! زنگ در رو هم قطع کردم وقتی دختره اومد بیدار نشیم بهش بگو قبلش بهت اس ام اس بزنه خودت درو براش وا کنی . . . . اندوم هم تو کشوی داروهاست . سعی کن حتما استفاده کنی ها یه وقت بدبخت نشیم !!! خب ! من می رم بخوابم کاری نیست ؟

2- پدر و مادر شدن یعنی وارد شدن در دریایی از استرس ها . شنا کردن در دریای آرامی که هر لحظه ممکنه یک موج به آشوب بکشوندش . داشته ها موجب ایجاد اضطراب هستن . وقتی چیزی رو داری و دوستش داری همیشه ترس از بروز اتفاقات بد بیچاره ت میکنه . درسته که در جای خود فرزند داشتن باعث ایجاد گرما ، شادی و آرامش خاص خودش می شه اما دنیایی از استرس ها رو به دنبال داره که در خیلی از موارد عرصه رو بر انسان تنگ می کنه .
مثل ظرف زیبا و ظریف بلوری که در سنگستان حمل می کنی . . . گذشتن از خطرات و البته به امان گذشتن چیزیه که در خیلی از موارد دست خود آدم نیست هرچند می تونه تا حدود خیلی زیادی از بروز بسیاری از اتفاقات بد جلوگیری کنه .
دیروز صبح اتفاقی برای آرتاخان افتاد که خب ! شاید در نوع خودش اتفاق خیلی مهمی نبوده و خیلی عادی چیزیه که برای خیلی ها پیش میاد . اما از اونجا که نفهمیدیم که اون اتفاق به طور دقیق به چه شکلی رخ داد و نظر به اینکه اطلاعات ناقص از نداشتن اطلاعات زجرآورتره استرس بدی بر ما تحمیل شد .
همه چیز خوب بود تا اینکه غروب اتفاق شماره ی دو افتاد . این شماره ی دو هم خودش بسیار عادیه اما از اونجا که بشر تنها موجودیه که ذهنش مسائل مختلف رو به هم ربط می ده فکر مریض من به اون سمت رفت که نکنه اتفاق شماره ی دو از تبعات اتفاق شماره ی یک بوده باشه و نکنه اتفاق شماره ی یک موجب مشکلاتی شده که اتفاق شماره ی دو در اثر همون مشکلات رخ داده .
بله ذهن من خراب شد و ذهن مامانی رو هم حسابی درگیر کردم . بچه تب کرده بود و به خاطر کم خوابی های یکی دو شب قبل حسابی خوابش برده بود . استرس چنان بود که یک لحظه موندیم چه اقدامی بکنیم . چاره ای نبود . شب بود بیابان بود زمستان بود !! ( با صدای فریدون فرخزاد لطفا !!! ) چاره ای نبود جز صبر تا ببینیم چه پیش میاد . در ته ذهنمون می دونستیم اتفاقی برای آرتاخان نیفتاده اما استرسش اونقدر زیاد بود که به آرین – که بعد از ظهری با هم بودن – زنگ زدم تا بپرسم چطور بوده حالش ! و بعد سعی کردیم بی خیال بشیم و کمی تحمل پیشه کنیم .
چیزی نبود و انشالله هیچ وقت چیزی نباشه نه تنها برای آرتاخان بلکه برای هیچ بچه ی دیگه ای . . . اما تحمل استرس ها سخته . پدر و مادر بودن سخته . . . سخت تر از انسان بودن پرورش انسانه !

خیلی ارتباط نداره اما نمی دونم چرا یاد شعر " آستانه " ی  شاملو افتادم اونجا که می گه :

انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ دیدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گین و شادمان‌شدن
توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل، توان ِ گریستن از سُویدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتنی
توان ِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

 

انسان
دشواری وظیفه است.